«جوزی» زنی موفق در عرصهی مد است. او بعد از مرگ مادربزرگاش برای مراسم خاکسپاری به شهر کوچک محل زندگی مادربزرگ مسافرت کرده است. هنگام خواندن وصیتنامهی مادربزرگ، او با «جیک» دیدار میکند. جیک سه فرزند دارد و از دوستان صمیمی مادربزرگ جوزی محسوب میشده است. مادربزرگ در وصیتنامهی خود علاوه بر نام بردن از نام نوهاش، جوزی، نام جیک را هم برده است و به او و خانوادهی او هم ارثیهای داده است. در پایان وصیتنامه اما درخواست عجیبی ار جیک و جوری کرده است. او از آنها خواسته که با هم بیشتر آشنا شده و تشکیل خانواده دهند.
همهی مخاطبان سینما بهاحتمال زیاد فیلمهای رمانتیک مهم تاریخ سینما را دیدهاند. این ژانر بهنوعی مخاطبان بسیاری را متوجه خود میکند و بهواسطهی نزدیکی این نوع داستانها با زندگی شخصی افراد، هیچ محدودیتی در نوع مخاطب خود ندارد. پس همهی این مخاطبان المانهای حداقلی برای وجود یک فیلم رمانتیک را میشناسند. مهمترین و حداقلترین این المانها همان داستان ساده اما واقعیایست که بیننده بتواند آن را باور کرده و البته که حساش کند. این فیلم از همان ابتدا بیننده را از خود دور میکند. مادربزرگ نزدیک به ۶ و یا ۷ سال با جیک و خانوادهی او در ارتباط بوده، اما هرگز اسمی از این خانواده برای جوزی نبرده است. از سوی دیگر مادربزرگ، عکس جوزی بههمراه نامههای خصوصیای که جوزی برای او مینوشته است را در اختیار جیک قرار داده است و البته که جیک قبل از تمام اینها تنها با یک نگاه به یک عکس عاشق جوزی شده است! باور رخداد این اتفاقات برای بیننده سخت است.
روابط شکل گرفته در میان داستان هم هیچ عمقی ندارد. اینکه جوزی دقیقاً عاشق چه چیز جیک میشود در داستان مشخص نیست. تنها یکی دو بار جیک بههمراه خانوادهاش برای صرف شام به خانهی جوزی دعوت میشود. اما در حین این دعوتها هم، چنان که باید روابط بین افراد نشان داده نمیشود. حتی روابط شکل گرفته بین فرزندان جیک با جوزی پرداخت بیشتری نسبت به روابط بین خود جیک و جوزی دارد. داستان خودِ جوزی نیز مشخص نیست. جوزی یک زن شیکپوش است که هر کس او را میبیند بهسرعت عاشقاش میشود و میخواهد با او یک قرار بگذارد و جوزی هم به هیچکدام دست رد نمیزند. و این خصلت کاملاً با خصلتی که در فیلم از او نشان داده میشود مغایر است؛ زنی محکم، مستقل، بدون توجه به دیگران! اما در این بین چیزی که جالبتر مینماید، این است که جیک همواره از جوزی میخواهد قرارها را کنسل کند و جوزی هم این کار را انجام میدهد! بیننده در روابط گنگ شخصیتها مبهوت میماند و نمیداند دقیقاً با چه شخصیتهایی مواجه است. به گونهای دوگانگی در شخصیتها وجود دارد. از سوی دیگر یک سوم پایانی داستان جز اتفاقات اضافی و بیهوده چیز دیگری ندارد. زمانی که جوزی و جیک به هم میرسند نشان دادن روابط آنها و عشقهای رخ داده بین آنها هیچ ارزش تصویریای ندارد. و آن اختلاف احمقانهی پایان داستان و دوباره آشتی کردنِ احمقانهتر نیز، اوضاع را بدتر هم میکند. حتی فیلمی متوسط مانند «زندگی آنطور که میشناسیم» هم در ردهای بسیار بالاتر از این فیلم قرار میگیرد. داستان این فیلم نیز اینگونه است که زن و مرد جوانی بعد از مرگ دوستان خود باید از نوزاد آنها مشترکاً نگهداری کنند. بین اریک و هولی رابطهای به واسطهی کودک شکل میگیرد. به این رابطه پرداخته میشود و فیلم به بیراهه نمیرود. نه سعی میکند مانند جیک، اریک را انسانی بزرگ و کاملاً خوب نشان دهد و نه هولی را زنی بدون ایراد مانند جوزی تعریف میکند. فیلمِ پیشرو حتی حداقل المان مورد نیاز که همان روایت داستانی شفاف و منطقی است را هم ندارد. دربارهی زاویههای دوربین (خوشا به حال اینها و تکنولوژی ) و موسیقی و حتی بازیگری فیلم هم دیگر جای صحبتی باقی نمیماند. بازیگرانی مصنوعی که با وجود شخصیتهای غیرقابل باور نمیتوانند باورپذیر باشند، حتی اگر بخواهند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.