فیلم با معرفی یک رابطهی عاشقانه بین «سب» و «نینا» آغاز میشود. آنها که هر دو در یک رستوران کوچک کار میکنند و در همان ابتدای داستان روابط عاشقانهشان شکل پیدا میکند. اما سب بهناگاه گم میشود. او در هنگام مسافرت به شهری دیگر برای ورود به یک بند موسیقی بهناگاه ناپدید میشود و بهمدت یک سال خبری از او نمیشود. بعد از یک سال دقیقاً در همان مکان که ناپدید شده، ظاهر میشود. او که از این اتفاق گیج است باورش نمیشود بهمدت یک سال نبوده است، چرا که در نظر او همه چیز چند دقیقهی قبل رخ داده است. کمکم متوجه میشود که او واقعاً در این مدت زمان نبوده است. اما پدرش و نینا نمیتوانند این اتفاق را بپذیرند. تا اینکه بار دوم هنگام ناپدید شدن نینا در کنارش قرار گرفته است. حالا نینا باور کرده است که سب از زمان جدا شده یا در زمان گم شده است.
اولین سوالی که با دیدن این فیلم به ذهن بیننده خطور میکند این است که اگر زمانی عزیزترین شخص زندگیاش از کنارش به ناگاه ناپدید بشود او چه عکسالعملی خواهد داشت؟ چه احساسی خواهد کرد؟ اینکه عشقاش ناگهان چه شده است؟ آیا زنده است یا مرده؟ ندانستن اینکه سرنوشت زندگی عزیزش چه شده است چه تأثیری در سرنوشت خودش خواهد داشت؟ حال اگر بداند این عزیز تنها یک روز از سال میتواند پیدا شود و دوباره بعد از گذراندن ۲۴ ساعت، ناپدید میشود آن زمان چه حسی خواهی داشت؟ شخص ناپدیدشده چه حسی خواهد داشت؟ آیا اینکه بدانی تو یک سال زندگی کردهای و اتفاقات زیادی را تجربه کردهای اما عشقات همه چیز هنوز برایاش تازه است و انگار تنها یک روز از عمرش را گذرانده است، چه اثری روی تو و او خواهد گذاشت؟ حتی ممکن است در این یک سال تو عاشق شخص دیگری شده باشی.
سریال «بازماندگان» سریالی با همین مضمون است. بهناگاه تعداد زیادی از مردم یک شهر ناپدید میشوند و هیچکس نمیداند چه اتفاقی برایشان رخ داده است. تصور اینکه مادر، خواهر، پدر و یا حتی فرزندت لحظهای در کنارت و حتی در آغوشات باشند و لحظهای دیگر نباشند چه حسی خواهد داشت؟ این سریال بهخوبی توانسته این احساس موجود در اشخاص مختلف را نشان دهد. اما چیزی که بیش از همه بازماندگان را ناراحت میکند این است که دقیقاً نمیدانند چه اتفاقی برای این افراد افتاده است. حتی نمیتوان ناماش را مردن نامید. چرا که تفاوت بسیاریست بین مردن و ناپدید شدن. درست است که بسیاری مواقع مردن عزیزان نیز میتواند ناگهانی باشد، اما دانستن اینکه این اشخاص مردهاند، فارغ از اینکه به جهانی دیگر معتقد باشی یا نباشی، میتواند برای بازماندگان آرامشی را بههمراه آورد. اما اینکه ندانی عزیزانات چه شدهاند و کجا هستند شاید حسی شبیه ترس داشته باشد.
داستان فیلم «جدا شدن از زمان» اگر نگوییم دقیقاً شبیه به این سریال است، اما مضمون هر دوی آنها یکیست. شاید همین دلیل هم باعث شود کسانی که سریال را دیدهاند نتوانند چندان با فیلم ارتباط برقرار کنند چرا که سریال هم زمان بیشتری را برای عمیق شدن روی شخصیتها دارد و هم اینکه عملاً داستان پختهتر و حسابشدهتری را هم داراست. البته این فیلم هم تا حدودی توانسته احساس درونی سب و نینا را به بیننده منتقل کند. حتی پایان فیلم هم میتواند سوالات خوبی را برای بیننده ایجاد کند و بیننده را به فکر فرو برد.
مزیت دیگری که فیلم دارد، بازی بازیگران است. آنها بهخوبی توانستهاند مکالمات و اتفاقات رخ داده در فیلم را واقعی جلوه دهند. البته که یکی از علل این امر، کارگردانی خوب «ریک فورستر» است که دیالوگها را هرچه واقعیتر نوشته است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.