فیلم داستان یک مرد میانسال است که هنگام انجام شغلاش یک ماکت زیبای دختری جوان را میبیند. او کارش جمع کردن آشغالهای درون پارکهاست. آشغالهایی که دختران و پسران و خانوادههای خوشحال هنگام تفریح در پارک میریزند. او با دیدن این ماکت آن را به خانهاش میبرد. اما در میان راه یکی از دستان ماکت بر زمین میافتد و سپس توسط یک مرد میانسال دیگر آن دست نیز به خانهاش برده میشود. مرد دوم خود دستی ندارد. او نیز در خانهاش تنهاست.
روایت داستان در برلین ۱۹۸۶ است. روایتی سوررئال از دنیای تنهایی آدمها. دو مرد تنها که یکی تنهاییاش را با عروسکی بیدست میخواهد پر کند و دیگری که خود دستی ندارد میخواهد این کمبودش را با دستی هر چند مصنوعی پر کند، اگرچه او نیز در دنیایاش جز دست، حضور یک شخص دیگر را هم کم دارد.
مرد اول موهای ماکت زیبا را شانه میکند، با او سر یک میز غذا میخورد، فیلم میبیند و حتی در کنارش میخوابد. در تمام این مدت نیز مرد حس میکند به واقع دارد توسط آن ماکت که دیگر ماکت نیست و زنی زیباست دیده میشود. چنان که خوِد مرد نیز بهترین لباساش را از چمدانی در میآورد و میپوشد. بیننده نیز با نگاه ماکت حس میکند دارد دیده میشود؛ آن هنگام که ماکت به دوربین خیره شده است. ماکت حتی برای بیننده نیز زنده شده است.
اما داستان مرد دوم فرق میکند. مرد دوم دست مصنوعی را بهجای دست نداشتهی خودش میگذارد و دست بهناگاه زنده میشود. دست یک زن با خلقوخوی زنانه روی بدن یک مرد زنده شده است. دستِ زن مانع از سیگار کشیدن مرد میشود و به جایش شکلات را به او پیشنهاد میکند. حتی دست زن خواهان استفاده از آرایشی زنانه است بر صورت مرد. این دست چنان در زندگی مرد تأثیر میگذارد که حتی بهجای همسر نداشتهاش میشود. روایتی جادوئی از زندگی دو انسان. فیلم چنان بیننده را در خود غرق میکند که بیننده برای لحظهای نیز نمیخواهد چشم از تصاویر بردارد. فیلم بهسرعت حرکت میکند و بهناگاه بیننده را با خشونتی که در خود ایجاد میکند، شوکه میکند. باور اینکه این دو مرد بهخاطر همان ماکت دست به خشونت نیز بزنند سخت است.
خانهی این دو مرد نیز هر کدام بنا به آنچه هستند دارای وجوه پرسشگرایانه و جالبیست. مرد اول خانهاش جز قاب پازل مانندی که یک قطعهاش همواره بر زمین میافتد وسیلهای مجلل ندارد. خانهی فقیرانه و حتی حقیرانه. اما مرد دوم همهی خانهاش مجلل است. همهی مجسمههایاش یک دست دارند و قابهای روی دیوارش نیز از دست تشکیل شدهاند. فرقی نمیکند مجلل زندگی کنند یا فقیر، در هر دو صورت هر دو مرد اسیر مارکتی میشوند که هرگز همچون ماکت برایشان نبوده است. در واقع با این طرحهای خانه، بیننده هر چه بیشتر با شخصیتهای داستان آشنا میشود؛ داستانی که بیدیالوگ است. فیلم به جز دو یا سه سکانس که مکالمهای دو خطی که بین اشخاص صورت میگیرد، فاقد هرگونه کلامیست و این موسیقیست که تصاویر را همراهی میکند.
«میشل بارتلت» کارگردان این اثر ساخت این فیلم را در دههی ۱۹۸۰ آغاز کرده بود، اما هرگز نتوانسته بود آن را به پایان برساند. امسال اما انگار به مانند بسیاری از فیلمها و سریالهایی که پایان یافتند، سالِ تمام شدن این فیلم نیز بوده است. شاید بهخاطر غبار این دههها باشد که فیلم در تاروپود مخاطب رخنه میکند.