پوستر فیلم آشغال‌دونی

کمی تنفس در واقعیت

آشغال‌دونی
Shithouse
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

وقتی IFC و آن نمآهنگ روی لوگو را مشاهده می‌کنیم، تقریباً مطمئن هستیم که یک اثر متفاوت و قابل احترام را خواهیم دید. این شرکت توزیع‌کننده‌ی فیلم کار خود را از سال ۱۹۹۹ آغاز کرده است و قریب‌به‌اتفاق آثاری که تحت این لوگو پخش شده‌اند، آثاری قابل تأمل و به‌نوعی از بهترین‌های دو دهه‌ی اخیر بوده‌اند. «پسرها گریه نمی‌کنند» به‌سال ۱۹۹۹ یا «زیبای خفته» محصول ۲۰۱۱ از آن دست کارها هستند. حال و در سال ۲۰۲۰، یک فیلم دیگر تحت لوگوی این کمپانی و توسط یک کارگردان فیلم‌اولی پخش شده است. «کوپر رایف» در اولین اثر خود شاید بهترین تصمیم زندگی خود را گرفته و نقش اول اثر را خودش بازی می‌کند. چون از ساختار این درام چنین برمی‌آید که هیچ شخصی بهتر از خود او نمی‌توانسته درونیات ذهنی کارگردان را از طریق کاراکتر «الکس» بروز دهد. این فیلم از طریق شخصیت الکس به‌راحتی از مسیر درام‌های دانشگاهی که آمیخته با کمدی هستند عبور می‌کند. چرا؟ چون کاراکتر الکس نه آن پسر عضو تیم فوتبال است، نه آن پسر بازنده در رسیدن به زیباترین دختر دانشگاه، نه آن پسر شاعری که برای عشق‌اش زیباترین ترانه‌ی جهان را می‌سراید و نه آن پسر همیشه بازنده‌ای که بالاخره در پرده‌ی سوم تبدیل به انسانی همیشه‌برنده می‌شود. نه، الکس هیچ‌کدام نیست. او یک پسر معمولی، با زندگی معمولی، مادر و خواهری معمولی، نگاهی معمولی به دنیایی واقعی و بالاخره پسری که بعد از طی کردن ۱۵۰۰ مایل از شهر دالاس (زادگاه‌اش) در خوابگاه یک دانشگاه به سر می‌برد. این فیلم به‌معنای کامل در حال زیست در واقعیت موجود یک انسان است؛‌آن هم بی‌هیچ غلوی. قرار نیست چیزی یا کسی یا حتی اتفاقی باعث شود الکس وارد دنیای فانتزی ملودرام‌های هالیوودی شود. الکس بدنی پف کرده ندارد. او حتی کسی را در دید خود ندارد. فیلم به‌هیچ‌عنوان الکس را بیرون از محیط خوابگاه و در کلاس درس یا در حال کشمکش با شخص یا اتفاقی به تصویر نمی‌کشد. زیبایی دیگر این فیلم آن است که بَدمن کلیشه‌ای را هم ندارد که بخواهد با کاراکتر اصلی فیلم وارد رقابتی نفس‌گیر شود. جنگ کاراکتر اصلی فیلم با خودش و دلتنگی‌ها و تنهایی‌اش است. او از اینکه بیشتر از همه دلتنگ مادر و خواهر است رنج می‌کشد؛ نه رنجی منفی. او تا لبه‌ی ارتباط با افراد پیش می‌رود، اما بعد از یک ساعت تنها کسی که با او دیالوگ دارد مادرش است.
آنچه در پرده‌ی اول فیلم مخاطب را با الکس همگام می‌کند، ورود موازی «مگی» به داستان است. کارگردان در بهترین نقطه و بهترین انتخاب صحنه‌ها و برش‌ها مگی و الکس را مقابل و در کنار یکدیگر قرار می‌دهد. هر آنچه الکس است، مگی نیست. شاید پررنگ‌ترین تفاوت آنها «وابستگی» است. الکس آری و مگی خیر. تنش‌های فیلم با تأملی مثال‌زدنی و آرام‌آرام در پرده‌ی دوم خود را نشان می‌دهند. گاه مخاطب از خود می‌پرسد که در جایگاه کدام کاراکتر قرار دارد؟ الکس؟ مگی؟ هم‌اتاقی الکس؟ شخصیت‌های فیلم در عین اینکه کنار یا مقابل هم قرار دارند، در دنیاهای متفاوت از یکدیگر زیست می‌کنند. شخصی برای فراموشی هر چه در زادگاه‌اش تجربه کرده، به‌سوی هر تابش نوری می‌رود. شخص دیگر برعکس، برای زنده نگاه داشتن تمام کودکی و نوجوانی‌اش در حال فدا کردن زمان زیست خود در دانشگاه است. آن شخص دیگر اما هیچ‌کدام از اینها نیست، در عوض همان است که خودش هم نمی‌داند کجای هستی زیست می‌کند.
آنچه باعث می‌شود تا مخاطب و فیلم از ابتدا تا انتها با یکدیگر همراه شوند، باز بودن دریچه‌های دنیای فیلم برای مخاطب است تا هر لحظه‌ای که اراده کرد خود را در آن دنیای واقعی محک بزند. انتظار دیگری از سینما داریم؟ مگر قرار نیست هر فیلم، یک زندگی باشد؟ پس این شما و تجربه‌‌ی زیسته‌ای دیگر.