فاصلهی میان دو سیاره
«بیا بچهدار بشیم!» از همان ابتدا قلاب روایی خودش را با دقت پیدا میکند. آدام شتیکیل بدون آنکه برای توضیح گذشتهی اِما و فیبی به فلشبکهای معمول متوسل شود، از کلاژ تیتراژ استفاده میکند تا دوستیای را بنا کند که تقریباً از لحظهی تولد آغاز شده است. دو مادر در زایشگاه، دو کودک که کنار هم بزرگ میشوند و دو زندگی که سالها در امتداد یکدیگر حرکت کردهاند. بنابراین وقتی اِما ناگهان پیشنهاد میدهد که هر دو با هم بچهدار شوند، تصمیم در عین غافلگیرکننده بودن از دل همین رابطه بیرون میآید. فیبی همانقدر جا میخورد که مخاطب، اما خشکی، وسواس و صراحت اِما باعث میشود جمله روی شخصیت بنشیند و نه روی نیاز مکانیکی فیلمنامه.
انتخاب کارن گیلن برای چنین شخصیتی یکی از مهمترین امتیازهای فیلم است. گیلن توانایی عجیبی در منجمد کردن صورت دارد؛ میتواند ماهیچههای چهره را تقریباً از واکنش خالی کند و در همان حالت با ریتم ادای کلمات، مکث یا حتی یک نگاه کوتاه، موقعیت کمیک بسازد. در نقطهی مقابل نیز هر وقت لازم باشد همین صورت یخزده را ناگهان میشکند و احساس را با اغراقی کنترلشده وارد بازی میکند. اِما به چنین بازیگری نیاز دارد، چون بخشی از شخصیتش دائماً میخواهد زندگی را قابلاندازهگیری کند: زمان تخمکگذاری، برنامه، مقاله، تست، توصیهی پزشکی و هر چیزی که بتواند امر غیرقابلکنترل را به جدول تبدیل کند.
فیلم از همین ویژگی برای ساختن نخستین تناقض جدی خودش استفاده میکند. کسی که پیشنهاد بچهدارشدن همزمان را مطرح کرده، باردار نمیشود و فیبی که حتی در ابتدا برای ورود به این مرحله تردید دارد، خیلی زود باردار میشود. این نتیجه چندان غیرقابلحدس نیست و مخاطب میتواند زودتر از شخصیتها حدسش بزند، اما شتیکیل بهدرستی بحران را بر غافلگیری داستانی بنا نکرده است. آنچه اهمیت دارد واکنش دو زن به شکستهشدن نظمی است که قرار بوده زندگیشان را همچنان موازی نگه دارد.
«بیا بچهدار بشیم!» بیش از آنکه دربارهی خود مادری باشد، دربارهی مقدمات ورود به آن است؛ انتظار، اضطراب، کلافگی، آمادگی و مهمتر از همه ناآمادگی برای پذیرفتن اینکه مرحلهی تازهی زندگی الزاماً برای دو انسان نزدیک در یک زمان آغاز نمیشود. اِما در ابتدا تصور میکند میتواند خاطرهی مشترک مادرهایشان در زایشگاه را بازسازی کند. دو دوست که تقریباً با هم به دنیا آمدهاند، قرار است مادرشدن را هم کنار یکدیگر آغاز کنند. اما وقتی بارداری برای فیبی اتفاق میافتد و برای او نه، مسئله فقط حسادت یا میل به داشتن فرزند نیست. چیزی از ساختار عاطفی زندگی اِما در حال تغییر است.
او در بیستویکسالگی پدر و مادرش را از دست داده و هنوز از این فقدان کاملاً عبور نکرده است. فیبی و مادر فیبی تنها آدمهاییاند که هنوز بوی همان خانواده و گذشته را برایش دارند. بنابراین بارداری فیبی ناخواسته هراس دیگری را نیز فعال میکند: آخرین پیوند عاطفی باقیمانده از زندگی گذشته دارد وارد جهانی میشود که اِما هنوز پشت در آن ایستاده است. یکی از فرصتهای ازدسترفتهی فیلم همینجاست. فیلمنامه این زمینه را در اختیار دارد اما جرئت نمیکند مدت زیادی در تاریکیاش بماند. ظاهر روشن، شیک و مرتب فیلم انگار اجازه نمیدهد سوگ قدیمی اِما لکهای عمیقتر روی تصویر باقی بگذارد.
بااینحال شتیکیل در ساختن آشفتگی ذهنی اِما موفق است. هرچه بارداری فیبی جلو میرود، حس جا ماندن در اِما نیز بیشتر میشود. فیلم اجازه میدهد او بعضی وقتها غیرمنصف، عصبی و حتی خودخواه باشد، اما واکنشها در امتداد همان فشار روانی ساخته شدهاند. مخاطب مجبور نیست تمام رفتارهای اِما را تأیید کند تا بتواند منطقشان را بفهمد. حتی برای مخاطبی که هیچ تجربهای از بارداری ندارد، حس از دست رفتن کنترل و عقب ماندن از کسی که همیشه هممسیر بوده قابلدرک میشود.
فیبی نیز در سوی دیگر این تنش صرفاً قربانی رفتار اِما نیست. او ترکیبی از خودخواهی ناخودآگاه حاصل از شرایط بارداری و عشق واقعی به دوستش است. سعی میکند اِما را همچنان در تجربهی خودش نگه دارد و فاصله را کم کند، اما موقعیت جسمی و روانیاش باعث میشود نتواند تمام آنچه در ذهن دوستش میگذرد را بفهمد. فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد هر دو زن همزمان حق داشته باشند و اشتباه کنند.
در همین نقطه جملهای که راب دربارهی آدمهای بچهدار و بیبچه میگوید به گزارهی مرکزی فیلم تبدیل میشود: انگار این دو گروه روی دو سیارهی متفاوت زندگی میکنند. ابتدا جمله بهعنوان شوخی شنیده میشود، اما تمام مسیر بعدی روایت تلاشی برای فهم همین فاصله است. اِما و فیبی باید یاد بگیرند صمیمیت به معنای همزمان ماندن نیست. دوستی اگر قرار است دوام بیاورد، باید بتواند تفاوت سرعت زندگی دو نفر را تحمل کند.
رشد اصلی اِما نیز دقیقاً در همین پذیرش اتفاق میافتد. اهمیت پایان فیلم در مثبت شدن تست بارداری نیست؛ چون بلوغ شخصیت پیش از آن کامل شده است. اِما زمانی تغییر کرده که پذیرفته فیبی میتواند وارد مرحلهی دیگری از زندگی شود بدون آنکه این تغییر به معنای پایان دوستیشان باشد. بنابراین بارداری نهایی جایزهای نیست که شخصیت را نجات دهد. اگر فیلم تمام رشد اِما را به مثبتشدن تست حواله میداد، مسیرش به گزارهای ساده و حتی خطرناک تقلیل پیدا میکرد: کافی است آرام شوی تا باردار شوی. اما آرامش اِما پیش از بارداری شکل گرفته و تست مثبت فقط اتفاق بعدی زندگی اوست.
حتی شات گوجهی پایانی نیز از همین رو اهمیت دارد. گوجه پیش از آن در گفتوگوهای اِما و فیبی حضور داشته و ناگهان در پایان بهعنوان نمادی بیرونافتاده از آسمان وارد فیلم نمیشود. شتیکیل ابتدا همان موتیف آشنا را برمیگرداند و بعد تست دوخطی را نشان میدهد. نیازی هم ندارد جیغ، گریه، موسیقی عظیم یا جشن فوری به آن اضافه کند. فیلم درست در همان لحظه قطع میشود و اجازه میدهد خبر بارداری آخرین تغییر باشد، نه آخرین توضیح.
فیلم در برخورد با خود مسئلهی ناباروری نیز تا حد زیادی مسیر قابلقبولی دارد. از ابتدا مجموعهای از واقعیتهای پزشکی، توصیهها، زمانبندی و آزمایشها وارد داستان میشوند و بعد استرس و فشار ذهنی اِما نیز به این فرایند اضافه میشود. مهم این است که فیلم ناباروری را صرفاً یک مانع روایی چنددقیقهای نمیکند. شکستهای متوالی، انتظار برای تست، وابسته شدن رابطهی جنسی به جدول و اضطراب دائمی بخشی از تجربهی شخصیت میشوند.
یکی از بهترین سکانسهای کمدی فیلم نیز از همین بستر بیرون میآید: حضور اِما و بن در مطب پزشک. طنز این صحنه نه از شوخیای بیربط، بلکه از خود موقعیت تولید میشود. فیلم در مجموع با وجود ردهی سنی و موضوعش بسیار مؤدبتر از چیزی است که میتوانست باشد. شوخیهای مربوط به بدن، رابطهی جنسی، بارداری و زایمان وجود دارند، اما شتیکیل تقریباً همیشه محافظهکار باقی میماند. همین محافظهکاری گاهی باعث میشود کمدی از رفتن به قلمرویی تندتر و بیپردهتر عقب بکشد.
مشکل مهمتر فیلم اما جای دیگری است: مردان.
بن و برایان با بازیگرانی انتخاب شدهاند که ظرفیت بسیار بیشتری برای گسترش جهان فیلم دارند، اما فیلمنامه عملاً آنها را اخته میکند. بن تبدیل میشود به مرد معقولی که برای تقریباً هر بحرانی راهحلی دارد. این ویژگی میتوانست خودش تبدیل به شخصیتپردازی شود. چه اتفاقی برای مردی میافتد که در تمام روند تلاش برای بچهدارشدن باید منطقی باقی بماند؟ رابطهی جنسی او با همسرش وقتی به تقویم تخمکگذاری و مأموریت باروری تبدیل میشود چه تغییری میکند؟ ترس خودش از پدرنشدن چیست؟ فیلم تقریباً هیچکدام را دنبال نمیکند.
برایان نیز ظرفیت مشابهی دارد. رابطهی بسیار نزدیک اِما و فیبی گاهی او را عملاً به نفر سوم زندگی زناشویی خودش تبدیل میکند. او حتی در بعضی تصمیمهای مربوط به بارداری متوجه میشود اِما پیش از خودش در جریان بوده یا نقش داشته است. این میتوانست تنشی جدی و در عین حال کاملاً کمدی ایجاد کند: مردی که همسرش در حال مادرشدن است اما بخشی از تجربه بیش از او با دوست صمیمی همسرش به اشتراک گذاشته میشود. فیلمنامه باز هم به چند موقعیت بسنده میکند.
حتی تجربهی خود پدرشدن نیز در حاشیه میماند. فیلم حق دارد مرکز خودش را روی دو زن قرار دهد، اما مسئله بر سر تغییر مرکز نیست؛ مسئله این است که گسترش همین دو رابطهی مردانه میتوانست جهان زنان را نیز عمیقتر کند. اگر بن پیچیدهتر بود، فشار اِما بهتر دیده میشد. اگر برایان شخصیت کاملتری داشت، وابستگی فیبی به اِما شکل ملموستری پیدا میکرد. حذف این ابعاد نه فقط مردان، بلکه خود روایت اصلی را کوچکتر کرده است.
راب در زمان بسیار کمتری بیش از هر دوی آنها زندگی بیرون از قاب پیدا میکند. او تقریباً نسخهی بدون روتوش واقعیت والدشدن است. از مصیبت بچهها میگوید، زندگی خودش و همسرش را میبینیم و با اینکه بچهی دیگری هم در راه دارند، هیچ تصویر رمانتیکی از آن ارائه نمیدهد. راب همان کسی است که فانتزی اِما را سوراخ میکند. مشکل باز هم این است که فیلم حاضر نیست مدت زیادی از اِما جدا شود و این خانواده را بیشتر ببیند. شتیکیل چند بار دری را به جهانی بزرگتر باز میکند و خیلی زود دوباره آن را میبندد.
این ترس از گسترش روایت باعث میشود فیلم نوددقیقهای خوشریتمی باشد که میتوانست بدون از دست دادن ضربآهنگ حتی به دو ساعت برسد. مواد لازم وجود دارند: سوگ والدین اِما، زندگی راب، فشار ناباروری بر بن، احساس کنارگذاشتهشدن برایان و وضعیت فیبی بعد از زایمان. اما فیلم انگار از هر خط فرعی فقط به اندازهای استفاده میکند که خط اصلی متوقف نشود.
همین اتفاق بعد از تولد نیز میافتد. ساختار فیلم عملاً روی هفتههای بارداری بنا شده و با رسیدن به زایمان، وارد پردهی سوم میشود. بنابراین بخش پس از زایمان تنها چند سکانس فرصت دارد. بااینحال همین مدت کوتاه برای نشان دادن تغییر فیبی کافی است. سنگینی بدنش در ماههای پایانی فقط از لباس و گریم نمیآید؛ زویی چائو آن را وارد حرکت و چهره میکند. بعد از تولد نیز آشفتگی، خستگی و فشار روی صورتش نشسته است. چائو اجازه نمیدهد فیبی صرفاً به تیپ «مادر خسته» تبدیل شود.
سکانس زایمان نیز در محدودهی همان محافظهکاری کلی فیلم کار میکند. شتیکیل جسارت رفتن به سمت تجربهای خشنتر و جسمانیتر را ندارد، اما تمرکز روی چهرهی فیبی و شیمی میان دو بازیگر باعث میشود لحظهی عاطفی از دست نرود. گیلن و چائو در تمام فیلم مکمل یکدیگرند و همین انتخاب بازیگر بخش مهمی از موفقیت داستان است. اگر دوستی آنها باورپذیر نبود، تمام سازهی فیلم فرو میریخت.
از نظر بصری نیز «بیا بچهدار بشیم!» همان کمدی شیک و مؤدبی است که جهانش را با قابهای روشن، لباسهای دقیق، دکورهای مرتب و رنگهای کنترلشده میسازد. تعداد و تنوع لباسهای اِما آنقدر زیاد است که طراحی لباس خودش بخشی از شخصیتپردازی شده؛ این زن حتی در ظاهر هم همیشه در حال سازماندادن خودش است. قاببندیها بیشتر از آنکه خودنمایی کنند، به اصطکاک میان شخصیتها خدمت میکنند و فیلم در همین ظاهر استودیویی همچنان ارزش یک اثر سینمایی را حفظ میکند.
اما همین زیبایی کنترلشده تبدیل به محدودیت فیلم هم میشود. شتیکیل نمیخواهد سطح براق اثرش بیش از حد خش بردارد. برای همین سوگ اِما عمیق نمیشود، مصائب جسمانی مادری تا مرزهای ناراحتکننده پیش نمیروند و بحران پس از زایمان خیلی زود جمع میشود. فیلم واقعیتهای سخت را بیان میکند اما کمتر حاضر است مدت زیادی در تیرگی آنها بماند.
استفادهی فراوان از موسیقی نیز بخشی از همین الگوی آشنای کمدیهای آمریکایی است. موسیقی مرتب وارد میشود تا حرکت روایت را حفظ کند، خلأها را پر کند و اجازه ندهد ریتم برای لحظهای از نفس بیفتد. اما این حجم از موسیقی گاهی دقیقاً نتیجهی معکوس دارد؛ فرصت ماندن در فضای فیلم و نزدیک شدن به احساس خام شخصیتها را از مخاطب میگیرد. بعضی از این موقعیتها اگر چند لحظه بیشتر با سکوت، صدای خانه یا نفس آدمها باقی میماندند، احتمالاً جهان عاطفی فیلم دستیافتنیتر میشد.
با تمام این محدودیتها، شتیکیل به هدف اصلی خودش میرسد. فیلم دربارهی مادرشدن نه تبلیغ میکند و نه هشدار میدهد. مصیبتها، لذتها، وابستگیها، اضطرابها، خستگی و تغییراتش را در جهان دو دوست نشان میدهد و انتخاب را به خود آنها و مخاطب واگذار میکند. راب میتواند از کابوس والدبودن حرف بزند، فیبی میتواند بعد از تولد از پا افتاده باشد و اِما همچنان بخواهد مادر شود؛ اینها تناقض نیستند، بخشهای متفاوت یک واقعیتاند.
در نهایت نیز دوستی اِما و فیبی با بازگشت به وضعیت قبلی نجات پیدا نمیکند. هیچچیز مثل قبل نمیشود و اساساً قرار نیست بشود. فیبی حالا مادر است، اِما مسیر خودش را دارد و هر دو باید قبول کنند که دیگر روی یک خط زمانی واحد حرکت نمیکنند. بزرگشدن اِما در همین لحظه رخ میدهد: وقتی میفهمد فاصله لزوماً به معنای جدایی نیست.
دو نفر میتوانند روی دو سیارهی متفاوت باشند و همچنان یکدیگر را ببینند.
«بیا بچهدار بشیم!» در بهترین حالتش همین فاصله را میفهمد؛ کمدی ساختارمندی که بدون تلاش برای کشف حقیقتی عظیم، به حقیقت کوچک اما مهم خودش میرسد: بعضی دوستیها برای دوام آوردن نیاز ندارند آدمها را هممسیر نگه دارند؛ باید یاد بگیرند تغییر مسیر یکدیگر را بپذیرند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.