پوستر فیلم شوری اشک‌ها

عشق‌های دست‌نیافتنی

شوری اشک‌ها
The Salt of Tears
Le Sel Des Larmes
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده سارا

پسری جوان با کیفی بر دوش و کیفی در دست در کادر دوربین هویدا می‌شود. «لوک» جوانی‌ست که به پاریس آمده تا رویای‌اش، نه، بهتر است بگوییم رویای پدرش را به واقعیت تبدیل کند. او آمده است تا با شرکت در آزمون ورودی مدرسه‌ی نجاری آینده‌اش را تامین کند. فیلم با برشی لوک را نشان می‌دهد که در کنار خیابان ایستاده است. در همین سکانس ابتدایی ما قاب تصویری زیبا را می‌بینیم. لوک ایستاده در کنار خیابان دست‌ها در جیب و چشمان‌اش به سمت چپ خیره‌اند. او در سمتِ چپِ لانگ‌شاتی زیبا درون قابی سیاه وسفید دیده می‌شود. آن سوی خیابان دختری ایستاده است. او به سمت دیگر نگاه می‌کند. دوربین او را نیز از دور نشان می‌دهد. دختر سمت راست تصویر دیده می‌شود. اینکه کدام یک اول به دیگری خیره شده است را هیچ‌گاه نمی‌فهمیم. اما چیزی که مسلم است این است که این نگاه آن دو را به هم برای لحظه‌ای نزدیک کرده و همین نگاه آغاز یک عشق نافرجام می‌شود.
نام این فیلم در تناقضی زیبا این بار از اشک‌های شخصیت اصلی داستان سخن نمی‌گوید. این بار این شوری از چشمان افرادی سرازیر می‌شود که با این شخصیت در ارتباط‌اند؛‌ به هرگونه که در ارتباط‌ باشند. چه دختران سر راه قرارگرفته‌ی او باشند و چه پدری که سال‌ها در حسرت آرزوهای خود برای رسیدن پسر به رویا‌های‌اش زحمت کشیده است. آرزوهایی که از آرزوی پدر نشأت می‌گیرند. پدری که به زیباترین نوع ممکن در فیلم ستایش می‌شود و دست‌ها و چشمان لرزان‌اش به خوبی قاب را نیز می‌لرزانند. چیزی که بیشتر از همه دیدن این پدر را زیبا می‌کند قاب دوربینی‌ست که هرگز کلوزآپ نمی‌شود تا چشمان گریان‌اش را نشان دهد. دوربین بر چهره‌ی پدر همواره مدیوم‌شات است و پدر را با دستان لرزان و صورتی چروکیده و چشمانی کوچک‌شده از چروکیدگی‌ها نشان می‌دهد. تنها و تنها کلوزآپ را هم برای آن زمانی می‌گذارد که نامه‌ی قبولی پسر را در دستان لرزان پدر می‌توان دید و از شوق رسیدن پسر به آرزوی گذشته‌ی پدر سخن می‌گوید.
لوک و روابط او بطن اصلی داستان این فیلم است و از عشق‌های او به دختران یا شاید هوس‌های او به آنها سخن می‌گوید. این فیلم عریان همه‌چیز را نشان می‌دهد و برای بیننده سوالی را مطرح می‌کند. سوالی که قرار نیست جوابی به آن بدهد. قرار نیست راهی را نشان دهد یا حتی نتیجه‌گیری‌ای کند. تنها همه‌ی اتفاقات را نشان می‌دهد و این بیننده است که خود باید از میان تصاویری که در برابر دیدگان‌اش است بپذیرد که چه چیز درست است یا درست نیست. شاید به همین علت است که کارگردان ترجیح داده فیلم را سیاه و سفید نشان دهد. شاید این نیز تناقضی‌ست از زندگی بشر که هیچ‌چیز نه آنقدر سیاه است و نه آنقدر سفید که بتوان قضاوت‌اش کرد. آنقدر همه چیز نسبی‌ست و آنقدر دیدگاه‌های آدم‌ها با هم متفاوت است که شاید هرگز نتوان پاسخی درخور برای رفتارهای آدم‌ها یافت. (اینکه بخواهیم انگ نسبی‌گرایی را متوجه نگاه کارگردان کنیم کاملاً سوبژکتیو است و باید به امر مرگ مؤلف روی بیاوریم. وگرنه گاه مطلق بودن بعضی مفاهیم، از جمله «ارزش» را می‌توان بر اساس نگاه فلاسفه‌ی عصر روشنگری بیان کرد).
فیلم «شوری اشک‌ها» می‌تواند کمی بیننده را به‌یاد فیلم «یکشنبه‌ی غم‌انگیز» هم بیندازد. اگرچه غم‌انگیزی «شوری اشک‌ها» هرگز به پای «یکشنبه‌ی غم‌انگیز» نمی‌رسد، اما می‌تواند به یاد‌آورنده‌ی تلخی اتفاقاتی باشد که آدم‌ها حتی به وسیله‌ی عشق‌هاشان می‌توانند برای هم ایجاد کنند. در این میان نباید نوای زیبا و آرامش‌بخش پیانوی شنیده شده در لابه‌لای فیلم را هم فراموش کرد. نوایی که نه همیشه بلکه در زمان مناسب شنیده می‌شود و عمق تصاویر را بیشتر می‌کند. بازی بازیگران به ویژه بازی «آندره ویلم» در نقش پدر هم ستودنی‌ست.
«فلیپ گارل» استاد ساخت فیلم‌های عاشقانه و شاعرانه‌ای است که در این فیلم از عشق‌های پرهوس، عشق‌های نادرست یا عشق‌های بدون عشق حرف می‌زند. با نگاهی به فیلم‌های گذشته‌ی او نیز می‌توان فهمید نگاه‌اش به عشق نگاهی متفاوت است و همین تفاوت اوست که باعث می‌شود بیننده نیز به چشمی متفاوت به آثارش نگاه کند و لذتی متفاوت از آثارش به دست آورد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟