پوستر فیلم کابوس‌گیر

داستان کابوس‌های بی‌هدف

کابوس‌گیر
Dreamkatcher
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده سارا

«گیل» و «لوک» به همراه پسرِ لوک «جاش» برای گذراندن تعطیلات به خانه‌ای میان جنگل و در کنار دریاچه می‌روند. جاش از اینکه گیل می‌خواهد جای مادر مرده‌اش را بگیرد ناراحت است. سال‌ها پیش مادرش در همان خانه توسط پسربچه‌ای به‌طرز فجیعی کشته می‌شود. اما این ماجرا را نه گیل می‌داند و نه جاش. به آنها گفته شده است مادر در کنار دریاچه دچار ایست قلبی شده است. همه چیز از شب اول آغاز می‌شود و جاش خواب مادرش را می‌بیند که در حال حرف زدن با او ناگهان سرش به دو نیم تقسیم می‌شود. این خواب‌ها و کابوس‌ها ادامه می‌یابد و باعث اتفاقاتی در آن خانه می‌شود.
این فیلم نیز به مانند بسیاری از آثار ترسناکی که مرور کرده‌ایم دارای اشکالات زیادی در محتوای خود است. مثلاً در داستان مشخص نمی‌شود روحی که بچه‌ها را تسخیر می‌کند چیست و از کجا آمده و چه منظوری دارد. مادربزرگ آن پسربچه «روث» از کجا می‌فهمد علت تسخیرشدن روح نوه‌اش آن وسیله‌ی به‌خصوص بوده است. جاش قبل از اینکه آن وسیله را پیدا کند در خواب مادر را دیده بود. پس داستان یافتن آن وسیله چه بوده است؟ قرار است این وسیله کابوس‌ها را بهتر کند یا بدتر؟ از همه مهم‌تر نام داستان که کابوس‌گیر است به چه اشاره دارد؟ فیلم از پاسخ دادن به ساده‌ترین سوالات بیننده هم عاجز است.
پایان فیلم نیز بزرگترین اشکالات فیلم را به همراه دارد. در پایان چه اتفاقی برای جاش می‌افتد؟ گیل چگونه خود را آزاد می‌کند؟ روح خبیث چرا ناگهان خود را به گیل نشان می‌دهد. از سوی دیگر روایت داستانی فیلم خسته‌کننده با سکانس‌های تکراری‌ست. شب‌ها جاش کابوس می‌بیند و روزها رفتارهای غیر معقولی از خود نشان می‌دهد. نیمه‌ی اول فیلم جز سکانس ابتدایی که مادر جاش می‌میرد حتی اتفاق دلهره‌آوری هم در آن رخ نمی‌دهد. خود سکانس ابتدایی پر از ابهام است و تکرارهای بی‌‌دلیل. فیلم در واقع در نیمه‌‌ی اول یک‌ درام ساده است که در نیمه دوم سعی شده با المان‌های تکراری و یک داستان احمقانه و درهم تبدیل به فیلمی ترسناک شود. بسیاری اتفاقات مدام تکرار می‌شوند و اتفاقات کلیشه‌ای دیگری هم رخ می‌دهند؛ مانند شنیده شدن صداهای عجیب، کارنکردن گوشی همراه یا جابه‌جایی اشیا در خانه؛ اتفاقاتی که دیگر بیننده‌ی این ژانر را شوکه نمی‌کنند. این فیلم هیچ کدام از این المان‌ها را نه دارد و نه سعی کرده است با ابزارهای مانند موسیقی ترسی را به بیننده منتقل کند. موسیقی بی‌دلیل نواخته می‌شود و بیننده دیگر به موسیقی هم نمی‌تواند اعتماد کند. و این گزینه نیز کمکی به داستان نمی‌کند و همه چیز دست‌به‌دست هم می‌دهند تا فیلمی خسته‌کننده بدون حتی طرح داستانی مشخصی را شاهد باشیم. بازی بازیگران هم به‌خاطر همین داستان دیده نمی‌شود. چرا که شخصیت‌های داستان نیز هیچ مشخصاتی از خودشان به بیننده نمی‌دهند. پدر جاش که برای گذراندن وقت با خانواده‌ی جدیدش آمده است به ناگهان از آنجا می‌رود. همین اتفاق خود شخصیت پدر را زیر سوال می‌برد. شخصیت همسایه؛ خانم روث نیز به‌هیچ‌عنوان قابل دفاع نیست چرا که ما از او نیز چیزی نمی‌دانیم و مشخص هم نیست که داستان مغازه‌ایی که در آن اشیای مختلف می‌فروشد چیست؟ گیل و جاش نیز برای ما ناشناخته می‌مانند و باید بیننده فقط به فکر روحی باشد که قرار است روح جاش را تسخیر کند. روحی که خودش نیز هویتی ندارد.