پایانی که سالها پیش آغاز شد
«وقتی ذوب میشود» از همان نخستین دقایق دربارهی پایان است؛ نه پایانی که در آخرین سکانس اتفاق میافتد، بلکه پایانی که سالها پیش رخ داده و شخصیت اصلی فقط توانسته وقوع کامل آن را به تعویق بیندازد. اوا در زمان حال زنده است، کار میکند، رانندگی میکند، برای خواهرش هدیه میخرد و دوباره به روستای کودکیاش بازمیگردد، اما فیلم بهتدریج نشان میدهد این استمرار زیستی الزاماً به معنای ادامهی زندگی نیست. چیزی درون او در کودکی متوقف شده و روایت ویرله باتنس فاصلهی میان آن توقف و پایان نهایی را اندازه میگیرد. به همین دلیل دو خط زمانی فیلم دو داستان مستقل نیستند؛ یکی پایان کودکی را ثبت میکند و دیگری پایان زندگی انسانی را که سالها با بقایای همان کودکی ادامه داده است.
این شیوهی روایت ناخواسته ما را به یکی از قدیمیترین مسائل روانکاوی دربارهی تروما بازمیگرداند: اینکه گذشته چگونه «گذشته» نمیشود. در نخستین سالهای شکلگیری روانکاوی، فروید برای توضیح اثر دیررس تجربههای جنسی دوران کودکی به چیزی رسید که بعدها با واژهی Nachträglichkeit یا «کنشِ پسینی» شناخته شد؛ گذشته در ذهن مانند پروندهای بایگانیشده باقی نمیماند، بلکه رویدادهای بعدی میتوانند معنای آن را از نو سازمان دهند. حتی نمودار مشهور او دربارهی بیمار «اما» دو زمان گذشته و حال را روی یکدیگر قرار میداد تا نشان دهد چگونه یک تجربهی پیشین در زمانی دیگر دوباره فعال و بازمعنا میشود. «وقتی ذوب میشود» تقریباً همین ساختار زمانی را به زبان تدوین ترجمه میکند: حال، گذشته را به یاد نمیآورد تا آن را توضیح دهد؛ حال و گذشته یکدیگر را مدام بازنویسی میکنند.
شاهکار تدوین فیلم دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. حتی آنچه ابتدا بهعنوان «زمان حال» میبینیم، بهصورت خطی ارائه نشده است. افتتاحیه قطعهای از اکنون اواست که چند سکانس بعد روایت به رخدادهای پیش از آن بازمیگردد و دوباره به همان نقطه میرسد. باتنس بهجای آنکه گذشته را در قالب مجموعهای از فلشبکهای توضیحی عرضه کند، ساختار زمانی شخصیتش را بر فیلم تحمیل میکند. گذشته در میان اکنون قرار دارد و اکنون بدون گذشته قابل فهم نیست. مخاطب نیز مانند اطرافیان اوا در ابتدا قادر به فهم این زن نیست؛ سکوت، اضطراب، گریز از صمیمیت و حتی دشواری یک گفتوگوی ساده برای ما علتی روشن ندارند. فیلم نمیخواهد این ابهام را سریع حل کند، چون مسئلهی اصلیاش دقیقاً همین است: چرا انسانی که از بیرون «قابل فهم» نیست، برای خودش درون زنجیرهای از تجربههای کاملاً منطقی زندگی میکند؟
فروید در سال ۱۹۲۰، پس از مواجههی روانکاوی با پیامدهای روانی جنگ جهانی اول، مسئلهی دیگری را به مرکز توجه آورد: چرا ذهن به تجربههای دردناک بازمیگردد، حتی وقتی این بازگشت هیچ لذتی در خود ندارد؟ «اجبار به تکرار» پاسخی بود که او در ورای اصل لذت دنبال کرد. اما اهمیت «وقتی ذوب میشود» در این است که بازگشت اوا به روستا را نمیتوان با برچسب سادهی تکرار توضیح داد. او منفعلانه دوباره درون حادثه پرتاب نشده؛ مسیر را طراحی کرده، قالب یخ را همراه آورده و به مکانی بازگشته که میداند قرار است آخرین محل زندگیاش باشد. بنابراین فیلم میان تکرار و تلاش برای در اختیار گرفتن پایان مرزی تراژیک میسازد؛ همان مسئلهای که فروید در بازی معروف fort-da نیز دربارهی تبدیل موقعیت منفعلانهی فقدان به عملی فعال برای کسب نوعی تسلط مطرح کرده بود. با این تفاوت که در جهان اوا، این «تسلط» دیگر به امکان ادامهی زندگی منتهی نمیشود.
سرچشمهی این معماری تراژیک در کودکی، پیش از تجاوز، شکل گرفته است. اوا کودکی است که در خانوادهای فروپاشیده زندگی میکند؛ خانوادهای که بیش از خانه به خوابگاه شباهت دارد. همان جشن تولد و رفتار مادر با خواهر کوچکتر، از جمله کوتاه کردن موهای او با قیچی، کافی است تا کیفیت این محیط را بفهمیم. هیچ گفتوگویی دربارهی زیست بیرونی بچهها، دوستیها، اضطرابها و فشارهای اجتماعی آنها وجود ندارد. اوا در خانه فقط حضور دارد، اما دیده نمیشود. حتی رابطهی او با خواهر کوچکش از یکسو نشان میدهد که اوا توان دوستداشتن را دارد و از سوی دیگر ثابت میکند این محبت هیچگاه به تجربهی متقابلِ دیدهشدن تبدیل نمیشود.
اگر بخواهیم از تاریخ روانکاوی کمک بگیریم، دونالد وینیکات برای همین نقطه واژگان دقیقی فراهم میکند. در مرکز اندیشهی او، «خود» در خلأ شکل نمیگیرد؛ رشد آن به یک facilitating environment یا محیط تسهیلگر وابسته است، محیطی که ابتدا کودک را از نظر عاطفی «نگه میدارد» تا بتواند بهتدریج یک خودِ مستقل بسازد. مفهوم معروف holding environment نیز به همین تجربهی فیزیکی و روانیِ توجه، مراقبت و تحمل احساسات کودک مربوط است. خانوادهی اوا تقریباً نقطهی مقابل چنین محیطی است. مشکل این نیست که والدین هر لحظه او را آزار میدهند؛ فاجعه در غیاب دائمیِ همان نگهداشتن اتفاق میافتد. اوا جایی ندارد که اضطراب، طردشدگی و نیازش به تعلق را در آن قرار دهد.
به همین دلیل دوستی اوا با تیم و لورنس نه حاصل انتخابی ساده، بلکه محصول کمبود است. اوا اعتمادبهنفس لازم برای ورود به رابطهای برابر را از دست داده و بهجای ساختن ارتباط با دختران دیگر، از چیزهایی که در اختیار دارد برای باقی ماندن در جمع این دو پسر استفاده میکند. دخترهای دیگر حتی میتوانند به «طعمه»های بازیای تبدیل شوند که اوا برای حفظ جایگاه خودش در گروه فراهم میکند. یکی از دردناکترین ویژگیهای فیلم همین است که طردشدگی را نه با گریه و انزوای آشکار، بلکه از دل خندهها میسازد. اوا میخندد، همراهی میکند و هزینهی عاطفی میپردازد تا چند دقیقه بیشتر در جمعی بماند که از همان ابتدا توازن قدرت در آن علیه اوست.
باتنس سازوکار این قدرت را خیلی زود و بدون توضیح کلامی معرفی میکند. در یکی از نماهای بیرونی آغاز فیلم، پسرها پشت اوا و در پسزمینه مشغول بازی جنسی با بدن دختر دیگریاند. میزانسن پیش از آنکه روایت به خشونت نهایی برسد، مناسبات جنسیتی این اجتماع کوچک را تعریف کرده است: بدن دختران میتواند تبدیل به موضوع بازی، آزمون و اعمال قدرت شود. اوا نیز برای پذیرفتهشدن باید قواعد همین بازی را بپذیرد. به همین دلیل تجاوز نهایی از هیچ به وجود نمیآید؛ نقطهی انفجار سازوکاری است که فیلم از مدتها قبل در خندهها، شوخیها، بازیها و تقسیم قدرت میان بچهها کاشته است.
تفاوت تیم و لورنس با جیک در «طاعون» نیز از همینجا اهمیت پیدا میکند. جیکِ آن فیلم هنوز کودکی بود که خشونت گروهی را از الگوهای پیرامونش آموخته و پیامد کامل رفتارش را نمیشناخت. این دو اما در خوانش «وقتی ذوب میشود» خیلی زود میفهمند در چه اجتماعی زندگی میکنند. آنها نهفقط قدرت خود بر بدن دیگری، بلکه احتمال سکوت بعد از آن را نیز میشناسند. در چنین محیط کوچکی، جایی که دختر باید در نهایت «پاک» باقی بماند، خودِ ساختار اجتماعی میتواند به سپری برای مهاجم تبدیل شود. شر دیگر فقط یک کنش شخصی نیست؛ از شناخت قواعدی به وجود میآید که مهاجم میداند علیه قربانی کار خواهند کرد.
اینجاست که ساندور فرنتزی تقریباً یک قرن بعد از آغاز روانکاویِ فرویدی، برای خواندن فیلم از هر نظریهپرداز دیگری ضروریتر میشود. فروید در دههی ۱۸۹۰ ابتدا با «نظریهی اغوا» اهمیت تجربهی واقعی آزار جنسی کودک را در پیدایش رنج روانی برجسته کرد و بعد بخش عمدهای از آن مدل را کنار گذاشت؛ مسئلهای که تا امروز از مناقشههای مهم تاریخ روانکاوی باقی مانده است. فرنتزی در دههی ۱۹۳۰ دوباره با صراحت به واقعیت خشونت بازگشت و در «آشفتگی زبانها میان بزرگسال و کودک» بر تفاوت میان زبان عاطفی کودک و میل و قدرت بزرگسال تأکید کرد. برای او، وحشت میتواند کودک را تا جایی ببرد که توان مقاومتش از کار بیفتد و خود تجربهی تجاوز با شکافی در احساس، ادراک و اعتماد فرد به واقعیت خودش همراه شود.
صحنهی تجاوز در «وقتی ذوب میشود» یکی از بیرحمانهترین ترجمههای سینمایی همین فروپاشی است، بیآنکه فیلم بخواهد شخصیتش را روانپزشکی کند. باتنس دوربین را روی چهرهی اوا میبندد. بدن تا لحظهای مقاومت میکند و بعد گردن میافتد؛ انگار تماس دیگری با آن بدن دیگر حتی به واکنش منجر نمیشود. یک قطره اشک روی صورت کودکی میماند که گویی همانجا چیزی از او برای همیشه خاموش شده است. دوربین نه فرار میکند و نه با برشهای هیجانزده رنج را به کالای شوک تبدیل میکند. همانجا میماند تا مخاطب نتواند از کاری که در حال وقوع است فاصله بگیرد. این همان صحنهای است که تمام روایت از آن «برداشت» شده؛ نقطهای که گذشته و آیندهی اوا را همزمان تولید میکند.
اما برای فرنتزی، حادثهی نخست همهی تروما نیست. یکی از رادیکالترین بخشهای نظریهی او اهمیت واکنش محیط پس از خشونت است. «انکار» یا disavowal بزرگسال—اینکه تجربهی کودک نادیده گرفته شود، کوچک شمرده شود یا واقعیت آن به رسمیت شناخته نشود—میتواند خود به بخش تعیینکنندهی تروما تبدیل شود. در شرحهای بعدی نظریهی او نیز همین مسئله پررنگ مانده است: کودک نهفقط با حمله، بلکه با جهانی روبهرو میشود که شهادت حواس و رنج او را اعتبار نمیبخشد.
زن قصاب در فیلم تجسم دردناک همین شکست است. او کسی است که نمرات خوب اوا را میبیند، از بیتوجهی خانواده خبر دارد و برای مدتی میتواند در چشم اوا شمایل مادری باشد که در خانه وجود ندارد. اما درست در لحظهای که این «مادر جایگزین» باید به محیط نگهدارنده تبدیل شود، شکست میخورد. زن صورت خونآلود پسرش را میبیند، خون میان پاهای اوا را میبیند و بهجای پناه دادن به کودک، او را از مغازه بیرون میکند و به خانه میفرستد. لازم نیست کسی جملهی «هیچ اتفاقی نیفتاده» را بر زبان بیاورد؛ کنش او همین معنا را دارد. نظم مغازه، خانواده و روستا مهمتر از پذیرفتن آن چیزی میشود که مقابل چشمش اتفاق افتاده است.
اوا بعد از آن به خانه بازمیگردد؛ اما کدام خانه؟ همان فضایی که از ابتدا ظرفیت دریافت چنین فاجعهای را نداشته است. فیلم لازم نمیبیند مجموعهای از واکنشهای روستاییان پس از تجاوز را نمایش دهد، چون تمام سازوکار سکوت را پیشتر ساخته است. کافی است در زمان حال پدر و مادر را محو در پسزمینه ببینیم، در حالی که اوا حتی حاضر نیست نگاهشان کند. فاصلهی بصری به تاریخ یک رابطه تبدیل شده است. وینیکات دربارهی «محیط» حرف میزد چون فرد را نمیتوان مستقل از روابطی دید که در آنها شکل گرفته؛ باتنس نیز اوا را نه بهعنوان ذهنی منزوی از اجتماع، بلکه محصول شکست چندلایهی خانه، روستا و کسانی تصویر میکند که میتوانستند شاهد باشند اما نبودند.
معمای پدر در این میان یکی از بیرحمانهترین ابزارهای روایی فیلم است. مردی در اتاق حلقآویز شده و روی زمین فقط آب باقی مانده است؛ چگونه بدون چهارپایه خود را حلقآویز کرده؟ پاسخ، قالب یخی است که مرد روی آن ایستاده و بعد ذوب شده است. معما ابتدا یک بازی ذهنی است که اوا از پدر میگیرد و برای نزدیک شدن به تیم و لورنس از آن استفاده میکند. همان چیزی که به او امکان ورود بیشتر به جمع را میدهد، سالها بعد به معماری مرگ خودش تبدیل میشود. این دیگر «نماد» تزئینی نیست؛ قصه شیئی را از کودکی میگیرد، از دل تجاوز و سالهای بعد عبورش میدهد و در انتها همان شیء را به شکل پاسخ یک زندگی بازمیگرداند.
در چنین نقطهای دوباره میتوان به فروید و مسئلهی تکرار بازگشت، اما با احتیاط. اوا صرفاً حادثهی گذشته را دوباره اجرا نمیکند. او معمایی را که زمانی وسیلهی پیوند با دیگران بود، از نو تصاحب میکند و آن را به آخرین کنش شخصی خودش بدل میسازد. این کنش را نمیتوان بهسادگی با «رانش مرگ» توضیح داد؛ خود این مفهوم در تاریخ روانکاوی یکی از مناقشهبرانگیزترین فرضیههای فروید باقی مانده و حتی او دربارهی میزان باور خودش به آن تردید نوشته بود. مهمتر از نامگذاری نظری این است که فیلم نشان میدهد تمام راههای اتصال اوا به زندگی یکی پس از دیگری از کار افتادهاند.
آخرینِ این اتصالها یک ماگ ساده است. اوا تصویری از خودش و خواهرش را روی آن چاپ کرده و میخواهد هدیهاش دهد؛ شیئی کوچک برای بازسازی رابطهای که هنوز امیدوار است جایی از آن سالم مانده باشد. خواهر هدیه را نمیپذیرد و اوا ماگ را عمداً میشکند. همین عمل ظاهراً کوچک از بسیاری از صحنههای بزرگ فیلم دردناکتر است، چون آخرین تلاش برای ارتباط را از بین میبرد. ماگ صرفاً یک هدیه نیست؛ آخرین ابژهای است که اوا از طریق آن میخواهد رابطهای دوطرفه با انسانی دیگر برقرار کند. وقتی آن هم پذیرفته نمیشود، مسیر سفر به روستا دیگر کیفیت یک بازگشت موقت را ندارد.
پس از آن اوا بارها ایونتی را مرور میکند که برای یادبود هان در روستا برپا شده است و تصمیمش شکل نهایی پیدا میکند. روستا برای دیگران میتواند محل یادبود، گردهمایی و بازگشت باشد، اما برای اوا محل پایان است. او به قصابی بازمیگردد و از پشت دیوار زن را نگاه میکند؛ صورتش را میپوشاند و اضطراب تمام بدنش را گرفته است. این نگاه، ملاقات دوباره با مادری نیست که زمانی نداشته؛ مواجهه با آخرین مکانی است که هنوز امکان نجات وجود داشت و از دست رفت. اوا آن محل را انتخاب کرده چون همهچیز از همانجا آغاز شده بود.
دوربین باتنس در تمام این مسیر به شکلی حیرتانگیز به ذهن اوا وفادار میماند. نزدیکی دوربین یادآور برادران داردن است، اما خشکی و آزارندگی قابها گاهی کیفیتی نزدیک به «جشن» توماس وینتربرگ پیدا میکند. نتیجه نه تقلید از این فیلمها، بلکه دوربینی است که اجازه نمیدهد زیبایی تابستان کودکی به نوستالژی تبدیل شود. حتی نور، بازی بچهها و حیات بیرونی تابستان چرک و ناراحتکنندهاند، چون ما این جهان را از ذهن کسی میبینیم که در همان فضا در حال نزدیک شدن به نقطهای ویرانگر است. گذشته شاد نیست؛ فقط پیش از حادثه است.
در مقابل، زمستان زمان حال صرفاً تضاد رنگی با تابستان نیست. سرما شکل بصری پایان زندگی اواست. قالب یخ در صندوق یا ماشین از همان ابتدا ابژهای رازآلود است و هرچه ذوب میشود، پایان را به ما نزدیکتر میکند. فیلم هیچوقت مجبور نیست معنای آن را با دیالوگ توضیح دهد، چون خود زمان روی یخ کار میکند. هر قطره نشان میدهد فرصت دیگری از بین رفته است. ذوب شدن در اینجا نه گرمشدن، بلکه یأس است؛ یأس از امیدهایی که میتوانستند در سالهای میان کودکی و اکنون اوا را از بیهمزبانی بیرون بکشند و هیچکدام چنین نکردند.
به همین دلیل پایان فیلم برای من «انتقام» نیست. اوا حتی توان انتقام گرفتن از کسانی را که زندگیاش را ویران کردند از دست داده است. آنچه در پایان هدف قرار میگیرد خودِ مکان است؛ جهانی که تجاوز در آن ممکن شد، دیده شد و بعد دوباره نظم روزمرهی خودش را ادامه داد. بازگشت اوا به روستا نوعی محاکمهی شخصی نیست که در پایان مجرمان را مجازات کند. او نمیخواهد عدالت را اجرا کند؛ دیگر به امکان عدالت در این فضا باور ندارد.
و این شاید یکی از مهمترین دلایلی باشد که «وقتی ذوب میشود» را فراتر از یک فیلم دربارهی تجاوز میبرد. ما در دورهای زندگی میکنیم که رنج میتواند در قالب هشتگ، خبر، موج رسانهای و همراهی سلبریتیها برای چند روز مصرف شود و سپس جای خود را به موضوع بعدی بدهد. فیلم در برابر چنین تسکین نمادینی میایستد. شنیدنِ نام قربانی یا اعلام همبستگی جای ساختن محیطی را نمیگیرد که قربانی در آن بتواند زندگی را ادامه دهد. مسئله فقط گفتن «من با تو هستم» نیست؛ مسئله این است که آیا خانواده، دوست، مدرسه، اجتماع و نهادهای پیرامونی واقعاً توان نگهداشتن انسانی زخمی را دارند یا نه. اوا پاسخ این سؤال را در تمام زندگیاش دریافت کرده است.
باتنس از موسیقی نیز برای تحمیل احساس استفاده نمیکند. قابها آنقدر دقیق و بیرحمانه بسته شدهاند که موسیقی درون آنها حل میشود؛ نه بیرون تصویر میایستد تا به مخاطب دستور دهد چه احساسی داشته باشد و نه تلاش میکند صحنهی دشوار را به ملودرام تبدیل کند. همین کیفیت دربارهی بازیگردانی نیز وجود دارد. روزا مارچانت در نقش اوای نوجوان شگفتانگیز است، اما ارزش بازی فقط در صحنهی تجاوز یا گریهها نیست؛ در تمام لحظاتی است که اوا سعی میکند با خنده، سکوت یا همراهی نامطمئن خودش را داخل جمع نگه دارد. شارلوت د بروینه نیز اوای بزرگسال را به انسانی تبدیل میکند که کل وجودش اضطراب، پرهیز از صمیمیت و ناتوانی از ایجاد یک گفتوگوی ساده است، بیآنکه این ویژگیها را به مجموعهای از نشانههای بازیگرانهی آشکار تقلیل دهد.
مهمتر اینکه باتنس در نخستین فیلم بلندش آنقدر به جهان خودش اعتماد دارد که از نمایش خود بهعنوان «کارگردان» پرهیز میکند. فیلم خوب قرار نیست دائماً مهارت سازندهاش را به رخ بکشد؛ فیلمساز در نقطهای کنار میرود تا جهان ساختهشده بتواند خودش حرف بزند. بااینحال «وقتی ذوب میشود» تقریباً در همهجای خود جسارت فرمی دارد: در ساختار زمانی، در تدوین گذشته و حال، در انتخاب فاصلهی دوربین، در ماندن بیرحمانه روی چهرهی کودک و در استفاده از یک معمای ساده بهعنوان ستون معماری کل روایت.
در پایان قالب یخ ذوب میشود. معمایی که پدر زمانی برای کودک طرح کرده بود کامل میشود و اوای بزرگسال آن را با بدن خودش پاسخ میدهد. اما همزمان تصویر دیگری نیز در ذهن باقی مانده است: اوای شاد و خندانی که گویی سالها درون همان قالب زندانی بوده و حالا با آب شدن یخ آزاد میشود. این آزادی بهطرزی هولناک همزمان با حذف اوای اکنون اتفاق میافتد. فیلم هیچ تسلیای در این تصویر قرار نمیدهد؛ فقط نشان میدهد کودکی که فرصت زندگی پیدا نکرد، سرانجام از بدنی که سالها بار آن حادثه را حمل کرده رها میشود.
و شاید تمام «وقتی ذوب میشود» میان دو تصویر خلاصه شود: افتادن گردن اوا در لحظهی تجاوز و قطرهاشکی که روی صورتش میماند، و ذوب شدن یخی که سالها بعد آخرین تکیهگاه بدن اوست. میان این دو تصویر یک زندگی قرار دارد؛ یا دقیقتر، سالهایی که قرار بود زندگی باشند. تاریخ روانکاوی از فروید تا فرنتزی و وینیکات دههها تلاش کرده توضیح دهد چگونه یک تجربهی بیرونی میتواند زمان روانی را مختل کند، چگونه انکار محیط میتواند خشونت را عمیقتر کند و چگونه فقدان یک محیط نگهدارنده امکان ساختن و حفظ خود را آسیب میزند. «وقتی ذوب میشود» هیچکدام از این نظریهها را توضیح نمیدهد؛ کاری بسیار مهمتر میکند: آنها را در بدن، زمان، سکوت و تصویر یک انسان به تجربه تبدیل میکند.
پایان اوا در آخرین دقیقهی فیلم اتفاق نمیافتد. سالها قبل، در طبقهی بالای آن قصابی، وقتی گردنش افتاد و دیگر مقاومت نکرد، چیزی از او تمام شد. تمام سالهای بعد تلاش برای عقب انداختن همان پایان بود. قالب یخ فقط زمان باقیمانده را اندازه میگیرد.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
چه فیلم دردآوری!