شب هنگام است. «لیزا» در اتاقاش خوابیده است که صدایی میشنود. او بهسمت اتاق پسرش «جودی» میرود اما او را نمییابد. صداهایی از طبقهی پایین شنیده میشود. لیزا بهتصور اینکه جودیست پایین میرود، اما ناگهان با دو مرد مواجه میشود. جودی بهسرعت بهطرف آژیر خطر رفته و آن را به صدا درمیآورد. فیلم برش میخورد. سپس پدر و مادر جودی را در مطب یک روانشناس میبیینم. جودی بعد از آن حادثه سخن نمیگوید. لیزا نیز همواره کابوس میبیند. پدر پیشنهاد میکند به خارج از شهر بروند تا با عوض شدن محیط شاید حال آنها هم بهتر شود. آنها اما به خانهی خانوادهی «هلشیرز» نقل مکان میکنند.
شاید وقتی اولین بار فیلمی ترسناک با مضمون عروسک ساخته شد، کمتر کسی باورش میشد این اسباببازی بچهگانه و بهنوعی دوستانه بتواند زمانی بهعنوان سوژهای خوب در سینمای ترسناک مطرح شود. این عروسکها در همهی دههها هم حضور داشتهاند؛ چه عروسک زشت با آن دندانهای عجیب در دهه ۱۹۷۰ بهنام زونی و چه جدیدترین نوع عروسکها با نام آنابل. حتی عروسک عجیب در فیلمهای ارًه نیز هویتی جدا از خود فیلم بهدست آورده است و همین امر نشانهی جذابیت و تأثیر این اسباببازی در بین مخاطبان آنهاست. اما همیشه هم این عروسکها جذاب نیستند، چرا که شخصیت هر عروسک در هر فیلمی متناسب با خلاقیت موجود در آن فیلم تغییر میکند. و این خلاقیت در داستانسراییست که آنها را مجذوب یا منفور میکند. عروسک آبرامز در سری اول، جذابیت خود را توانسته بود تا حدودی بهدست بیاورد. اما در سری دوم بیننده چیزی جدید نمیبیند و تنها تکرار نصیباش میشود.
فیلم «پسر۲» در ادامهی فیلم «پسر ۱» محصول سال ۲۰۱۶ ساخته شده است. اما عملاً این دو فیلم ربطی به هم ندارند و تنها نقطهی مشترک فیلم همان عروسک برامز است. در فیلم پسر۱ خانواده با عروسکی زندگی میکند که نه تنها حرف میزند، بلکه خواستههای عجیبی نیز دارد. روند شکلگیری در سری اول دارای کمی خلاقیت و هیجان است و بازیگر نقش پرستار نیز توانسته بهخوبی با آن محیط ارتباط بگیرد. اما در فیلم پسر ۲ نه داستان حرف خاصی برای زدن دارد و نه بازیگران توانستهاند نقش خوبی را ارائه دهند. هر چه فیلم دارد در همان نیمهی اول رو میکند و اگر ترسی هم قرار باشد به بیننده انتقال دهد در همان نیمهی اول است. سکانسهای ترسیدنها، حرکات گردن و چشم عروسک و لبخندهای گاه و بیگاه آبرامز آنقدر در فیلم تکرار میشوند که از اواسط فیلم دیگر بیننده هیچ حسی نسبت به رخداد این اتفاقات نخواهد داشت. حسهای مدام لیزا در اشتباه بودن چیزی در عروسک و به بنبست خوردن هموارهی این حسها هم بیننده را خسته میکند. فیلم هیچ هیجانی را به بیننده انتقال نمیدهد. داستان نقطهی اوجی ندارد و موسیقی هم در روند ترسیدنها کمکی نمیکند. موسیقی تعلیق لازم را برای ترساندن در زمان مناسب به بیننده نمیدهد. پایان فیلم نیز بهنوعی کلیشهای و حتی شاید میتوان گفت ابهامآمیز است. مخصوصاً برای کسانی که قسمت اول این فیلم را دیده بودند. چرا که در قسمت اول همه چیز متفاوت بود و همهچیز واقعی بهنظر میرسید. برای همین بینندهی قسمت اول شاید نتواند پایانِ قسمت دوم را بپذیرد.
اگر کسی قسمت اول این فیلم را ندیده باشد هم میتواند با خیال راحت قسمت دوم را ببیند. اگرچه توصیه این است که اگر بیننده میخواهد فیلمی با داستان بهتر و هیجان و خلاقیت بیشتر را ببیند بهتر است همان قسمت اول را ببیند. پایان قسمت اول هم به گونهای ساخته شده بود که عملاً وجود قسمت دوم را با همان رویه غیرممکن میکرد. در واقع قسمت دوم فیلم پسر را میتوان یک فیلم مستقل در نظر گرفت که عروسک فیلم قسمت اول را به عاریه گرفته است.