خواهش میکنم، فقط یک بار بخند!
کمدی استونر یکی از آن کوچههایی است که اگر فیلمسازی تازه واردش شود، بهتر است قبل از هر چیز بداند خیلیها سالهاست ته همان کوچه هایپرمارکت زدهاند. دیگر نمیشود صرفاً چند جوینت دست شخصیتها داد، چشمها را نیمهباز نگه داشت، چند رنگ نئونی به تصویر اضافه کرد و انتظار داشت از کنار هم قرارگرفتن این نشانهها چیزی به نام کمدی استونر متولد شود. «دخترهای اشتباهی» دقیقاً از همین سوءتفاهم آغاز میکند و تا پایان هم حاضر نیست از آن دست بکشد. دیلن مایر گویی تصور کرده صرف حضور دو شخصیت که مدام مواد مصرف میکنند، خودبهخود جهان، تیپ و موقعیت کمدی میسازد؛ درحالیکه آنچه روی پرده میبینیم بیشتر مجموعهای از کلیپهای نشئگی است که کریستن استوارت و آلیا شوکت باید یکی پس از دیگری پر کنند. هیچکدام حتی به تیپ هم تبدیل نمیشوند، چه برسد به شخصیت. برای تیپشدن هم باید مجموعهای از رفتارها، واکنشها، ریتم و منطق تکرارشونده وجود داشته باشد تا مخاطب بفهمد با چه آدمی طرف است و از برخورد او با موقعیت انتظار چه نوع کمدیای داشته باشد. اینجا فقط دو بازیگر داریم که انگار به یک شوی شبانه دعوت شدهاند و پیش از شروع ضبط کسی به آنها گفته: «نشئهبازی دربیاورید؛ بقیهاش درست میشود.»
مشکل از خود کریستن استوارت یا آلیا شوکت بهتنهایی نیست؛ انتخاب و هدایت بازیگران از ابتدا غلط است. استوارت اساساً در این فیلم بازی نمیکند و شوکت هم چیزی برای ساختن ندارد که بتواند در برابر او قرار بگیرد. شیمی دو نفره زمانی معنا پیدا میکند که دو انرژی مشخص، حتی اگر بسیار نزدیک به هم باشند، بتوانند در برخورد با یکدیگر وضعیت تازهای تولید کنند. «دخترهای اشتباهی» چنین تضادی ندارد. دو بازیگر مدام در یک سطح از گیجی، بیخیالی و رفتارهای کشدار حرکت میکنند و فیلم از همین حالت انتظار تولید خنده دارد. نتیجه خیلی زود قابل پیشبینی میشود: جوینت روشن میشود، نگاهها خمار میشوند، جملهای با مکث گفته میشود، واکنشی اغراقشده شکل میگیرد و بعد فیلم سراغ نمونهی بعدی همین شوخی میرود. کمدی اما از مصرف ماده تولید نمیشود؛ از موقعیت، شناخت شخصیت و شکست انتظار مخاطب بیرون میآید. وقتی هیچکدام از اینها ساخته نشده، مواد فقط یک شیء صحنهاند و نشئگی فقط یک ادا.
ایدهی تلهپاتی بالقوه میتوانست دقیقاً همان چیزی باشد که این فرمول فرسوده را کمی تازه کند. دو شخصیت استونر که ناگهان قادر به ورود به ذهن یکدیگر میشوند، امکانهای زیادی برای کمدی، سوءتفاهم، افشای ناخواسته، شرم، صمیمیت و حتی فروپاشی دوستی دارند. اما یک ایدهی خوب اگر به دست کارگردانی برسد که نتواند برای آن ریتم و موقعیت طراحی کند، چیزی بیشتر از یک gimmick باقی نمیماند. «دخترهای اشتباهی» تقریباً همین بلا را سر تلهپاتی میآورد. فیلم بهجای آنکه بپرسد این توانایی چگونه مناسبات دو شخصیت را تغییر میدهد، بیشتر از خود عجیببودن موقعیت لذت میبرد. انگار صرف اینکه دو آدم نشئه بتوانند ذهن هم را بخوانند باید بامزه باشد. نیست. برای خندهدارشدن چنین ایدهای باید اطلاعاتی در ذهن شخصیتها وجود داشته باشد که دانستن یا ندانستنش اهمیت داشته باشد؛ باید رابطهای ساخته شده باشد که ورود ناخواسته به حریم ذهنی آن را دچار بحران کند. وقتی خود رابطه توخالی است، ورود به ذهن طرف مقابل هم چیزی را به خطر نمیاندازد.
شلبودن فیلم فقط به فیلمنامه محدود نمیشود؛ کل فرم اثر همین کیفیت را دارد. روایت ول میچرخد در دنیایی که مایر تصور میکند ساخته است، اما این دنیا هرگز شکل نمیگیرد. فیلم ممکن است از خردهفرهنگ، زندگی بیقید، مواد و گروهی از آدمهای حاشیهای اسم ببرد، اما وقتی جهان اصلی وجود خارجی ندارد، خردهفرهنگهای آن نیز چیزی جز نامهای زهواردررفته نیستند. خردهفرهنگ باید در زبان، لباس، موسیقی، مناسبات، فضا، عادتها و حتی شکل شوخی آدمها زندگی کند؛ نه اینکه صرفاً با چند نشانهی آماده اعلام شود. اینجا آدمها مصرف میکنند چون فیلم استونر است، لباس خاص میپوشند چون قرار است متفاوت باشند و در فضایی نئونی میچرخند چون ظاهراً رنگ نئون باید به این نوع کمدی هویت بصری بدهد. اما هیچکدام از این عناصر با هم سیستم نمیسازند. فیلم نه جغرافیا دارد، نه جامعه، نه حتی یک جمع کوچک که بتوانیم باور کنیم این دو شخصیت واقعاً به آن تعلق دارند.
بازی با رنگ و نور نئونی نیز دقیقاً همین مشکل را تکرار میکند. رنگ هست، اما طراحی بصری نیست. نور وجود دارد، اما میزانسن از آن معنایی تولید نمیکند. استفاده از نئون در سال ۲۰۲۶ دیگر بهخودیخود هیچ امتیازی برای فیلم نیست؛ این هم یکی دیگر از همان کوچههایی است که سالهاست دیگران در آن مغازه باز کردهاند. اگر قرار است این رنگها حال ذهنی شخصیت، نشئگی، آشفتگی یا مرز میان واقعیت و ادراک را بسازند، باید در ساختار تصویر منطق پیدا کنند. «دخترهای اشتباهی» بیشتر از آنها بهعنوان بستهبندی استفاده میکند. فیلمی که حتی برای سرگرمی تجاری ساخته شده، باید دستکم بلد باشد محصولش را از نظر تصویر بفروشد. اینجا نه ارزش افزودهی سینمایی شکل میگیرد و نه حتی ارزش افزودهی تجاری. وقتی معیارهای سادهی یک فیلم سرگرمکننده را مرور میکنم ــ ریتم، کشش، شوخی، شیمی بازیگران، جذابیت بصری، شخصیت، موقعیت و میل به دیدن صحنهی بعد ــ فیلم حتی در انتهای این جدول هم جایی برای خودش پیدا نمیکند.
حضور لاکیث استنفیلد شاید دردناکترین نمونهی اتلاف ظرفیت در فیلم باشد. بازیگری که تا امروز بهسختی میشد نمونهای پیدا کرد که حضورش هیچ تناسبی با نقش نداشته باشد، اینجا در موقعیتی قرار گرفته که فیلم نه میداند چرا او را انتخاب کرده و نه چگونه باید از خصوصیات بازیاش استفاده کند. مسئله صرفاً این نیست که استنفیلد بازی بدی ارائه میدهد؛ نقش آنقدر ناسازگار و بیهویت نوشته شده که پتانسیل بازیگر را خنثی میکند. وقتی بازیگری با این ظرفیت در فیلمی اینچنین بیجان میشود، مشکل را باید پیش از هر چیز در طراحی نقش و هدایت بازیگر جستوجو کرد. ستاره یا بازیگر شناختهشده قرار نیست صرف حضورش سطح فیلم را بالا ببرد. اگر جایی برای او در ساختمان اثر تعریف نشده باشد، نامش فقط تبدیل به یکی دیگر از اقلام تبلیغاتی فیلم میشود.
حتی گربهها هم از دست این بیرمقی جان سالم به در نمیبرند. در یک کمدی استونر، صدای گربه، واکنش حیوان یا حتی یک کات درست میتواند بهراحتی تبدیل به یک running gag شود؛ چیزی که با تکرار هوشمندانه هر بار خندهی تازهای تولید کند. اینجا کارگردان حتی همین امکان ساده را هم لوث میکند. گربهها حضور دارند، صدا دارند و فرصت کمدی دارند، اما چون فیلم اساساً نمیداند چطور موقعیت بسازد، آنها نیز تبدیل میشوند به یکی دیگر از چیزهایی که ظاهراً باید بامزه باشند فقط چون وجود دارند. این شاید کوچک به نظر برسد، اما اتفاقاً خلاصهی روش کار فیلم است: مادهی خام کمدی را میبیند، اما نمیتواند آن را به شوخی تبدیل کند.
از نظر روایی نیز فیلم هیچ تلاشی برای کنترل این پراکندگی نمیکند. قصه آنقدر شل است که بهجای پیشروی، بیشتر احساس میشود صحنهها یکی پس از دیگری به آن وصل شدهاند تا زمان فیلم پر شود. حتی پیامهای آشنایی که چنین آثاری معمولاً دربارهی دوستی، فرار از بزرگسالی، بیهدفی یا پیدا کردن مسیر زندگی ارائه میدهند، اینجا به همان اندازه نخنما و بیاثر باقی میمانند. مشکل نخنمابودن یک مضمون نیست؛ هزاران فیلم با همان مضمونهای قدیمی ساخته شدهاند و هنوز جواب میدهند. مسئله این است که فیلم باید آن مضمون را از دل آدمهای خودش دوباره زنده کند. «دخترهای اشتباهی» آدمی ندارد که این مفاهیم را حمل کند؛ پس هر اشارهای به دوستی یا بلوغ هم شبیه جملهای است که از فیلم دیگری قرض گرفته شده و در جای خالی مناسب چسباندهاند.
پایان هم دقیقاً متناسب با تمام این بیقراری و ولبودگی است. فیلم نهتنها نمیتواند نقطهای پیدا کند که در آن واقعاً تمام شود، بلکه بعد از تیتراژ نیز با چند پایان وصلهشده بازمیگردد و دوباره تلاش میکند آخرین ذرات کمدی را از موقعیتها بیرون بکشد. گویی مایر تا آخرین ثانیه حاضر نیست مخاطب را رها کند و مدام از پشت پرده التماس میکند: «تو را خدا این بار را بخند، خواهش میکنم.» شوخیای که سه بار جواب نداده با بار چهارم خندهدار نمیشود؛ ادامهدادنش فقط اضطراب فیلمساز از سکوت مخاطب را آشکارتر میکند. پایانهای پس از تیتراژ اینجا نه پاداشاند، نه بازی با قرارداد ژانری و نه حتی یک شوخی اضافهی دوستداشتنی؛ بیشتر شبیه تلاش آخر کسی هستند که میداند اجرای اصلی تمام شده، اما هنوز امیدوار است شاید مخاطب هنگام خروج از سالن بالاخره به یکی از شوخیها واکنش نشان دهد.
«دخترهای اشتباهی» شاید در سطح ایده میتوانست کمدی استونر قابلقبولی باشد. تلهپاتی امکان داشت رابطهی دو زن را به موتور موقعیت تبدیل کند، استوارت و شوکت میتوانستند با هدایت درست یک زوج کمدی بسازند، استنفیلد میتوانست حضوری بهیادماندنی داشته باشد و حتی همان گربهها میتوانستند چند شوخی واقعی تولید کنند. هیچکدام ذاتاً انتخابهای محکومبهشکستی نبودند. چیزی که شکست میخورد نحوهی تبدیل این مواد به فیلم است. نه بازیگری شکل میگیرد، نه کارگردانی، نه روایت، نه جهان، نه فرم بصری و نه حتی آن حداقل کشش تجاری که از چنین پروژهی پرتبلیغاتی انتظار میرود.
مشکل نهایی فیلم این نیست که زیادی احمقانه است؛ کمدی استونر اتفاقاً میتواند از احمقانهترین ایدهها بهترین استفاده را بکند. مشکل این است که «دخترهای اشتباهی» حتی بلد نیست حماقت را طراحی کند. ول میچرخد، دود میکند، رنگ عوض میکند، آدمهایش را نشئه نگه میدارد و امیدوار است از مجموع اینها چیزی شبیه کمدی بیرون بیاید. بیرون نمیآید. و وقتی آخرین پایان بعد از تیتراژ هم تمام میشود، فقط یک حس باقی میماند: فیلم تمام مدت از مخاطب خواهش میکرده بخندد، اما هیچوقت چیزی برای خندیدن به او نداده است.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.