«ری» پسرنوجوانیست که بعد از آزار توسط خانوادهاش برای یافتن خانوادهای بهتر، از این خانواده به خانوادهای دیگر برده شده است. آخرین خانواده خالهی اوست که ری قرار است با او و دخترش «کیم» زندگی کند. اما ری در مواجهه با «شپرد» زندگیاش تغییر میکند. ری که توسط دوست پسرِ کیم در مدرسه مورد آزار قرار میگیرد، برای رهایی از این آزارها به شپرد روی میآورد؛ اما هرگز نمیداند شپرد چگونه انسانیست و قرار است چه تغییری در زندگیاش ایجاد کند. تمرکز داستان فیلم بیشتر روی ری است و تأثیری که شپرد در زندگی او قرار است ایجاد کند.
فیلم، روایت یک پسر نوجوان است از همهی دنیای اطرافش، از مادر و پدرناتنیاش گرفته تا دوستاناش در مدرسه، رنج میکشد و آزار میبیند. فیلم بهخوبی توانسته این آزارها را با مکالمهای که توسط شپرد و ری صورت میگیرد، نشان دهد. آنها با نشان دادن زخمهای روی بدنشان به یکدیگر، دربارهی اتفاقات و آزارهایی که باعث ایجاد این زخمها شده است صحبت میکنند. این سکانس شاید یکی از سکانسهای خوب فیلم باشد؛ چرا که کارگردان با یک تیر دو نشان زده است و با نشان دادن گذشتهی تیرهی این دو شخصیت، هم دلیل سکوت و سربهزیربودن و در واقع ترسو بودن ری را نشان میدهد و هم دلیل خشم و خشونت شپرد را. فیلم حتی رابطهی بین کیم و ری را توانسته تا حدودی خوب شکل دهد. داستان فیلم نیز اگرچه در نگاه اول شاید داستانی تکراری و پیشپا افتاده باشد، اما با مسیرِ شکلگیری درست داستان و خلاقیت موجود در آن توانسته فیلمی جدید را ایجاد کند.
بازیگران فیلم نیز بازی خوبی را از خود به نمایش میگذارند. بیننده با شخصیت ری و حتی شپرد میتواند به واسطهی بازی خوب بازیگراناش ارتباط برقرار کند. خشم نهفته در صورت ری قابل دیدن است و آرامش و بیتفاوتی در چهرهی شپرد نیز گویای درونیات اوست. شخصیت معلم مدرسه نیز اگر پرداخت بیشتری داشت، در داستان تأثیر عمیقتری میگذاشت. در واقع چیزی که این فیلم و داستان کم دارد شاید جاهطلبی کارگردان آن است. داستانی خوب که میتوانست با بسط پیداکردن و تمرکز بیشتر روی شخصیتهایاش تبدیل به فیلمی در خور شود. مثلاً سکانس کشته شدن آن پسر نوجوان نشان داده نمیشود. شاید با نشان دادن آن سکانس ما شخصیت شپرد را بیشتر میشناختیم. یا سکانسی که شپرد از ری برای دفن کردن جنازه کمک میخواهد. سکانس خیلی عجلهای و سریع تمام میشود؛ شاید اگر مکالمات بیشتری بین این دو رخ میداد و این سکانس طولانیتر از آنچه نشان داده شد، میبود، بیننده روابط این دو را بهتر نیز درک میکرد. حتی میشد در همین سکانس کمی از گذشتهی نزدیک شپرد صحبت نیز شود؛ اما تنها اشارهای کوتاه میشود و تمام. این سکانس میتوانست نقطهی قوت فیلم باشد، اما نشد. انگار کارگردان اثر «جوردی مک کلور» خودش را باور نداشته است. انگار خودش هم به تأثیر داستاناش ایمان نداشته است. او که دو فیلم گذشتهاش نیز چندان مورد توجه واقع نشده، شاید باید خود را بیشتر باور کند تا مخاطباناش نیز او را باور کنند.