مهمانیای برپاست. همه خوشحالاند و در تکاپوی مراسمِ ازدواجِ این زوج خوشبخت — تالا و اِیب— هستند. همه چیز طبق برنامه در حال انجام است تا اینکه مردی با لباسی رنگارنگ و غیررسمی —نایلز— هنگامِ شروع سخنرانیِ خواهرِ عروس —سارا— بهصورت ناگهانی وارد مجلس میشود و میکروفون را در دست میگیرد. سارا که از نوشیدنِ بسیار حال خوشی ندارد مبهوتِ عمل نایلز شده است و به سخنرانی او گوش میدهد. سخنرانیای زیبا که سارا را تحتتاثیر قرار میدهد و باب آشنایی سارا و نایلز میشود. تا اینجای داستان همهچیز خوب پیش میرود. داستان معمولیست و البته که دلنشین. اما با ورود نایلز به یک غار و بهدنبال او سارا به همان غار، داستان تغییر میکند و روز عروسی مدام برای آنها تکرار میشود.
داستان فیلم «پالم اسپرینگز» دربارهی گیرکردنِ انسانِ امروزی در چرخهی زمان و نشان دادنِ سمبولیک آن بهصورت چیزی که در واقعیت رخ میدهد، است. اینکه چند نفر در یک بازهی زمانی معین گیر میکنند و حالا تلاش میکنند خود را از این روزمرگیای که گرفتارش شدهاند خارج کنند. سارا و نایلز یک روز را سپری میکنند و شبهنگام میخوابند اما فردای آن روز، دوباره امروز است و آنها دوباره در همان روز عروسی بیدار میشوند. حالا باید تلاش کنند که راهی بیابند تا از آن خارج شوند یا با آن کنار آمده، زندگیِ تا ابد خود را ادامه دهند.
آیا کسی حاضر است تا ابد در یک روز و یک مکان و با یک سری آدم مشخص زندگی کند؟ این سوالیست که بیننده هنگام دیدن این فیلم از خود خواهد پرسید و به آن فکر خواهد کرد. این فیلم اما شاید بیش از آنکه جدی باشد، شوخی است و سعی کرده است کمدیای زیبا را از شخصیتهای خود به نمایش گذارد. کاری که توانسته است بهخوبی از پس آن برآید. بازیگران فیلم؛ «اندی سمبرگ» و «کریستین میلیوتی» نیز با بازی خوب و نقشآفرینیهای زیبای خود تاثیر بهسزایی در اثرگذاری این کمدی و اتفاقات بر روی بینندهی خود خواهند داشت. اما برای من این فیلم تنها یک کمدی سرگرمکننده و زیباست که میتواند برای ساعاتی فکر بینندهاش را از موضوعات پیرامونیاش دور کند و بس.