پوستر فیلم خویشاوند

توهم توطئه

خویشاوند
Kindred
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

در فرهنگ‌های مختلف، کلاغ سمبل خوش‌شانسی یا بدشانسی است. شاید در یونان این پرنده را نشانه‌ای برای خوش‌یمنی بدانند، اما در سینمای دلهره چیزی که از آن به‌یاد داریم مرگ، رازآلود بودن و بدشانسی است. «جو مارک‌آنتونیو» در اولین فیلم بلند داستانی خود، روایت‌گر داستان یک دختر سیاه‌پوست با نام «شارلوت» است که با «بن» – پسری از خانواده‌ای اشرافی- زندگی می‌کند. بن مدت‌هاست عمارت خانوادگی خود را ترک کرده و به‌عنوان دامپزشک در شهر مشغول‌به‌کار است. شارلوت نیز در یکی از اصطبل‌های اسب این شهر کوچک شاغل است. رابطه‌ی بن و خانواده‌اش بسیار شکرآب است و در دو ملاقاتی که به‌همراه شارلوت با آنها دارد، نوعی بدبینی را نسبت به این خانواده در دل شارلوت می‌کارد. مارگارت – مادر بن- و توماس -برادر ناتنی او- در این عمارت بزرگ به‌تنهایی زندگی می‌کنند و همیشه اصرار دارند تا بن به‌همراه شارلوت به جمع آنها بپیوندد. در یک اتفاق ناگوار، بن از دنیا می‌رود و شارلوت برای گذارندن دوران بارداری خود به عمارت مارگارت برده می‌شود.
نکته‌ی مهم این فیلم آن است که کارگردان به خود جسارت داده و به‌جای استفاده از طلسم و موجودات متافیزیکی، وزنه‌ی فیلم را به‌سمت پارانویا سنگین کرده است. شارلوت در این فیلم دائماً در حال پیدا کردن نشانه‌هایی‌ست که قرار است برای بدطینت نشان دادن خانواده‌ی بن از آنها نتیجه‌گیری کند. از همان ابتدا احساس می‌کند در این خانه زندانی شده و قرار است به‌نحوی از او سوء‌استفاده شود. باز هم در اینجا کارگردان زیرکی به‌خرج داده و همه‌ی روایت را در توهم شارلوت خلاصه نمی‌کند، بلکه با پررنگ کردن شخصیت‌ توماس بعدی دیگر را به فیلم می‌دهد. یکی از نکات مثبت فیلم این است که کارگردان در هیچ‌ بخشی از فیلم بر مسند دانای کل نمی‌نشیند. فیلم همان روایتی را ارائه می‌دهد که مخاطب در حال تماشای آن است. دوربین هیچ‌گاه از شارلوت جدا نمی‌شود. هیچگاه مکالمات پنهانی مارگارت و توماس را به‌تصویر نمی‌کشد. یا مثلاً زیرزمینی وجود ندارد که از آن صداهای مرموز شنیده شود. هر چه مخاطب در حال تماشای‌ آن است، همان دنیایی‌ست که شارلوت برای خود ایجاد کرده است. او دائم در حال دیدن رویایی مملو از کلاغ است. اما این کلاغ‌ها نشانه‌ای از مرموز بودن این خانه نیستند و یک علت ساده دارند؛ شارلوت دائم در بیداری خود کلاغ‌های پشت پنجره را تماشا می‌کند و همین تکرار باعث حضور کلاغ در رویای او می‌شود.
مارک‌آنتونیو، تا پاره‌ی سوم فیلم به خوبی از عهده‌ی این روایت برآمده است. اما در پرده‌ی سوم گویا دچار هیجان مي‌شود و هر آنچه که در برابرش مقاومت می‌کرده است را به‌تصویر می‌کشد. فیلم در پرده‌ی سوم روایت دچار ازهم‌پاشیدگی می‌شود و به‌ناگهان با بمباران کلید‌واژه‌ها سعی دارد انتهای خود را مملو از نتیجه‌گیری‌های مختلف کند و این برای پایان دادن به فیلمی که بر اساس مشکل روحی کاراکتر اصلی خود چیده شده است، خوب نیست. در پایان می‌توان این نکته را اضافه کرد که سینمای دلهره، طی این سال‌های اخیر، به‌شدت دچار فقر درون‌مایه‌ی روانشناسی شده است. پررنگ‌ شدن چنین درون‌مایه‌ای در بطن روایت‌های این سینما بی‌شک می‌تواند به غنای آثار آن کمک کند.