صدای گلوله در خلأ تهدید
ژان-فرانسوا ریشه از آن دسته فیلمسازانی است که شناختن محدودهی تواناییهایش بخش مهمی از موفقیت او را تشکیل میدهد. در «هواپیما» نیز با کارگردانی مواجه بودیم که یک پیرنگ کاملاً ساده را تحویل میگرفت، جغرافیای مشخصی برایش میساخت و تا زمانی که در همان محدوده باقی میماند، از استانداردهای سینمای اکشن و هیجانانگیز پایینتر نمیرفت. «شورش» نیز تقریباً از همان منطق پیروی میکند. ریشه اینبار نه قصد بازتعریف اکشن را دارد، نه شخصیت اصلی پیچیدهای میسازد و نه برای توطئهی پشت روایت اهمیت چندانی قائل است. تنها وعدهای که به مخاطب میدهد اکشن است و تا پایان نیز تقریباً تمام توانش را صرف وفادارماندن به همین وعده میکند.
کول رید از همان قهرمانهایی است که جیسن استیتم سالهاست با کمترین توضیح ممکن میتواند برای مخاطب قابل پذیرش کند. مردی حرفهای، کمحرف، آمادهی خشونت و برخوردار از گذشتهای که بیش از آنکه نیازمند واکاوی باشد، قرار است تواناییهای فعلیاش را توجیه کند. نقطهی شروع روایت نیز پیچیدگی خاصی ندارد؛ رئیس کول ترور میشود، او در مظان اتهام قرار میگیرد و مسیر انتقام و یافتن عاملان قتل آغاز میشود. ریشه همین خط را آنقدر مستقیم دنبال میکند که هیچگاه این تصور به وجود نمیآید که قتل رئیس قرار است دریچهای به تریلری پیچیده دربارهی فساد و توطئه باشد. قتل فقط ماشهای است که باید استیتم را به حرکت درآورد.
انتخاب استیتم برای چنین ساختاری کاملاً حسابشده است. ریشه سعی نمیکند از او چیزی بیرون بکشد که در پرسونای سینماییاش وجود ندارد. برعکس، همان چیزی را میگیرد که استیتم طی سالها در آن به مهارت رسیده است: حضور فیزیکی، نگاه سرد، حرکت اقتصادی، خشونت مستقیم و شخصیتی که مخاطب پیش از آنکه فیلم فرصت توضیحدادنش را پیدا کند، تواناییهایش را پذیرفته است. در بسیاری از اکشنهای متوسط، انتخاب بازیگر فقط به حضور یک ستاره محدود میشود؛ اینجا کارگردان میداند بدن استیتم چگونه باید داخل قاب حرکت کند و چه نوع اکشنی با جنس بازی او تناسب دارد. فیلم نیز دقیقاً بر همین شناخت بنا شده است.
ریشه بهخصوص در پردهی دوم، وقتی کول وارد کشتی میشود، دوباره نشان میدهد که در استفاده از جغرافیای محدود اکشن مهارت دارد. عرشه، راهروها، پلههای باریک و فضاهایی که امکان حرکت آزادانه را از شخصیت میگیرند، فقط پسزمینهی تیراندازی نیستند. کارگردان سعی میکند محدودیت فضا را وارد طراحی درگیری کند. یکی از نقاط قوت فیلم همین مبارزات و تیراندازیها در راهپلههای تنگ است؛ جایی که عرض محدود فضا، فاصلهی میان دو نفر و امکان جابهجایی تبدیل به بخشی از خود اکشن میشوند. ریشه برای تولید هیجان الزاماً به صدها سیاهیلشکر، انفجارهای عظیم یا حرکتهای نامفهوم دوربین احتیاج ندارد. موقعیت را میشناسد و بدن بازیگر را درون همان موقعیت رها میکند.
صداگذاری نیز نقش مهمی در موفقیت همین لحظات دارد. شلیکها وزن دارند، ضربهها شنیده میشوند و فاصلهی میان بدن و محیط بهواسطهی صدا قابل لمس است. این از همان جزئیاتی است که اکشنهای درجهی دوم معمولاً فراموش میکنند. صرف کنار هم قراردادن چند تیراندازی و درگیری فیزیکی اکشن تولید نمیکند؛ مخاطب باید وزن برخورد را حس کند. «شورش» دستکم در این سطح بلد است چه میکند و همین طراحی درست اجازه نمیدهد به قلمروی اکشنهای گروه ب سقوط کند.
اما درست در همان نقطهای که ریشه برای حفظ استاندارد ژانر موفق عمل میکند، محدودیت فیلم نیز خودش را نشان میدهد. روایت تنها تا جایی برای کارگردان اهمیت دارد که بتواند کول را به موقعیت اکشن بعدی برساند. خردهروایتها تقریباً وجود ندارند و شخصیتهای فرعی نیز بیشتر برای حفظ حرکت خط اصلی وارد فیلم شدهاند. ریشه هیچ تلاشی نمیکند از قتل ابتدایی، گذشتهی کول یا شبکهی توطئه چیزی بسازد که بتواند به خط مستقیم انتقام عمق بدهد. این سادگی در ابتدا آزاردهنده نیست؛ چون فیلم از همان شروع ادعای بیشتری نکرده است. اما بهمرور همان سادگی تبدیل به سقفی میشود که فیلم توان عبور از آن را ندارد.
شخصیت آنابل والیس نمونهی روشنی از همین مسئله است. فیلمنامه چند تکه پیشداستان آماده به او میدهد، حضورش را توجیه میکند و بعد تقریباً رهایش میکند تا در حاشیهی مسیر کول حرکت کند. کارگردان علاقهای ندارد بفهمد این زن خارج از کارکردش در ماجرای اصلی چه کسی است. بااینحال والیس آنقدر بازیگر خوبی هست که همین مواد محدود را به حضوری قابلقبول تبدیل کند. چهرهاش روی شخصیت مینشیند و در همان مسیر فرعی نیز میتواند چیزی بیش از آنچه فیلمنامه در اختیارش گذاشته تولید کند. اینجا ارزش بازیگر دقیقاً زمانی دیده میشود که متن علاقهای به کمککردن به او ندارد.
مشکل اساسیتر اما شرور فیلم است. ریشه برای حفظ تصویر خطی و شکستناپذیر کول رید، ضدقهرمانش را تقریباً قربانی میکند. در یک فیلم اکشن، شرور فقط کسی نیست که در انتها باید کشته شود؛ او باید شکافی در اطمینان ما نسبت به قهرمان ایجاد کند. باید برای لحظهای این احتمال وجود داشته باشد که قهرمان برنامهاش را اشتباه چیده، چیزی را ندیده، توان مقابله ندارد یا دستکم برای رسیدن به مقصد باید هزینهای واقعی پرداخت کند. «شورش» تقریباً هیچکدام از این امکانها را برای ضدقهرمانش فراهم نمیکند.
شرور حتی فرصت ابراز وجود پیدا نمیکند. پیش از آنکه بتواند به نیرویی مستقل در روایت تبدیل شود، مشخص است که دیر یا زود به یکی دیگر از گوشتهای دم تیغ کول تبدیل خواهد شد. این مسئله ضربهای جدی به تعلیق وارد میکند. مخاطب میتواند از کیفیت یک درگیری لذت ببرد، اما دیگر نگرانی چندانی دربارهی نتیجهی آن ندارد. تفاوت میان «هیجان اکشن» و «تعلیق روایی» دقیقاً در همینجاست. فیلم اولی را دارد و دومی را تقریباً از خودش گرفته است.
ریشه با انتخاب چنین شرور کمرمقی عملاً قهرمان خودش را نیز محدود میکند. هر اندازه که کول تواناتر دیده شود، اگر کسی در برابرش توان ایستادن نداشته باشد، قدرت او هم بهتدریج ارزش دراماتیک خودش را از دست میدهد. قهرمان شکستناپذیر زمانی جذاب است که حداقل جهان اطرافش تلاش کند این شکستناپذیری را به آزمون بگذارد. اینجا بیشتر موانعی وجود دارند که باید بهترتیب حذف شوند. در نتیجه استیتم از یک مبارزه به مبارزهی بعدی میرود، بدون اینکه فیلم حفرهای در زره شخصیتش ایجاد کند.
این همان جایی است که «شورش» از امکان تبدیلشدن به اثری فراتر از یک اکشن متوسط بازمیماند. ریشه ابزار لازم را دارد؛ طراحی اکشن را میشناسد، با جغرافیای محدود خوب کار میکند، صدا را وارد درگیری میکند و بازیگری در اختیار دارد که تمام این ساختار با تواناییهایش هماهنگ است. اما به محض رسیدن به روایت، انگار تصمیم میگیرد هر چیزی که ممکن است سرعت حرکت کول را کاهش دهد کنار بگذارد. شخصیتپردازی، ضدقهرمان، خردهروایت و تعلیق همه باید راه را برای حرکت بیوقفهی قهرمان باز کنند.
این انتخاب البته یک مزیت هم دارد: فیلم هیچگاه از ماهیت خودش دور نمیشود. «شورش» مانند بسیاری از اکشنهای متوسط ناگهان تصمیم نمیگیرد در پردهی سوم خودش را جدیتر از چیزی که هست نشان دهد. توطئه را بیش از حد پیچیده نمیکند، گذشتهی قهرمان را به تراژدی عظیم تبدیل نمیکند و میان تیراندازیها سخنرانی دربارهی سیاست جهانی تحویل مخاطب نمیدهد. ریشه فیلم را همانجایی نگه میدارد که از ابتدا قرار داده بود. این محدودیت همزمان ضعف و صداقت فیلم است.
در «هواپیما» مشکل از جایی آغاز میشد که کارگردان در پردهی سوم برای جمعکردن روایت، منطق ساده و نسبتاً قابلقبولی را که ساخته بود زیر پا میگذاشت و دوباره هواپیمای سقوطکرده را به پرواز درمیآورد. «شورش» حتی از چنین ریسکی هم فاصله گرفته است. ریشه اینبار همان خط مستقیم را تا حذف نهایی شرور ادامه میدهد. شاید نتیجه از نظر روایی کمجاهطلبتر باشد، اما دستکم یکدستی خودش را حفظ میکند. فیلم در هیچ لحظهای تصور نمیکند باید چیزی غیر از همان اکشنی باشد که از ابتدا وعده داده است.
اما یکدستی بهتنهایی فضیلت نهایی نیست. وقتی ضدقهرمان نتواند قهرمان را تهدید کند، وقتی شخصیت فرعی فقط با تلاش بازیگرش قابلتشخیص باقی بماند و وقتی توطئه بیش از یک مسیر حرکتی برای رسیدن به درگیری بعدی نباشد، فیلم عملاً خودش را در محدودهای حبس میکند که امکان رسیدن به چیزی فراتر از استاندارد را ندارد. ریشه از سقوط جلوگیری میکند، اما میل چندانی هم به اوجگرفتن ندارد.
«شورش» در نهایت همان چیزی است که یک مخاطب علاقهمند به اکشن متوسط میتواند انتظار داشته باشد: جیسن استیتم در موقعیتی که برایش ساخته شده، مجموعهای از درگیریهای تمیز و قابلپیگیری، استفادهی درست از فضای کشتی و صداگذاریای که ضربهها را زنده نگه میدارد. ریشه هنوز بلد است اکشن را طوری بسازد که به مجموعهای از تصاویر بیوزن و برشهای عصبی تبدیل نشود. اما فیلم در همان لحظهای که باید از «طراحی خوب اکشن» به «درام خوب اکشن» برسد متوقف میشود.
شاید خلاصهی سینمای ریشه در این فیلم همین باشد: او میداند چگونه کول رید را از راهپلهای باریک عبور دهد، چه زمانی شلیک کند و ضربه را کجا بنشاند، اما چندان علاقهای ندارد کسی را آن سوی راهپله قرار دهد که واقعاً بتواند جلوی او را بگیرد. برای همین صدای گلولهها خوب شنیده میشود، مشتها وزن دارند و اکشن کار میکند؛ اما در پس تمام این هیاهو، خطر واقعی کمتر از چیزی است که یک قهرمان شکستناپذیر برای زندهماندن به آن احتیاج دارد.
تست نهایی هویت کامنت