هنگامی که جنگها به اتمام میرسند، مردمانی با بدنهای نصفهونیمه و روانهایی درهمشکسته همچون خرابههای شهری که در آن زندگی میکنند، به زندگیای که قبل از آن داشتهاند باز میگردند. اما اینبار مسئله فرق دارد و
میل به زندگی یکسان نیست؛ سربازان باز میگردند. خانوادههایشان را در آغوش میکشند. مردم جنگزده و گرسنه تولید مثل میکنند و برمیخیزند و بعضی دیگر درونشان آنقدر آشولاش شده، و آنقدر بیرمق شدهاند که هیچ امیدی نمانده و در نهایت وا میدهند.
اینها را گفتم تا به «قدبلند» برسم؛ یک فیلم روسی محصول ۲۰۱۹، ساختهی یک جوان ۲۸ ساله بهنام «کانتمیر بالاگوف.»
فیلم با صداهایی همچون تقلای کسی که دارد خفه میشود و جان میدهد آغاز میگردد. بعد تصویر نمایان میشود و یک دختر بیستوچندساله با چهرهای معصوم و روحانی خیره به یک گوشه ایستاده و گویی نفسهایش در گلو میمیرند.
نام دختر «ایئا» است و بهدلیل قد بسیار بلندش «قد بلند» هم صدایش میکنند. او پرستار یک بیمارستان در لنینگراد است و با پسر بچهای دو-سهساله زندگی میکند.
پاشکا نام پسربچهای است که «ائیا» از او نگهداری میکند و روابط کاملاً نشان میدهد که پاشکا فرزند قدبلند است و مخاطب از این موضوع مطمئن میشود.
یادگار بدیُمنی که قدبلند از جنگ بههمراه دارد ناشی از ضربهی مغزی در میدان نبرد است و جای زخم پشت گوشش هم خبر از این حادثه میدهد؛ حملههای عصبی که بهیکباره به او دست میدهد، او را به خلسه میکشاند و خشکش میزند، و کاملاً از این دنیا دور میشود.
قدبلند دارد با پاشکا بازی میکند (کارگردان هم بهخوبی این سکانس را خلق کرده). پاشکا در بیمارستان از آسیبدیدگان جنگ صدای واقواق سگ را آموخته و با مادرش در خانه مشغول بازی است که بهیکباره قدبلند دچار حملهی عصبی میشود و بدن نحیف پاشکا زیر تن «ائیا» جان میدهد و بالگانوف کات میدهد.
تا بدین جا ما بر این عقیده هستیم که پاشکا فرزند خود را ناخواسته کشته. اما با بازگشت سرباز زنی از جنگ که دوست «ائیا» است متوجه میشویم که پاشکا فرزند ماشا دوست قدبلند است.
قدبلند و ماشا همرزم بودند. با مجروح شدن «ائیا» در جنگ و بازگشتش به خانه ناگزیر نگهداری از پاشکا بهدوش او میافتد.
«ائیا» بیآنکه واقعیت را به ماشا بگوید،از مردن پاشکا باخبرش میکند و او تصمیم میگیرد بچهای دیگر بهدنیا بیاورد.
در فیلم عمدتاً ۲رنگ را بیش از حد مشاهده میکنیم؛ سبز و قرمز. رنگی که بیش حد در قاب دوربین نمایان است سبز است؛ سبز بهمعنای امیدواری، حیات و باروری است و در فیلم بیانگر مردمان خسته از جنگ و مشتاق به ادامهی زندگی است. نمادی برای ماشا که هرطور شده میخواهد زندگی کند و عشق بورزد.
دیگر رنگی که زیاد در تصویر میبینیم قرمز است.
قرمز معانی زیادی دارد که یکی از آنها جنگ و خشم است؛ جنگی که پس از صلح هم دست از سر مردمان عادی بر نمیدارد و در گوشهوکنار خانه ساکن است و میل رفتن ندارد انگار.
و این ۲رنگ دائم مقابل یکدیگر قرار میگیرند و نمادیست برای جنگ و خشم و امید و زندگی. مثل سکانس رنگآمیزی دیوار خانهی «ائیا»؛ دیواری که قرمز بوده و ماشا و ساشا (معشوقهی ماشا) مشغول سبز کردن آن هستند.
ماشا بهدلیل سقط جنین دیگر قادر به فرزندآوری نیست و از قدبلند تقاضا میکند بچهای برایش بهدنیا بیاورد که با مخالفت شدید «ائیا» همراه میشود.
پس از آن بهطور اتفاقی ماشا شاهد تزریق آمپول توسط قدبلند به گردن یک جانباز قطع نخایی میشود؛ جانباز اتانازی را برای پایان بخشیدن به رنج حاصله انتخاب کرده بود که در نظام کمونیستی ممنوع بود و ماشا این آتو را از «ایئا» و رئیس بیمارستان میگیرد و از آنها میخواهد برای او بچهای بیاورند تا لو نروند.
آن سکانسِ «فرزند آوری» همچون سکانس مرگ پاشکا چقدر استادانه، ظریف، بیرحم و تند است و چقدر قدبلند مظلوم و قدیسوار رنج میکشد و کارگردان قابی بینظیر خلق میکند.
«ائیا» بچهاش نشده و دلش پوچ است و در مقابل ماشا سرشار از امید است.
در سکانسی از فیلم باز هم رنگ سبز به زیبایی قابها را میآفریند. همسایهی خیاط برای ماشا لباسی سبز میآورد تا ببیند بر تنش چگونه میایستد. ماشا با لباس تاب میخورد و میچرخد و میخندد و میخندد و خندهاش به گریه بدل میشود و ما رنجی که بر او حاصل شده را در مییابیم.
تصاویر فیلم کنتراست و گرمای بالایی دارد و چهرهها به رنگ زرد سوق پیدا میکنند؛ گویی شادابی و نوری در پس این بیامانی و غمها نهفته است و پارادوکسی زیبا خلق شده.
در سکانسهای پایانی فیلم ماشا به خانهی مجلل معشوقش میرود و رفتاری ناخوشایند با او دارند. بالگانوف کنایهای به نظام یکسان شوروی وقت هم میزند. خانوادهی ساشا در خانهای بهسان قصر زندگی میکنند. خدمتکار دارند و خبری از برابری طبقاتی نیست و آنان دیدی بهشدت حقارتآمیز نسبت به ماشا دارند.
پس از آن ماشا در قطار شهری بهجایی روان میشود و میخندد و گویی در تصوراتش به قدبلند و بچهای که وجود ندارد فکر میکند و به شعف درونی دچار میشود و در همین حین ترمز قطار کشیده میشود و کسی خود را به آهنهای مستحکم و بیتوقف سپرده بود.
ماشا با نگرانی پیاده میشود و کسی در پس جماعت میگوید: «قدبلند است.» ماشا زیر قطار را نگاه کرده و شروع به دویدن بهسمت خانهی «ائیا» میکند. در باز میشود و «ائیا» با لباس سرخ تیزی روی صندلی نشسته و باز خشکش زده. در اینجا دوباره تقابل رنگها را داریم؛ سبز و قرمز.
ماشا به لباس سبزش که در خانهی ساشا به خون دماغاش آغشته شده بود نگاه میکند. و ائیا میگوید: «من پوچم،هیچکسی در من نیست.»
پس از عصبانیت ماشا، او پایین پای قدبلند مینشیند و دستان و وجود تهی او را لمس میکند و خیالهای شیریناش را بیان میکند و با یکدیگر میخندند. از بچهای که میآورند و از شمایل بچه که به چه کس میرود دم میزنند و میخندند و بعد سبز و قرمز اینبار یکدیگر را در آغوش میکشند. آغوشی که برای تمام دوران جنگ و پس از آن تسلیبخش است. گویی تیماریست برای تمام زخمها و روانهایی لهولورده که انسانهای معمولی را به کشتارگاههایی بهنام میدان جنگ میفرستند و به کشتن میدهند، یا با جسمهای نصفهونیمه و هدایایی ناچیز که پر مدعاهایی همچون مادر ساشا تحفه میدهند، و با روانهایی آشولاش به جامعه بازمیگردند و در خود له میشوند و بهامید در آغوش کشیدن رنگ سبز دستوپا میزنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.