سم ریمی؛ دوباره به سینما خوش آمدی
سم ریمی در طول چهار دهه فیلمسازی خود با ژانرهای بسیاری دستوپنجه نرم کرده است؛ از فانتزی و دلهره تا ابرقهرمانی، نئونوآر و کمدی. اگر تجربههای ابرقهرمانی او را موقتاً کنار بگذاریم، با فیلمسازی روبهرو میشویم که مهمتر از هر چیز قصهگفتن را بلد است. ریمی از سال ۲۰۰۹ و پس از فیلم «مرا به دوزخ بکشان»، دیگر دلهره را بهعنوان ژانر محوری تجربه نکرده بود. اکنون با اثری از او مواجهیم که عملاً ساختاری چندژانری دارد.
یکی از نقاط قوت روایتهای ریمی، صبری است که برای دعوت مخاطب به جهان فیلم به خرج میدهد. او گاهی این مقدمهچینی را آنقدر ادامه میدهد که مخاطب میتواند بعضی از ایستگاههای مسیر اصلی را پیشبینی کند؛ اما طبق تجربه، چنین پیشبینیپذیریای چیزی نیست که فیلمسازی مانند ریمی را بترساند. او در عوض اجازه میدهد مخاطب مدتی با شخصیتها زندگی کند و سپس روایت را بهسوی مسیر اصلی خود سوق میدهد.
در این فیلم نیز با «لیندا» روبهرو هستیم؛ زنی که پس از سالها حضور در یک شرکت، هیچ پیشرفتی نصیبش نشده است. کمدی پردهی نخست، با اتکا به شخصیتپردازی مناسب ریمی و بازی قابلاحترام «ریچل مکآدامز»، هم مخاطب را میخنداند و هم آزار میدهد و سرانجام از دل خود درامی تلخ دربارهی قلدری کلامی و سوءاستفاده در محیط کار بیرون میکشد. در طول این پرده، جزئیاتی از زندگی لیندا میبینیم که هرکدام بعدها قرینهای در جزیره پیدا میکنند.
پردهی دوم، تقابل لیندا با جهانی است که این بار خودش حکمران اصلی آن است، نه «بردلی» و دیگرانی که بارها او را تحقیر کردهاند. ریمی پردهی نخست را با حوصله پیش میبرد تا فشار روانی واردشده بر لیندا را برای مخاطب ملموس کند. پردهی دوم نیز به عرصهی پنهانکاریهای روایی، حذف اطلاعات و اضافهشدن موقعیتهای تعلیقآمیز تبدیل میشود. بسیاری از این تعلیقها خوب از کار درآمدهاند، اما برخی دیگر صرفاً نمایشهایی کارگردانیشده برای سنگینترکردن فضای فیلم هستند.
ریمی بهخوبی تغییر رویکرد لیندا را از کارمندی ساده به شخصیتی شرور با میلی آشکار به انتقام نشان میدهد. او در ساحل جزیرهای که هواپیمای خصوصی شرکت در آبهای نزدیک آن سقوط کرده، امپراتوری تکنفرهی خود را بنا میکند. بردلی که در شرکت لیندا را تحقیر میکرد و تواناییهایش را به رسمیت نمیشناخت، اکنون برای زندهماندن کاملاً به او وابسته است و به فردی مطیع در برابرش تبدیل میشود.
ریمی در ساخت این جهان، هم موقعیتهای کمیک خود را میسازد و هم لیندا را به هیولایی زخمخورده تبدیل میکند که مخاطب قرار نیست حتی تا انتهای روایت کاملاً از او متنفر شود. او انتقام لیندا را در موقعیتی آغاز میکند که ابتدا حاصل جبر بقاست، اما اقدامات انتقامجویانهی شخصیت بهتدریج از جبر به اختیار کشیده میشوند.
مشکل اصلی فیلم از جایی آغاز میشود که حفرههای موجود در منطق داستان بیش از پیش خودنمایی میکنند. ریمی نمیتواند مخاطب را دربارهی آنچه در سوی دیگر جزیره میگذرد و رفتوآمدهای پنهانی لیندا به آن بخش متقاعد کند. در نتیجه، افشای اطلاعات حذفشده در پردهی سوم، با فشردگی فراوان صورت میگیرد و فیلم را از فرایندی که در دو پردهی نخست طی کرده بود جدا میسازد.
در پردهی سوم با تعجیلی مواجهیم که روایت را بهشکلی درهم و شتابزده بهسوی پایان میبرد. پردهبرداری از آنچه بردلی و مخاطب طی دو پرده ندیدهاند، در نقطهی درستی رخ نمیدهد و همین نقطهگذاری غلط و ناامیدکننده، ضربهی پایانی را کمجان میکند.
بااینحال باید برای ریمی خوشحال بود که بار دیگر وارد جهانی شده است که دههها در آن آزمونوخطا کرده. همچنین نباید از بازی محوری و قابلاحترام ریچل مکآدامز در نقش لیندا چشم پوشید. این بازیگر حتی از طریق ژستهای بدنی، افتادگی شانهها و حالت خودتحقیرگرانهی شخصیت نیز لیندا را همسو با شخصیتپردازی ریمی به تصویر میکشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.