تاکاشی میکه و پیچهای شلشدهی روایت
یکی از مشخصترین ویژگیهای فرم تاکاشی میکه، بیثباتی عامدانهی لحن است. فیلم ممکن است همچون ملودرام یا کمدی آغاز شود و بدون هشدار به وحشت جسمانی، موزیکال یا سوررئالیسم برسد. «آزمون بازیگری» از درامی عاطفی به شکنجهای کابوسوار میرسد و «گوزو» فیلم یاکوزایی را به کابوسی دربارهی هویت، جنسیت و تولد دوباره تبدیل میکند. این گسستها همیشه بهمعنای آشفتگی نیستند؛ میکه از تغییر ژانر استفاده میکند تا امنیت ذهنی مخاطب را از بین ببرد. درست هنگامی که گمان میکنیم قواعد جهان فیلم را فهمیدهایم، اثر قراردادش را با ما تغییر میدهد.
حال میکه در یکی از تازهترین آثار خود بهسراغ جوانی با نام ایکوتو رفته است. همانطور که از فرم روایی آثار او برمیآید، مخاطب ابتدا از طریق کاراکتری دیگر با نام ریوما وارد داستان میشود. ریوما در مرکز اصلاح و تربیت با ایکوتو ملاقات میکند و در بخش نخست به زاویهی ورود مخاطب به روایت بدل میشود. داستان تا لحظهی آزادی این دو، دائم انتظار مخاطب را برای مواجهه با هرجومرج دنیای میکه بالا میبرد. این انتظار نیز از امضای خود فیلمساز میآید. میکه کاراکترهایش را در وضعیت عادی مطالعه نمیکند؛ آنها را تا مرز فروپاشی پیش میبرد تا نیروی خفتهی درونشان آشکار شود. با این حال، آنچه پس از آزادی ایکوتو و ریوما رخ میدهد، نه انفجار این نیرو، بلکه پراکندگی آن میان چندین خط روایی است.
میکه در این اثر نیز مخاطب را با مجموعهای از جوانان طردشده مواجه میکند؛ از گروههایی که به ایکوتو و ریوما حمله میکنند تا دوستان سابق دبیرستانی آنها که اکنون بهدنبال انتقام از گذشتهاند. روایت در کلیت خود بیرون از الگوی آشنای میکه حرکت نمیکند. پس مشکل «مشتهای آتشین» در بهثمرنرسیدن حلاوت موردانتظار جهان این فیلمساز کجاست؟ پاسخ را باید در شخصیتپردازیها، پیوند داستان با جهان واقعی «میکورو آساکورا» و رقابت «بریکینگ داون» و در نهایت اختلاط موضوعاتی جستوجو کرد که روایت پیش میکشد.
میکه تلاش میکند از امضای فیلمسازی خود نهایت بهره را ببرد. در نقاطی مخاطب احساس میکند با یک اکشن-ملودرام مواجه است، اما فیلم بهیکباره وارد روابط خانوادگی و درامی ساکن دربارهی زندگی دو جوان کارگر میشود. نقطهی اتصال این گذرهای ژانری در فیلم جدید میکه باعث ناامیدی است. کارگردان صاحبسبک ژاپنی نمیتواند در این گذرها مخاطب را درگیر حرکتی انفجاری از جنس آثار گذشتهی خود کند. او حتی به طردشدگی کاراکترها نیز عمق نمیبخشد و همین مسئله باعث میشود درد این جوانها جدی گرفته نشود.
دوربین میکه در این اثر گم میشود و لقبودن روایت را به قابها انتقال میدهد. بهطور مثال، در ابتدای فیلم قرار است از طریق اغراق در بازیها و دوربین ناآرام وارد دنیای پر از پرسش ایکوتو شویم، اما هیچیک از این نماها و برشها ضرب لازم را برای درک آشفتگیهای درونی این کاراکتر ندارند. بهنوعی میتوان گفت میکه در این اثر ویترینی از دنیای فیلمسازی خود را به نمایش میگذارد. زمانی که «مشتهای آتشین» را در کنار دیگر آثار این فیلمساز قرار میدهیم، گویی کاراکترهایش ماکتهایی لاغر از کاراکترهای گذشتهی میکه هستند. دوربین او نیز در نتیجهی همین تیپسازی گذرا، توان لازم برای انتقال تنش به ذهن و چشم مخاطب را ندارد و صرفاً تکانههایی از آن آشوب موردانتظار دنیای میکه ارائه میدهد.
«مشتهای آتشین» نه بهسبب فاصلهگرفتن از جهان میکه، بلکه بهسبب بازتولید سطحی نشانههای آن شکست میخورد. فیلم پیچهای روایتش را آنقدر شل میکند که ضربههایش پیش از رسیدن به مخاطب، نیروی خود را از دست میدهند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.