ماری الیور در پارهای از شعر خود با نام «در جنگل بلکواتر» مینویسد:
«بنگر، درختان
از تنهاشان
ستونها میسازند.»
«عشق معمولی» دربارهی زندگیِ مملو از فقدانهاست. گویی هر بار فقدانی رخ میدهد، بخشی از وجود ما نیز خاک میشود. اما زندگی همچون رودخانهای پرخروش جاریست و هیچ فقدانی توان توقف آن را ندارد. ما آن هنگام که بپذیریم انسانهایی معمولی هستیم، با عشقهای معمولی، بهراحتی میتوانیم در این جریان زندگی خود را رها کنیم تا آن هنگام که خودمان هم اسیر فقدان شویم.
«لیسا باروس» در جدیدترین فیلم خود با نام «عشق معمولی» زوجی را بهتصویر میکشد که در فقدان تنها فرزند خود به زندگی ادامه میدهند و با تشخیص سرطان سینهی زن، وارد مرحلهی جدیدی از مکاشفه در باب زندگی میشوند. «جوآن» و «تام» در سکانس افتتاحیهی فیلم در حال پیادهروی هستند. دوربین با حرکت تراولینگ از آن سوی خیابان همراه آنها میشود. پایان پیادهروی آنها و کلید بازگشت به خانه، دور زدن حول یک درخت است. همین سکانس قرار است میان پارههای فیلم از احوالات این دو نفر به ما بگوید؛ گاهی که همهچیز خوب است و هر دو در اوج لذت از زندگیشان هستند، درآغوش یکدیگر درخت را دور میزنند. اما زمانی که گویی همهی دنیا روی آنها آوار شده است، باز هم کنار هم، اما نه در آغوش یکدیگر، درخت را دور میزنند.
کارگردان در این فیلم سعی کرده داستان را بهصورت خطی پیش ببرد، اما تا جایی که میتواند از کوچکترین ابژهها برای دادن سرنخ به مخاطب استفاده میکند. ما در سکانس دوم فیلم، قاب عکسی را میبینیم که تام مقابل دوربین، اما بهنحوی قرار میدهد که تصویر محوی از یک دختر در لباس فارغالتحصیلی از دانشگاه را در خود دارد. با همین چند ثانیه و دیدن درخت کریسمس به این فکر فرو میرویم که قرار است در سکانسهای بعدی جمعی سهنفره را شاهد باشیم. اما بهمرور متوجه میشویم که دختر آنها چند سالیست که دیگر بینشان نیست و فوت کرده است.
فیلمهایی که در باب برخورد با یک بیماری سخت ساخته شدهاند کم نیستند؛ گاه این فیلمها ملودرامهایی عاشقانه هستند (مانند ۵۰۰ روز سامر، پائیز در نیویورک و…) و گاه تبدیل به درامی زیبا میشوند که به عمق روابط کاراکترها در زمان اوج بیماری نفوذ میکنند (مانند «هنوز هم آلیس»). فیلم «عشق معمولی» نیز قرار است نحوهی برخورد این زوج با مهمان جدیدی که قبل از کریسمس بهسراغ آنها آمده است را بهتصویر بکشد. کارگردان تا جایی که توانسته است از کاراکترهای فرعی بهصورت اقتصادی استفاده کرده است. او قصد نداشته با شلوغ کردن بیدلیل پیرامون آنها فیلم را دچار هیجان و احساس مصنوعی و هالیوودی کند. گویا هدف اصلی او، ورای این بیماری، بهتصویر کشیدن افول و اوج یک رابطه بین دو انسان است. تا جایی که توانسته از قابها و میزانسن ساده استفاده کرده است تا این باورپذیری را به ذهن مخاطب خود انتقال دهد. به همین دلیل است که در حین تماشای این فیلم، کاملاً راحت روایت را پی میگیریم. آن سکانس موتیف و درختی که این زوج حول آن میچرخند، نشان از ثبات در خزان و بهار زندگی دارد؛ اینکه برای یک زندگی زیبا نیاز به عشقهای غیرقابلباور نیست. نیاز به غلو کردن نیست. میتوان خیلی ساده همچون یک درخت در کنار یک خیابان، از بهار تا زمستان ثابت ماند و فقط از گذر روزها لذت برد. از سویی دیگر، این فیلم در باب «فقدان» است. ما تا چه حد در زندگی به این فکر کردهایم که ممکن است روزی خودمان یا اطرافیانمان دیگر نباشیم؟ آیا بعد از وقوع این فقدان، همان انسان قبل خواهیم بود؟ آیا همان باور قبلی را به زندگی خواهیم داشت؟ این فیلم کاملاً ساده و بدون هیچ شعارزدگیای به این پرسشها پاسخ خواهد داد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.