نقطهی کور روایت
«آلن گیرودی» طی دو دههی اخیر یکی از فیلمسازان فعال با تمرکز روی دگرباشان جنسی بوده است. او در آثار مختلف خود دائم سعی کرده بخشی از تجربههای زیستهاش را همچون روایتی دراماتیک در برابر چشم مخاطب قرار دهد. بههمین سبب باید گفت این کارگردان فرانسوی از سینمای ژانری برای دنیایی که خودش میشناسد بهره میبرد. اثر جدید گیرودی نیز از این ساختار جدا نیست.
دوربین در شروع فیلم از میان پیچوخمهای یک جادهی روستایی پیش میرود و مخاطب در این میان کاراکتر اصلی را نظاره نمیکند و صرفاً همراه با دوربین در حال پیشروی است تا زمانی که «ژرمی» به در منزل صاحبکار سابق میرسد و «مارتین»، همسر صاحبکار، در را روی او میگشاید. از این پس دوربین کاراکترمحور است و حال این شکاف بین کاراکترهاست که در فضای سرد و بیروح خانه ذهن مخاطب را دچار تعلیق میکند؛ از «ونسان» و ژرمی که گویی از نوجوانی رقابتی دائم با یکدیگر داشتهاند تا نگاههای پر از صبوری مارتین و در نهایت «والتر» که گویی میان رابطهاش با ژرمی و ونسان گم شده است.
گیرودی از ابتدا با همین تعلیقها روایت را پیش میبرد و هیچگاه تا پایان سعی ندارد مخاطب را درگیر گرهگشاییهای مرسوم روایتهای جنایی کند. در روایت او کاراکترها محکم در دنیای خودشان بازی میکنند و بهنوعی تقدیری مقدرشده آنها را فرا میگیرد. تنها فردی که در این میان از تقدیر پیش روی خود عذاب میکشد همان کاراکتر اصلی است که در نهایت کارگردان او را به آرامشی خودخواهانه در پذیرش مسیر پیش رو میرساند؛ آن هم از طریق عشق افلاطونی کشیش. گیرودی همهی تلاش خود را میکند تا عشقهای یکطرفه و پنهان کاراکترها را در فیلم تبدیل به درونمایهی اصلی خود نکند. باید گفت کارگردان در این مسیر موفق عمل کرده است و عملاً با نوعی خشونت ساکن و در عین حال بیرحمی مصلحتی در گذر از یک جنایت روایت خود را دراماتیک شکل میدهد. بهنوعی کارگردان در این مسیر عنوان فیلم را نه از سوی دیگران نسبت به ژرمی، بلکه از سوی ژرمی نسبت به خودش شکل میدهد.
اما درون روایت گویی چند حلقه گم شده است؛ آن هم زمانی که کارگردان قرار است روی کمدی سیاه خود را همزمان اغراقشده و در عین حال تغییردهندهی ضربآهنگ روایت تصویر کند. به اولین خوابپریشانی ژرمی دقت کنید. از این صحنه تا پایان فیلم قرار است یک بار دیگر چنین پریشانیای بهسراغ او بیاید. متأسفانه در هر دو نقطه روایت کور میشود. گیرودی نه دنیایی شبیه فیلمسازی چون دوپیو دارد و نه آثار گذشتهاش نشان از شکستن ساختار روایی و چیدن کادری جدید میان روایت دارد. در نتیجه هر دو صحنهی مهم در این روایت که یکی از آنها قرار است ژرمی را وارد مسیر عذاب وجدان و درد ناشی از یک جنایت کند و دیگری که مسیری بهسوی خودبخشودگی اوست عملاً همچون پلی نیمهویران میمانند که داستان را لرزان بهسوی نقطهی بعدی هدایت میکنند.
فیلم جدید آلن گیرودی در پرداخت به مفاهیمی همچون خودبخشودگی، عشق افلاطونی و در نهایت تثبیت این دو در میان کاراکترها موفق عمل کرده است. گیرودی در این اثر نشان میدهد دنیای مردی را شبیه خود بهخوبی میشناسد و میتواند هر آنگونه که بخواهد او را در میان اجتماعات کوچک و بزرگ به چالش بکشد. اما این کارگردان در اثر جدید خود گاهی وارد ساختارشکنیهای رواییای میشود که با دنیای این فیلم همخوانی ندارند. بههمین سبب است که روایت او در نهایت درونمایهاش را خوب پیش میبرد اما در ماندگاری این درونمایهی مهم و تعمیم آن به کلیت دنیای امروزی برای رسیدن به عشقی افلاطونی ناکام میماند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.