نشاط فریادهای سرسامآور
«کاری بارکر» در اثر اول نیمهبلند خود خیلی قدرتمندانه نشان داد که برای ماندگاری در ساختار دلهره وارد دنیای سینما شده است. بهنوعی میتوان گفت او پس از «میلک و جنایت سریالی» خود را به دنیای سینما تحمیل کرده است و حال با اثر «شیفتگی» ثابت میکند که واوبهواو ژانر دلخواهش را میشناسد.
اگر احساس میکنید با داستانی انتزاعی و پیچیده سر و کار دارید، سخت در اشتباه هستید. پیرنگ بسیار سادهی فیلم از حماقتی ساده به درون دلهرهای ماروایی میرود. کارگردان حتی سعی بر این ندارد که روایت را همچون فیلم «اسلحهها» وارد تقابل بین انتزاع، سمبلیسم و در نهایت برابرنهادی از خاطرات گذشتهی خود در مواجهه با رخدادهای تلخ واقعی کند. اینکه در مرور فیلم قبلی هم گذری به «اسلحهها» داشتیم به این علت است که بازی با کلیشههای دلهره در «شیفتگی» و این فیلم از یک دالان میگذرد.
اما آن دالان کجای روایت شکل میگیرد؟ به فیلم اسلحهها اگر رجوع کنید، با تأخیری معنادار در تعلیقهای قبل از یک جامپاسکر مواجه میشوید. این تعلیقها گاه از طریق حرکات دوربین و گاه از طریق سایهها و نور مخاطب را به درون اضطرابی مهلک میکشانند. در نهایت کارگردان با جابهجایی ناخودآگاه شکلگرفتهی مخاطب در تخمین زمان جامپاسکر بازی فرمی زیبایی را ارائه میداد. حال بارکر در اثر خود نیز از همین دالان عبور میکند، اما با زیرکی حتی در برخی مواقع مخاطب را به جامپاسکر هم نمیکشاند و در نهایت امضای خود را به این بخش تزریق میکند. آن امضا چیست؟ جیغهای ممتد، خندههای القایی به درون کالبدی که دیگر از آن نیکی نیست و در نهایت بازی جسم تسخیرشدهی «نیکی» با نور و عمق تاریکی در خانهی «بیر». در این تعلیقها نیکی به عمق تاریکی میرود و شیفتگی عاشقانهاش را در دلهرهآورترین شکل ممکن به بیر تقدیم میکند. بارکر بدون هیچ تعجیلی در بسیاری از این صحنهها از خیر جامپاسکر میگذرد و اجازه میدهد دیالوگها و اکتها تعلیق را به نقطهی اوج دلهره برسانند.
در این اثر شروعی نرم و آرام را از زندگی «بیر» شاهد هستیم که در یک فروشگاه موسیقایی مشغول به کار است و از قضا شیفتهی همکارش، «نیکی»، شده است. شروع روایت با تلاشهای نافرجام او در باب ارائهی پیشنهاد دوستی و علاقهاش به این دختر، کمکم مخاطب را به درون روزمرگی بیر میبرد. این روزمرگی نه آنقدر با حوصله است که مخاطب را وارد درام کند و نه آنقدر پر از عجله و برش است که طی آن مخاطب در میان شخصیتها گم شود. کارگردان در درستترین مسیر ممکن از ایجاز بهرهی کافی میبرد تا هم شخصیتها پرداخت شوند و هم مخاطب در دایرهی تصادفات به رخداد مد نظر او برسد. زیبایی ماجرا در این است که یک طلسم همانند فیلم اسلحهها مسیر روایت را بهیکباره تغییر میدهد؛ شکستن یک تکهچوب آرزو که هم استقلالی روایی دارد و هم دست کارگردان را برای ورود به عرصهی دلهرهی ماورایی باز میگذارد.
بارکر در این زمین بزرگ روایی که در پردهی دوم واردش میشود عملاً دست خود را برای ارائهی اثری همهگیر و پویا باز میگذارد. او در همین پرده از خلاقیتی مثالزدنی در ورود به کلیشههای فرمی دلهره بهره میبرد. در اینجا نباید از انتخاب بهجای بازیگران گذشت. «ایندی نوَرتی» در نقش «نیکی» اکتی بهیادماندنی و حتی کالت را از خود ارائه میدهد. امضاهای شخصیتپردازی کاگردان مانند جیغهای ممتد و مملو از اضطراب کاراکتر و خندههای تا بناگوش باز و مشوش نیکی روی چهرهی نورتی ماندگار شده است. از سوی دیگر شخصیت خنثی و سادهگیر و مقدرگرای کاراکتر بیر با اکت بدون غلو «مایکل جانستون» جان میگیرد.
اما قاب متمرکز در قطع ۱.۵۰:۱ از نمای اول و مدیومشات کارگردان روی کاراکترها باعث میشود پیشزمینه و پسزمینهی قاب دلهره و تعلیق را متمرکز به چشمان مخاطب تزریق کنند. کارگردان در همین قطع نهایت بهره را از عمق میدان خود میبرد و گاه در سکوتهایی کاملاً درامگونه بهیکباره جهش مورد انتظار مخاطب را با نقطهگذاری دقیق در دکوپاژ ارائه میدهد. در این اثر نور و تقابلش با سایهها بار سنگین تعلیق و انتظار دلهرهآور را بر دوش میکشند. از سویی دیگر کارگردان میداند در این میان چگونه فرم عاشقانهی شکسپیری را به چالش بکشد و در دلهرهی خود لوپی ابزورد را به این عاشقانه تزریق میکند.
بارکر در اثر خود تمام توانش را برای درگیرکردن مخاطب با تکتک نماها بهکار میگیرد تا روایتش تبدیل به مسیری پر از لذت سینمایی شود. بههمین سبب است که در پایان روایت با مغزی در حال انفجار از شدت جیغهای ممتد و شیفتگی القایی به درون نیکی گویی حضی وافر را از تجربهای سینمایی میبریم. شاید بههمین سبب است که اجازه میدهیم موسیقی ملایم روی تیتراژ پایانی ادامه یابد تا رخدادها را پیدرپی از ذهن بگذرانیم؛ رخدادهایی ساده اما پیچیده در فرم متناسب روایی و بصری!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.