به جرأت میتوان گفت سکانس ابتدایی فیلم تمام آنچه فیلم میخواهد بگوید را در بردارد؛ دوربین از بالا، پایین را نشانه گرفته است. حیاطی کوچک با کفپوشی چوبی دیده میشود که وسط آن یک میز و صندلی قرار گرفته است. سه طرف تراس با دیوار از محیطِ خارج جدا شده است. «الکساندر مایر» رئیس مالی شرکت والسر از داخل خانه با ظرف غذایی در دست وارد حیاط شده و روی صندلی مینشیند. تصویر مدتی از بالا مایر را نگاه میکند. مایر تنهاست و جدا از تمام دنیا در حال خوردنِ غذای خود است.
فیلم داستان مایر است و تلاش او برای نگهداری شرکت والسر از نابودی. هیئتمدیره، رئیسِ قبلی را اخراج کرده و «هنس ورنر» را استخدام میکنند. او مدیری متفاوت است و از همان ابتدا میخواهد رویهی جدیدی را در شرکت راهاندازی کند. مایر بهعنوان مدیر مالی رسماً تمام مسئولیت ادامهی مسیر شرکت بر دوشاش است. تقابلی بین طرز تفکر مایر و ورنر در ادامه رخ خواهد داد.
فیلم مایر را به خوبی نشان داده و به آن میپردازد. بیننده او را بهعنوان شخصیت اصلی داستان و کسی که تا انتها باید قهرمان داستان باشد میپذیرد و با او همراه میشود. مایر مردی ست که تمام زندگیاش صرف شرکت شده است. او در حال جدایی از همسرش است و پسرش را هم بهندرت میتواند ببیند. در زندگی زناشوییاش شکست خورده است و حالا میخواهد تلاش کند تنها چیزی که برایاش باقی مانده است را نجات دهد. او از هیچ کاری در این راه دریغ نمیکند. چندی پیش فیلم «مردِ کار» نیز دربارهی کسی بود که تمام عمرش را به کار کردن مشغول بود. آلری در آن فیلم با بسته شدن کارخانه از کار بیکار شده بود و نمیدانست باید مابقی زندگیاش را چه کند. او تمام عمر کار کرده بود و بسیاری فداکاریها را برای داشتن کارش انجام داده بود. اما آلری هنوز همسرش را داشت. او البته کسانی دیگر را هم در اطرافاش داشت که او را ببینند و کمکاش کنند. اما در این فیلم مایر به مانند آلری، همسرش را در کنارش ندارد. اگر شرکت به ورطهی نابودی کشیده شود، او چیزی برای از دست دادن ندارد.
داستان مایر قرار است از تنهایی مردی حرف بزند که در عینِ تلاش و دستوپا زدن برای نگه داشتن شرکتی که تمام عمرش را برای آن گذاشته است، تلاش میکند آخرین امید خودش را هم زنده نگه دارد؛ امید برای افتخار کردن به زندگیاش و داشتن ثمرهای از آن. او همچنین نماد یک انسان ایدهآلیست است. او همیشه بهترینها را میخواهد و تلاش میکند خودش هم بهترین باشد. او حاضر نیست کاری کند که حتی یکی از کارکنان شرکت هم از دست بروند. او میخواهد همه چیز درست باشد. این منطق را کارگردان در محیط پیرامونی مایر نیز به خوبی نشان میدهد. میزانسن تصاویر و مرتب و منظم بودنِ محیط همه از همین خصلت سرچشمه میگیرند. روی میزِ کار مایر هیچ چیزِ اضافیای نیست. او هنگام کار حتی کاغذهای کاریاش را هم منظم و مرتب و صاف در کنار هم قرار میدهد. وسایل خانهاش، حتی خودِ معماری خانه نیز نشان دهندهی این نظم و ایدهآل بودن اوست. او تنها یک تفریح دارد؛ تیراندازی، آن هم در یک اتاق در خانهاش. تیراندازی به او تمرکز لازم را برای انجام امور زندگیاش را میدهد. تیراندازی در واقع همان خصلت ایدهآل بودن و برتر بودن را در او ارضا میکند. این اتاق تمثیل زیبایی است از حس قدرت و بهترین بودن. و در نهایت هم اتفاقی که در همین اتاق رخ میدهد باز هم نشانهی دیگریست از نیاز او به برتر بودن. اما برتر بودن به چه قیمتی؟