پوستر فیلم خون به پا خواهد شد

از نیچه تا اندرسون

خون به پا خواهد شد
There Will Be Blood
محصول ۲۰۰۷ – ایالات متحده
ژانر تاریخی، درام
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

سال ۲۰۰۷ و فیلم «خون به پا خواهد شد» نقطه‌ای در کارنامه‌ی «پل توماس اندرسون» محسوب می‌شود که او را در کنار «دیوید لینچ» به یکی از «آمریکایی»ترین فیلم‌سازان تبدیل کرد. در مرور «عشق پریشان» از مفاهیم مشخص در روایت‌های این کارگردان نوشتیم، اما این فیلم همچون «مگنولیا» اشاره‌ی مستقیمی درون کتاب مقدس دارد و آن اشاره جز عنوان فیلم نیست. «خون به پا خواهد شد» در این اثر نوعی جمله‌ی کنایی محسوب می‌شود که مخاطب را به سفری از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۲۷ می‌برد، اما هیچ‌گاه سعی ندارد تفسیر رودخانه‌ی سرخ نیل را از آن بیرون بکشد. او در عوض با طنز گروتسک خود در این اثر مخاطب را وارد داستانی مدرن می‌کند.

فیلم ۱۴ دقیقه با موسیقی و بدون دیالوگ پیش می‌رود. این ۱۴ دقیقه برای مخاطب سینمای سرگرمی زمان زیادی محسوب می‌شود. در بسیاری از منابع این اثر را یکی از آثار حماسی در باب اکتشافات ابتدای قرن بیستم نام برده‌اند، اما در حقیقت باید گفت این روایت بسیار شخصی‌تر است. آقای اندرسون در طول این ۱۴ دقیقه عملاً کاراکتر «دنیل» را همچون مردی که برای رسیدن به خواسته‌هایش دیگران را با دادن هزینه فدا می‌کند، به تصویر می‌کشد. به‌نوعی در شخصیت‌پردازی این کاراکتر آن طمع کاپیتالیستی مدنظر برخی رسانه‌های هدف‌دار را نمی‌بینیم. کار سختی نیست. از ابتدا تا انتهای این روایت با حماسه‌ای شخصی و نه تعریف‌شده‌ی هالیوودی مواجه هستیم که در آن فردی با نام دنیل از جست‌وجوی نقره به کشف نفت می‌رسد و از طریق این کشف با طمع دیگران نسبت به آن مواجه می‌شود. به‌نوعی سرمایه‌ی دنیل تبدیل به محرکی برای طمع ذاتی یک کشیش و مردی بی‌نام می‌شود. آقای اندرسون این تصویر ساده را به مخاطب ارائه می‌دهد.

آنچه «خون به پا خواهد شد» را تبدیل به یکی از کامل‌ترین آثار سینمایی می‌کند زاویه‌دید انتخابی کارگردان در آن است. در این روایت با فردی قهرمان در حماسه‌ای کاملاً شخصی مواجه هستیم که نه از درون باتلاق قرار است تبدیل به امید یک ملت شود و نه حتی از درون سیاهی قرار است به رستگاری برسد. دنیل مرزهای اخلاقی خود را در طول روایت نه تنگ و نه باز می‌کند. او با همان اصول ابتدایی خود پا در این عرصه گذاشته و قرار نیست به هر قیمتی از آن پا پس بکشد. به‌نوعی مخاطب در میانه‌ی روایت دیگر با خیالی راحت دنیای دنیل را دنبال می‌کند، چرا که این کاراکتر تحت هیچ شرایطی قرار نیست وارد کارزارهای رستگاری کلیشه‌ای شود. در نتیجه‌ی همین انتخاب است که پل توماس اندرسون فرصت کافی برای خلق طمع‌کاری مذهبی با نام «ایلای» را دارد. ایلای در بخش میانی این روایت آن‌قدری در قاب اندرسون قرار می‌گیرد که مخاطب را وادار به پرداختی شرورانه از او در ذهن کند. اما به زاویه‌دوربین‌های اندرسون برای این کاراکتر دقت کنید که چگونه در بیشتر مواقع در قاب‌های انتخابی برای دنیل لرزان‌ترند. اندرسون در تقابل این دو حتی اجازه‌ی نفس‌کشیدن به‌عنوان شروری قدرتمند را به ایلای نمی‌دهد. ایلای در این روایت تبدیل به آن کاراکتر حسود، طماع، حریص، حقیر و در نهایت نیمچه‌شروری می‌شود که هم می‌ترسد و هم نیاز به بزرگ‌شدن دارد. در نتیجه‌ی همین ترس است که دنیل او را در گل‌ولای تحقیر می‌کند و ایلای جز انتقامی نقطه‌به‌نقطه چیزی برای کسب‌کردن ندارد. کل روایت آقای اندرسون به‌طرز هوشمندانه‌ای تبدیل به حماسه‌ی شخصی دنیل در واکاوی حسرت‌های گذشته و جبران آن‌ها در اکنون، اعتیاد به فرآیند کشف و نه نتیجه‌ی حاصل از آن، و در نهایت پوچی پس از توقف این فرآیند شده است. به‌نوعی همه‌ی کاراکترها در این فیلم درون حماسه‌ی شخصی دنیل غرق می‌شوند.

آقای اندرسون در این روایت برای اولین بار از داستان‌هایی شهری و پست‌مدرن به درون روایتی رفته که ممکن است در ساختار بیرونی برای مخاطب سینما به اندازه‌ی چهار اثر قبلی غریب نباشد. اما در همین ساختار آشنا، او باز هم مفاهیم کلیدی خود را در آثار قبل تصویر می‌کند. دنیل در این روایت همان انزوای بری را دارد و به‌نوعی شاید حتی بیشتر از او دچار نوعی اضطراب اجتماعی است. اما او این اضطراب را از طریق کشف خنثی می‌کند و در عوض آرامشی هدفمند را پیش می‌برد. تک‌تک مدیوم‌شات‌ها، کلوزآپ‌ها و اکستریم‌کلوزآپ‌ها از کاراکتر دنیل گویی تعریفی از همین آرامش هدفمند اهدایی توسط خودش است. آقای اندرسون حتی در واژه‌شناسی توهین از زبان دنیل هم نقطه‌ی اوج دارد؛ دقیقه‌ی ۱۴۵ تا ۱۵۰. اما تیر خلاص اندرسون آنجاست که دنیل با صدای بلند خطاب به ایلای چنین می‌گوید: «من وحی سوم هستم.» او با این فریاد عملاً انسان را از موجودی صرفاً گوش‌به‌فرمان در حصار دیوارهای چوبی و سنگی کلیسا تبدیل به انسان آزاد مدرن می‌کند. زمانی که به اثر آقای اندرسون می‌نگریم، گویی او با نگاهی هوشمندانه به آثار هنرمندان ابتدای قرن بیستم – از نقاشی و شعر و ادبیات تا معماری – سعی دارد گذر انسان به مدرنیسم قابل‌لمس ابتدای قرن بیستم را فریاد بزند. تنها تفاوت او حضور در قرن بیست‌ویکم است، اما به همان میزان بودلر و دیگران بدبینی را با خود به همراه دارد.

دوربین پل توماس اندرسون در این اثر تا جایی که می‌تواند حس درونی کاراکترها به خودشان را به مخاطب منتقل می‌کند. برای درک بهتر این گزاره به دقیقه‌ی ۱۳۷ مراجعه کنید؛ زمانی که ایلای بار دیگر درون قاب قرار گرفته و حال با کت‌وشلواری مشکی در سالن ورزشی عمارت بزرگ – همان عمارتی که دنیل از کوچکی حسرت آن را داشت – بالای سر دنیل سیاه‌مست نشسته است. لو‌انگل آقای اندرسون نه از زاویه‌دید دنیل، بلکه از منظری است که حس لحظه‌ای و نمایشی ایلای را تصویر کند؛ غرور و نخوت و القای داشتن برگ برنده‌ی همیشگی در تقابل با دنیل. لنز واید و لو‌انگل دوربین در ترکیب با یکدیگر لحظه‌ی برخاستن ایلای را همچون خیزش هیولایی فراانسانی تصویر می‌کند. آقای اندرسون در طول این روایت انبوهی از این درک‌های لحظه‌ای و تفسیرهای واقعی پس از آن را از طریق دیالوگ به مخاطب ارائه می‌دهد. به‌نوعی او در این اثر مخاطب را گم نمی‌کند، بلکه ابتدا او را به درون درک لحظه‌ای کاراکترهای پیرامون دنیل از حال لحظه‌ای‌شان می‌برد و سپس در تقابلی – معمولاً پس از مستی یا رهایی از مشکل – میان او و همان کاراکتر زورآزمایی را از طریق دیالوگ تصویر می‌کند. آقای اندرسون تا آخرین دیالوگ و آخرین شات دست از سر کلیسا برنمی‌دارد و تقابل بین دنیل و ایلای را از دل کهن‌الگوهای القایی و تفاسیر مدرن فلسفی تبدیل به تقابل انسان و مذهب می‌کند. به همین سبب است که او در صحنه‌ی پایانی با خون‌هایی که روی دستانش نقش بسته‌اند با آرامش می‌گوید: «کارم تموم شد.» این جمله همان تفسیر اندرسونی از «خدا مرد» نیچه است؛ تفسیری انسانی، ملموس و سینمایی.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟