خاطره، عشق، پالتو: چیزهایی که ارزان نیستند
یک بازیکن سابق بیسبال از دست گروهی در حال فرار است. پسرکی کوچک میخواهد علاقهاش به بیسبال را به کسی نشان دهد. نوجوانی بیخواب نمیداند چگونه باید از پس مهمترین امتحان زندگیاش برای ورود به دانشگاه برآید. دختر نوجوانی به دنبال عشقیست حتی اگر فقط برای یک شب باشد. پسر جوانی آرزوی خواننده شدن دارد، و خوانندهای که عشقش را از دست داده، میخواهد گیتار پر از خاطرهاش را بفروشد. دختر جوانی با گنگستری زندانی قرار ملاقات دارد تا جان کسی را نجات دهد، و گنگستری که تنها آرزویش تمام کردن بازی مورد علاقهاش است. مرد جوانی میخواهد برای عزیزترین فرد زندگیاش، با فروختن مهمترین کتابهای عمرش، یک پالتو بخرد. و پدر و دختری مرموز با خریدن همان کتابها، میخواهند یک قدم به نویسندهای اثرگذار شدن نزدیکتر شوند.
آقای «کیانگ-هو چو» پس از ساخت سه فیلم کوتاه، نخستین تجربهی بلند خود را با فیلم «معاملهی خوب» در سال ۲۰۲۲ رقم زد. او در این فیلم تلاش میکند با روایتهایی موازی از چندین شخصیت متفاوت، جهانی را تصویر کند که در آن هر انسان به دنبال راهی برای آرامش است. آدمهایی که هر یک در گوشهای از مسیر زندگی گیر افتادهاند و نمیدانند چه باید بکنند. به همین دلیل، حاضرند با پول آنچه را که میخواهند بهدست آورند—معاملهای خوب انجام دهند تا کاستیهای زندگیشان را کمی بپوشانند. اما در نهایت، همهی آنها درمییابند که برای رسیدن به خواستههایشان، همیشه کمی فداکاری، صبر، و البته تلاش لازم است.
روایت آقای چو در پنج بخش، به ده شخصیت اصلی میپردازد: کسانی که میخواهند چیزی بفروشند، و کسانی که میخواهند چیزی بخرند. عدهای در حال فرار از چیزی هستند، و عدهای دیگر برای بهدست آوردن چیزی، حاضرند هر کاری بکنند. او بهخوبی توانسته شرایط هر یک از شخصیتهایش را تصویر کند و آنها را در دنیایی قرار دهد که نه کاملاً واقعیست و نه کاملاً خیالی—دنیایی میان واقعیت و خیال، جایی که انسانها باید انتخاب کنند چگونه زندگی کنند و چگونه در یادها بمانند.
از کودکی که میتواند جوانی ناامید را به زندگی امیدوار کند، تا دختر نوجوانی که با عاشق عشق بودن، پسر نوجوانی را با عشق آشنا میکند. از دختر جوانی که برای نجات جان کسی دلش برای یک گنگستر جانی به رحم میآید، تا مردی که میخواهد تمام زندگیاش را برای خرید یک پالتو خرج کند.
شاید تنها ضعف روایت آقای چو، پرداخت ناکافی به برخی شخصیتها باشد—مانند مرد جوانی که گیتارش را میخواهد بفروشد، یا نویسندهای که قصد فروش کتابهایش را دارد. با این حال، نقطهی قوت روایت، آن ریسمان نامرئیست که تمام شخصیتها را بهنوعی به هم متصل میکند و روایت را منسجم و محکم نگه میدارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.