فیلمساز در کالبد خدایی بیرحم
جدیدترین اثر «اولیور لاشی» اسپانیایی، یکی از آن دست آثاری است که بهطور کامل در خدمت طبیعتِ درک مفاهیم، واژهها و رخدادها از سوی مخاطب قرار دارد. بهنوعی، کارگردان از واژهی «صراط» ــ عربی و مذهبی ــ نهایت بهره را میبرد تا داستان خود را از طریق نابازیگرانی که در میان بیابانهای آفریقا رها شدهاند، پیش ببرد. او در این اثر، همهی المانها را به صحرای محشری بدل میکند تا داستان هیجانانگیزش را با قوت به خورد مخاطب دهد.
اگر در انتهای روایت احساس کردید باید چشمهایتان را با دست بمالید و گرد و خاک را از روی مژهها پاک کنید، یا حتی مزهی خاک را در دهانتان حس کردید، باید گفت قابهای آقای لاشی تا عمق جان در شما نفوذ کردهاند. فیلم او وقتی آغاز میشود، گویی با آثاری که ترکیبی از موسیقی هیپی-الکترونیک و قابهای فلشزدهی رقص هستند، تفاوت دارد. روایت آقای لاشی با همین قابها، اما در دل بیابانی در مراکش و آشوبی چرک آغاز میشود. در این میان، قاب بهدنبال جزئیات خود میگردد و «لوییس» و فرزندش، استبان، را در حال جستوجوی دختر و خواهری که ماههاست خانه را ترک کرده، نشان میدهد. همین جستوجو تبدیل به اولین محرک و در عین حال تنها مکگافین روایت میشود.
آقای لاشی آنقدر به پیشبرد داستان خود مطمئن بوده که سعی کرده از نابازیگرانی بهره ببرد که فقط مهمانیهای بزرگ «رِیو» و زندگی هیپیمسلکی را زیستهاند. بهنوعی، او با تسلط بر داستان، وارد مسیر مستند نمیشود و در عوض، مستند را همچون کودکی حرفشنو به درون قابهایش دعوت میکند. داستان او کاملاً روی مسیر ابزوردیسمی وجودی گام برمیدارد. در این داستان، با پدر و پسری مواجه هستیم که بهدنبال گمشدهی خود هستند؛ پدر با اضطراب و پسر با آرامش. کارگردان از همین نگاه، مخاطب را در برابر جستوجویی قرار میدهد که در آن فقط مقولهی پذیرش مهم است. لوییس در این سفر باید بار دیگر از دست بدهد تا بپذیرد. کارگردان نیز مسیری باز، بهاندازهی بیابانهای خشک و پهناور، در اختیار او قرار میدهد. در کنار او، با جمعی از هیپیهایی مواجه میشویم که در ابتدا همچون پاکباختگانی بیدغدغه تصویر میشوند؛ کسانی که جز نوای موسیقی و نشئگی حاصل از الاسدی، چیزی برایشان مهم نیست. اما بحران واقعی، میان مرگهای ناگهانی و هستیای که در آن لحظه ورای هر چیزی در جهان ارزشمند میشود، آنها را وادار به کرنش در برابر تقلا برای زندهماندن میکند.
کارگردان در این اثر پهناور، با بیرحمی تمام، کاراکترهای خود را در کلاس درسی وحشیانه در باب زیست انسان قرار میدهد. او آنها را از سانتیمانتالیسم لوس اروپایی به درون منازعات معمول آفریقاییها میبرد و تقلا برای زیستن را، هرچند برای لحظاتی کوتاه، تبدیل به اولین و آخرین هدف این گروه میکند. فاکتورهای سینمای هیجانانگیز-ابزورد با تهمایههای کمدی پوچ زندگی، نشان از آن دارد که آقای لاشی در ادامهی مسیر خود، حتی در روایتهای ژانری و ترکیبی جریان اصلی نیز میتواند موفق شود. برای درک ذکاوت او، فقط کافیست به تکسکانس صحرای محشری عبور سه کاراکتر باقیمانده از میدان مین توجه کنید. در همین سکانس، کارگردان مفهومی آخرالزمانی و مذهبی را به خدمت ابزوردیسمی کاملاً انسانی، بدوی و عریان درمیآورد. او در فیلم «صراط»، لوییس را وارد سفری اودیسهگونه میکند و در این مسیر، حتی برای لحظهای دچار وسواس برای ورود به مالیخولیای سوررئالیسم و کابوسهای شبانهی کاراکترها نمیشود. به تصویرگری او از رنج فقدان و سنگینی سوگ در کاراکتر لوییس توجه کنید: کارگردان در طول این مسیر، سوگ را بر رنج فقدانی حاصل از تصمیمِ اختیارِ دخترِ لوییس برتری میدهد و در طول این گذار، مخاطب و لوییس را بهطور همزمان شوکزده میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.