دستپاچگی
از مرور فیلم سوم از دنیای «احضار» تا انتشار فیلم چهارم با انبوهی از آثار دلهره در سینمای جهان مواجه بودهایم. میتوان گفت هالیوود اگر نتواند خود را درون ساختارهای متنوع دلهرهی معاصر جای دهد و قدرت ریسکپذیریاش را پایین بیاورد، چارهای جز تماشا ندارد. دنیای احضار که از سال ۲۰۱۳ آغاز شده در نوع خود یکی از موفقترین فرنچایزهای سینمای دلهره در هالیوود محسوب میشود. بهنوعی باید گفت که هالیوود از سرمایهی کلی ۳۰۰ میلیوندلاریاش، مبلغی نزدیک به ۲ میلیارد دلار درآمد کسب کرده است. اما در این راستا زمانی که به تقابل مخاطب و این فرنچایز نگاه میکنیم، گویی هالیوود طی آثار جدید دائم سعی دارد مخاطب وفادار به خود را (همان مخاطبی که عاشق جامپاسکرها و غلوکردنهای شیطانی است) نزدیک این فرنچایز نگاه دارد و صرفاً برای راضی کردن او دست به ساخت این آثار زده است. در مقابل انبوهی از مخاطبان سینمای دلهره دیگر دنیای احضار را قابل اعتنا نمیبینند. مشکل کارگردانهایی مانند آقای «چاوز» در همین بدفهمی در باب مخاطب است. او در اثر قبلی دائم سعی داشت روایت خود را از طریق «اد» و «لورین» بهسوی یک هیجانانگیز تلفیقی ببرد. باید گفت این تغییر محسوس در روایتی که خیلی کلاسیک میترساند باید با احتیاط شکل میگرفت که لغزشهای حاصل از آن باعث شد روایت در بخشهایی ناقص جلوه کند.
حال آقای چاوز قرار است روایت آخر این فرنچایز را تبدیل به بدرقهای سینمایی کند. اگر بخواهم خیلی ساده بیان کنم، ۸۰ دقیقه روایت ساده با ضربآهنگی متناسب با این سادگی مخاطب را از سال ۱۹۶۴ بهسوی سال ۱۹۸۶ هدایت میکند. افتتاحیهی روایت که ۱۳ دقیقه طول میکشد در باب تولد «جودی» و گره اصلی روایت است. آقای چاوز برعکس فیلمهای دیگر خود در این فرنچایز، خیلی ساده مخاطب را درگیر زندگی اد و لورین میکند و در نهایت در دقیقهی ۱۸ داستان اصلی فیلم چهارم با عنوان و توضیحات آغاز میشود. تماشای این ۲۰ دقیقه آنقدر امیدوارکننده است که گویی آقای چاوز طی این چند سال بهخوبی آثار و روایتهای قصهگوی دلهره را مشاهده کرده است. پس از ورود به درون خانوادهی «اسمرل» با تدوینی موازی مواجه میشویم که زندگی دو خانواده را همراستا با یکدیگر پیش میبرد. به نحوهی ورود به خانوادهی اسمرل دقت کنید و اینکه چگونه مخاطب همچون یک درام ساده در برابر این خانواده قرار میگیرد. این تدوین موازی تا دقیقهی ۸۰ ادامه دارد و پس از آن دو خانواده در کنار یکدیگر قرار است از جامپاسکرها میان سکونها عبور کرده و وارد بخش هیجانانگیز و تقابل انسان و شیطان شوند.
آقای چاوز در روایت خود دستپاچه است. گویی او تمرکز خود را روی ۸۰ دقیقه پیشروی داستان گذاشته است و در این میان نوع اکت جوانها و نوجوانهای دههی ۱۹۸۰ را فراموش کرده است. برای درک بهتر این نقص و دستپاچگی به دقیقهی ۱۹ و زمانی که اد و لورین در یک دانشگاه مشغول سخنرانی هستند دقت کنید. گویی این دو در سال ۲۰۲۵ و مقابل عدهای از تازهجوانهای آیفونبهدست قرار گرفتهاند. این نقص را حتی در شخصیتپردازی جودی نیز میتوان یافت. همانقدر که شخصیتپردازی کاراکتر «تونی» خیلی هرسشده و با بازی خوب «بن هاردی» جذابتر هم شده است، شخصیتپردازی جودی ناقص و متناسب با نیازهای روایی آقای چاوز است. بهنوعی جودی قبل از تسخیر شدن توسط اهریمن درونی، توسط کارگردانی تسخیر شده که اجازه نمیدهد این دختر کمی در روایت نفس بکشد. آقای چاوز داستان احضار را با توضیحات نهایی فیلم به پایان رساند، اما شاید او از طریق بدرقهی قابل اعتنایی که تا دقیقهی ۸۰ در حال شکلگرفتن بود، میتوانست این فرنچایز را به تونی و جودی بسپارد. اما گویا این کارگردان در همان قالب اپراتوری خود باقی میماند و بهیکباره این بدرقه تبدیل به ملودرامی آبکی در آخرین تقابل با اهریمن درون آینه میشود تا آقای چاوز و استودیو توضیحات کلی در باب دنیای واقعی اد و لورین را روی صفحه بیاورند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.