برای زیستن یک روز باید با تروماها روبهرو شد
در مرور بسیاری از آثار در باب دنیای خلقشده توسط یک فیلمساز نوشتهایم. این دنیا معمولاً در یکسوم ابتدایی اثر شکل میگیرد و اگر کارگردان بتواند نهایت بهره را از آن برد در نهایت با اثری مواجه میشویم که فراموش کردن آن سخت است. اگر توجه داشته باشید در بسیاری از آثار لاکباستری معمولاً از آن یکسوم شاید ۵ تا ۸ دقیقه به خلق این دنیا اختصاص داده میشود و کارگردان خیلی سریع کار را با درهمتنیدن رخدادهای مختلف و تزریق هیجان یا احساساتی که مد نظر دارد ادامه میدهد. آقای «پیتر سیللا» در اثر جدید خود وارد مسیری میشود که ۲۰ دقیقهی ابتدایی اثرش تبدیل به سفری زیبا و آرام به درون زندگی کاراکتر اصلی میشود.
در ۲۰ دقیقهی ابتدایی این فیلم شاهد هستیم که چگونه کارگردان ما را به درون زندگی «شان» و «آندریا» میبرد؛ زوجی که قرار است بهزودی صاحب فرزند شوند و همین امر گویی آنها را درگیر اضطرابی ناخواسته کرده است. آنها بدون اینکه با یکدیگر مکالمهای مستقیم داشته باشند، این اضطراب را در هفتههای پایانی بارداری آندریا از یکدیگر پنهان میکنند و تنها در خلوت است که بهیکباره از هم میپاشند. کارگردان طی بیست دقیقهی ابتدایی بدون اینکه قصد تزریق هیجانی اضافی داشته باشد مخاطب را با این خلأ ذهنی در هر دو کاراکتر مواجه میکند.
اما نوری که چشمک میزند و انتزاعی که شکل میگیرد همان محرک ابتدایی برای سر باز کردن تروماهای گذشته در زندگی شان است؛ مردی که در بدو تولد مادرش را از دست داده و پدر نیز پس از هفت سال و درست مقابل خانهاشان با یک تفنگ خود را خلاص کرده است. چنین مردی با این گذشته درست در مرحلهای از زندگیاش قرار دارد که از یکسو شرایط کاری و از سوی دیگر اضطراب حاصل از زایمان همسر او را به مرز فروپاشی رسانده است. زمانی که فرد دچار طرحوارهی اضطراب میشود لاجرم ثانیهبهثانیهی یک رخداد معمولی را تبدیل به سناریویی دهشتناک و غمانگیز میکند. شان نیز دقیقاً روی همین مسیر گام برمیدارد.
یکی از زیباییهای این اثر را شاید بین دقایق ۲۹ تا ۳۳ شاهد هستیم. شخصیتپردازی مد نظر کارگردان فرسنگها با کلیشههای این آثار انتزاعی فاصله دارد. به مواجههی شان و دکتر توجه کنید که چگونه همان چیزی را که مخاطب و شان تجربه کردهاند ارائه میدهد. در بسیاری از این آثار فیلمساز سعی میکند این نوع ارائه را تبدیل به نوعی تعلیق کند، اما در اینجا برای اولینبار شاهد هستیم که شخصیت دقیقاً همان چیزی را ارائه میدهد که تجربه کرده است. شان دغدغهی واقعی آسایش همسرش را دارد و تمام تلاش خود را میکند تا از این طرحوارهی اضطرابی که اسیرش شده جان سالم بهدر ببرد. در نتیجهی این مواجهه است که کارگردان ۳ (شان) را به ما نشان میدهد؛ شان واقعی که در این طرحواره اسیر شده است (کارگردان از طریق انتزاع موجودات فضایی آن را تصویر میکند)، شان که با ورود به دنیا مادر را از دست داده و سپس شاهد خودکشی پدر بوده و حال خود را در میان نقاشیها و طراحیها نشان میدهد، و در نهایت شانی که در تصویر میبینیم و درون ذهنش آن دو شان مورد اشاره در حال نبرد هستند.
آقای سیللا در اثر خود زیادهگویی ندارد و هرس روایی خوبی انجام داده است. شاید اگر اثر او از طریق کاراکترهای مکمل مخاطب را بیشتر و بیشتر درگیر زندگی اجتماعی شان میکرد، اکنون با دنیای وسیعتری مواجه بودیم. در فیلم «پدر» نیز به درون انتزاع از همپاشیدهی یک مرد دچار زوال عقل رفتیم. کارگردان در آن اثر تا جایی که میتوانست روابط اجتماعی این مرد را تبدیل به مسیرهایی کرد که مخاطب را همزمان در تودرتوی ذهنی کاراکتر گم کند اما در عین حال ریسمانهای مشخصی را برای از دست ندادن مسیر اصلی در دست داشته باشد. در فیلم آقای سیللا این گمشدگی رخ میدهد، اما ریسمانها بسیار نازک هستند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.