روایتی که هم الگو و هم کالت شد
به بهانهی انتشار فیلم «۲۸ سال بعد» تصمیم گرفتیم امروز را به دنیایی اختصاص دهیم که «الکس گارلند» نوشت و «دنی بویل» قاببندی کرد. ابتدا به سال ۲۰۰۲ و درون فیلمی میرویم که در خیابانهای خلوت لندن مخاطب را درگیر روایتی میکند که خیلی سریع هم در ژانر دلهره تبدیل به یک الگوی ساختاری شد و هم در بین مخاطبان سینما کالت شد.
این فیلم از همان ابتدا نشان از دنی بویل دههی ۱۹۹۰ را در خود دارد. او تا قبل از این اثر ۴ فیلم دیگر را روی پرده برده بود. سه فیلمی که در دههی ۱۹۹۰ منتشر شدند کمدیهای سیاهی بودند که عملاً ابزوردیسم بریتانیایی را در خود داشتند. اثر «ساحل» در سال ۲۰۰۰ اولین همکاری گارلند و بویل محسوب میشد و در نهایت سال ۲۰۰۲ اوج همکاری این دو در فیلم «۲۸ روز بعد» است. افتتاحیهی فیلم هجوم عدهای مدافع رادیکال حقوق حیوانات را به درون یک آزمایشگاه زیستی نشان میدهد. آقای بویل در این افتتاحیه بدون اینکه تعلیقی را ایجاد کند مخاطب را با شروع شیوع ویروسی مواجه میکند که در دو فیلم بعدی آن را «ویروس خشم» خطاب میکنند. پس از این افتتاحیهی پر از آشوب به ۲۸ روز بعد میرویم. «جیم» ناگهان گویی از خواب برمیخیزد و با بیمارستانی متروک اطراف خود مواجه میشود. شاید هر مخاطبی که در آن سالها این فیلم را مشاهده کرده بود و پس از چند سال در برابر قسمت اول از فصل اول سریال «مردگان متحرک» قرار گرفت با تأثیر بیچونوچرای این آغاز روی آن سریال مواجه شد.
آقای بویل در اثر خود مخاطب را با ترکیبی از موسیقی و تلاش کاراکترها برای زنده ماندن مواجه میکند. موسیقی متن آقای «جان مورفی» آنقدر قدرتمند است که رهاشدگیهای جیم و دیگر کاراکترها در لندن و جادههای بینشهری گویی بدون هیچ تلاشی از سوی کارگردان به مخاطب منتقل میشود. بهنوعی مخاطب بهجای دلهره دچار اینهمانی با کاراکترها میشود. آقای بویل در اثر قصد ترساندن ندارد. او در عوض با ترکیب جامپاسکر، نماهای اکستریم و همین موسیقی متن مخاطب را به سفری زنده در دنیایی میبرد که خیلی ناگهانی به انتها رسیده است. او در پردهی اول و دوم روایت مخاطب را همقد با کاراکترها دچار این ذهنیت میکند که کل دنیا دچار این نفرین شده است. اما زمانی که هواپیمایی مسافربری از بالای سر جیم رد میشود و او رد هواپیما را در آسمان مشاهده میکند، همهچیز تغییر میکند. در این نماها و برخی دیالوگها مخاطب و کاراکترها دچار نوعی انزوا و هیجان میشوند.
روایتگری و موسیقی متن آقای دنی بویل در این فیلم همهی نقطهی قوت آن محسوب نمیشود. او در تدوین اثر و پیشبرد روایت از طریق برشها و تسلط روی ضربآهنگ فیلم هم نشان میدهد که چرا این اثر خیلی سریع تبدیل به الگویی در ژانر خود شد. برای درک بهتر فرم بصری اثر به دقیقهی ۲۷ و تبدیل کردن قاب به عکسی نیمسوخته توجه کنید؛ در این قاب چهرهی کاراکتر مارک در بالای تصویر پشت تصویری تقریباً کامل از نمای شهری لندن قرار دارد که پس از مکثی معنادار با موسیقی مخاطب از طریق ترنزیشنی که گویی ثابت مانده بود وارد صحنهی بعدی میشود. در دقیقهی ۶۵ نیز لحظهی مبتلا شدن فرانک به ویروس از طریق افتادن یک قطره خون در چشمان فرانک یکی از منحصربهفردترین صحنهها در تدوین روایتهای دلهره محسوب میشود؛ ترکیب کلاغ، مرده، مرد زنده و در نهایت تصادفی که کاملاً ابزورد و پوچ یک زندگی را برای همیشه از یکی از کاراکترهای اصلی بگیرد. آقای دنی بویل در این اثر هم به ساختار ژانر دلهره وابسته است و هم ساختار روایتهای ابزوردی که قبلاً تجربه کرده است. او با ترکیب این دو ساختار شخصی و ژانری مخاطب را در برابر ماجراجویی جذابی از جنس تلاش انسان برای زنده ماندن میان مرگ قرار میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.