پوستر فیلم دودمان مقصد نهایی

فرنچایز دلپذیری که هنوز در دستانی هنرمند قرار نگرفته

دودمان مقصد نهایی
final Destination Bloodlines
محصول ۲۰۲۵ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۶+
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

در قسمت دهم از تاریخ سینمای دلهره به رخدادهایی پیرامون تغییر پلات‌ها و کلیشه‌ها در سینمای جریان اصلی پرداختیم؛ یکی از آن رخدادها اکران برخی آثار در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰ و ابتدای دهه‌ی ۲۰۰۰ بود و یکی از آن آثار «مقصد نهایی» در سال ۲۰۰۰ به حساب می‌آمد. مقصد نهایی یکی از آن فرنچایزهایی است که برخلاف جیغ و دیگر نمونه‌های مشابه وارد کلیشه نمی‌شد و در عوض خود مسیری جداگانه را در سینمای دلهره پی می‌گرفت. در این فرنچایز خبری از کلیشه‌های رایج در دلهره‌های ماورایی یا زیرژانرهایی چون اسلشرها و اسپلترها نبود. حتی دیگر خبری از ارواح خبیث یا شیطان و نوادگانش هم نبود. در این فرنچایز فقط وزش ملایم یک نسیم گویی قرار بود همه‌چیز را در هم بشکند. این نسیم جز اعلام حضور علت همه‌‌ی دلهره‌ها نبود؛ مرگ. از سال ۲۰۰۰ تا سال ۲۰۱۱ پنج فیلم در این فرنچایز توسط آقایان جیمز وونگ و دیوید. آر. الیس ساخته شد. هر پنج فیلم با مقدمه‌هایی آغاز می‌شدند که مخاطب را درگیر کاراکترهای اصلی و درگیر در ماجرا می‌کردند؛ مقدمه‌هایی که فاجعه‌ای را از طریق گذر ذهنی کاراکتر اصلی در برابر مخاطب قرار می‌داد. فیلم‌های ۱ تا ۴ به‌لحاظ خط زمانی رخدادهای فیلم در پی یکدیگر بودند. اما فیلم پنجم به‌یک‌باره در این خط زمانی به قبل از رخدادهای فیلم اول و درون گروهی دیگر وارد شد. حال در فیلم ششم قرار است ابتدا آن افتتاحیه‌ی معروف این فرنچایز را در سال ۱۹۶۸ شاهد باشیم و سپس به زمان حال بازگردیم و از طریق کاراکترهایی نو نسبت به افتتاحیه (برای اولین بار در این فرنچایز) وارد بازی مرگ و زندگی شویم.

ساده باید گفت که پس از نزدیک به ۱۵ سال انتظار می‌رفت فرنچایز مقصد نهایی به کارگردانی قابل اعتنا سپرده شود و همچون یک بلاک‌باستر سینمایی مخاطب را به درون سالن‌های سینما بکشاند. هیچ‌کدام از این دو انتظار برآورده نشد و فیلم ششم گویی هچون اثری نوجوان‌پسند و مملو از رنگ‌و‌لعاب هالیوودی در ساختاری حتی متوسط‌تر از برخی آثار گذشته‌ی این فرنچایز اکران شد. تنها نقطه‌قوت این فیلم حتی به سینما هم بازنمی‌گردد. همان قطعه‌ای از ترانه‌ی «فریاد» گروه موسیقی «دلورس و خواهران» و رقص جز مهمانان تنها عنصری است که مخاطب را به‌یاد این فیلم خواهد انداخت. زوج کارگردانی «آدام استاین» و «زک لیپووسکی» حتی روایتی قابل اعتنا را به مخاطب ارائه نمی‌دهند.

زوج کارگردانی این اثر سعی دارد از طریق ورود به گذشته و کودکی کاراکتر معروف و ثابت این فرنچایز، ویلیام بلادورث، مخاطب را درگیر داستان کنند. اما این گذر به گذشته آن‌قدر از رخدادهای کنونی دور است که درون خرده‌روایت‌های بی‌سرو‌ته داستان گم می‌شود. از سویی دیگر اصرار غیر‌قابل‌فهم این زوج کارگردانی برای پررنگ کردن موقعیت‌های کمدی باعث دافعه نسبت به اثر می‌شود. در طول این فرنچایز مخاطب در برابر بیش از چندصد طراحی صحنه‌های مرگ توسط خود مرگ بوده است و به‌نوعی انتظار این را ندارد که کاراکترها از طریق موقعیت‌های کمدی هیجان درون این این رخدادها را بگیرند. باید گفت این زوج کارگردانی به‌هیچ‌عنوان از پس این درون‌مایه برنیامده‌اند و صرفاً اثری با جلوه‌های ویژه‌ی بسیار بد و ابتدایی را در برابر مخاطب علاقه‌مند به این فرنچایز قرار داده‌اند.

در پایان باید گفت که فیلم دوم این فرنچایز همچنان نسبت به دیگر آثار دست‌نیافتنی است. باید دید بالاخره استودیوهای هالیوودی قصد دارند این فرنچایز را تبدیل به یک بلاک‌باستر کنند یا همچنان برای خاموش کردن شعله‌های‌اش از فیلمسازان متوسط بهره خواهند برد. باید منتظر بود و دید که آیا بالاخره فیلمساز مستقلی به این درون‌مایه ورود می‌کند و آن را در مسیری نو قرار می‌دهد یا خیر.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟