پوستر فیلم نجات‌یافتنی

داستانی که نجات پیدا نکرد

نجات‌یافتنی
Salvable
محصول ۲۰۲۵ – بریتانیا
رده‌ی سنی ۱۴+
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

اولین فیلم بلند داستانی زوج کارگردانی «بیورن فرانکلین» و «جانی مارچتا» قرار است مخاطب را وارد مهلکه‌ای کند که شاید زوج کارگردانی هم ندانند ساختار شکل‌دهنده‌ی آن چیست؛‌ یک درام داردنی در باب شکست‌خوردگان حاشیه‌نشین یا یک درام ورزشی محتاج به کلیشه‌های سینمای تجاری با پایانی از جنس تراژدی. این زوج کارگردانی در طول روایت بارها سعی دارند مسیر را عوض کنند و همین تغییر مسیر باعث فاصله‌ی بین مخاطب و اثر می‌شود.

داستان فیلم حول کاراکتر «سول» روایت می‌شود؛‌ بوکسوری که اکنون صرفاً کیسه‌بوکس ستاره‌های نوظهور است. زوج کارگردانی بنا بر کدام قاعده یا حتی قرینه‌ای در روایت خود گذشته‌ی پر فراز و نشیب این کاراکتر را از داستان حذف کرده‌اند و صرفاً به چند فلش‌بک مضحک در تدوین روی آورده‌اند؟ افتتاحیه‌ی روایت در باب سول در رینگ بوکس است که عملاً توسط خودش ناک‌اوت می‌شود. گویی مخاطب قرار است جنگ سل با خودش را در طول این روایت شاهد باشد. اما آیا این اتفاق رخ می‌دهد؟

زوج کارگردانی در طول روایت دائم سعی دارند از طریق خرده‌روایت‌های اطراف سل مانند دغدغه‌ی او در باب دختر نوجوانی که حس دوگانه‌ای به پدر دارد، محل کار او در آسایشگاه معلولین و سالمندان که نشان از تسکین عصیان‌گری او دارد، تمرینات سل در باشگاه و کیسه‌بوکس بودن ستاره‌های نوظهور و در نهایت ورود وینس بعد از ۱۴ سال به زندگی سل، همه‌اشان قرار است پازل شخصیتی این کاراکتر را کامل کنند. اما سرگردانی این زوج کارگردانی در ساختار روایت باعث می‌شود کل فیلم همچون ناخنک‌زدن‌های یک کودک به ظرف‌های غذا باشد. مسیری که برای کاراکتر سل در این روایت در نظر گرفته می‌شود گویی برخلاف خرده‌روایت‌های او چندان تنوع و گستردگی ندارد. ورود و عصیان و در نهایت رام‌شدن کاراکتر مالی آن‌قدر تصنعی و کلیشه‌ای تصویر می‌شود که ورود وینس پس از ۱۴ سال به زندگی سل. همه‌ی این خرده‌روایت‌ها گویی حفره‌های کم‌عمقی هستند که با اصرار زوج کارگردانی پر می‌شوند.

مخاطب این اثر به‌طور حتم انتظار دارد در برابر روایتی قرار بگیرد که صرفاً دوربین روی دست و قاب‌های مرطوب را از برادران داردن یا حتی فیلمسازان بریتانیایی چون کن لوچ کپی نکرده باشد. آن‌ها داستان می‌خواهند و زوج کارگردانی در ارائه‌ی یک داستان منسجم کاملاً عقیم هستند. این فیلم قدرت باروری یک درام را ندارد. کاراکتر سل با این همه خرده‌روایت پرداخت نمی‌شود. بله، مخاطب بر اساس کلیشه‌ها در برابر کاراکتری قرار می‌گیرد که همه‌ی راه‌ها به روی‌اش بسته شده و در نتیجه از طریق کاراکتر وینس مجبور به حضور در مکان‌هایی می‌شود که انتهایی جز ویرانی ندارند. اما ارزش افزوده‌ی روایت به کلیشه‌های ساده‌ای از این دست چیست؟ هر چه داستان را می‌نگریم، گویی هیچ روزنه‌ی امیدی برای پیدا کردن آن ارزش یافت نمی‌شود. در نتیجه کاراکتر سل همان‌قدر که در حاشیه‌ی شهر زیست می‌کند، به‌همان میزان در حاشیه‌ی این روایت نیز در برابر مخاطب سینما قرار می‌گیرد. این زوج کارگردانی به‌نظر باید ابتدا از خود می‌پرسیدند که چه می‌خواهند و سپس وارد زندگی سل می‌شدند. در نهایت این فیلم با ظهور بازیگران قابل اعتنایی چون «شایا لباف» و «توبی کبل» باز هم قادر نیست مخاطب را در کنار خود نگاه دارد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟