سکانس ابتدایی فیلم با ورود یک مرد، ویلیس، و یک زن، گوئن، به خانه همراه است. آنها با کودکی در دست به خانه میآیند. و اولین جملهای که پدر به فرزند خود میگوید این است که «متأسفم تو را به این دنیا آوردم که بمیری». فیلم با یک برش به سراغ یک پیرمرد و مرد جوانی میرود که در هواپیما نشستهاند. پیرمرد با حالتی آشفته از جای برمیخیزد و گوئن را صدا میزند. آری او ویلیس است که حالا پیر شده و درکنار فرزندش، جان، نشسته است.
فیلم «سقوط» روایت زندگی یک خانواده است. روایتی تلخ که با گذشت سالها تلخی آن هنوز هم تمام نشده است. ویلیس مردی که در جوانی انسانی عصبی و خشن بوده حالا در پیری دچار بیماری زوال عقل شده و دوباره تمام زندگیاش را در برابرش میبیند. او در بیشتر دقایق نمیتواند حال را از گذشته تشخیص دهد و زمان برایاش دیگر معنایی ندارد؛ لحظهای اینجاست و لحظهای دیگر سالها به عقب رفته است و به تمام کارهای کرده و ناکرده میاندیشد. در این میان فرزنداناش، جان و سارا، او را صبورانه و تلخ تحمل میکنند. جان در بیشتر مواقع با دیدن پدر اشک در چشماناش جمع میشود. انگار هر چه بیشتر از خاطرات تلخ میگذرد، آنها نه ترمیم، که تلختر میشوند.
امسال فیلم دیگری نیز با نام «راههای نرفته» با بازی «خاویر باردم» به بیماری زوال عقل پرداخته بود. اما در آن فیلم صراحت و تنش موجود در این فیلم را نمیشد دید. تصاویر و برشها در هم گم میشدند و بیننده آنچنان که باید با شخصیتهای فیلم ارتباط برقرار نمیکرد؛ چیزی که در فیلم «سقوط» بهراحتی میتوان مشاهده کرد.
«لارنس هنریکس» در نقش گوین با آن چهرهی چروکیده و لاغر خود انسانی ناتوان را نشان میدهد. اما بازی محکم و نوع سخن گفتناش در هنگام خشم، او را کاملاً به انسانی دوگانه تبدیل کرده است. همانطور که گذشته و حال او دوگانه است. بازی فوقالعادهی هنریکس با کلوزآپها و مدیومشاتهای کارگردان او را کاملاً به بیننده میشناساند. «ویگو مورتنسن» کارگردان این اثر بازیگری توانمند بوده که بازیگریاش در فیلمهایی چون «کاپیتان شگفتانگیز» و «کتاب سبز» بهیادماندنی هستند. حال او در فیلم خود نقش جان، مردی همجنسگرا، را بازی میکند که با همسر خود اریک و دخترش مونیکا زندگی میکند. او نیز بهخوبی توانسته نقش یک مرد دگرباش را بازی کند. مردی که خاطرات گذشته هنوز هم روحاش را آزار میدهد. دوربین دقت زیادی در گرفتن کلوزآپ از بازیگران خود دارد و این کلوزآپها هستند که بیننده را با احساسات شخصیتهای داستان مرتبط میکنند. فضای آرام و مزرعهی سبز دوران جوانی گوین، اما با تفنگی در دستاش برای جان و بیننده معنایی غیرقابلوصف دارد. فیلم این تضاد را بهخوبی نشان میدهد. محیطی آرام اما از درون پرتنش.
ویلیس در دورهمیای که با فرزنداناش دارد، در جایی میگوید که شما نمیدانید پدر من چگونه انسانی بود. و همین جملهی کوتاه کافیست تا بیننده در عین اینکه او را بهخاطر کارهایاش سرزنش میکند، اما احساس تأسف و ناراحتی هم برایاش داشته باشد. درست مانند فرزنداناش که اگرچه پدر برای آنها پدری خوب نبوده، اما هنوز هم برایشان پدر است.
ویگو مورتنسن در اولین اثری که خود کارگردان و نویسنده و تهیهکنندهی آن است، توانسته تمام احساساتی که در هنگام بازی در فیلمهایاش بروز داده است را اینجا بهیکباره نشان دهد. او بهخوبی توانسته بیننده را با خود درگیر کند و فیلمی پیش روی بیننده قرار دهد که تا ساعتها بعد نیز به آن بیندیشد؛ به حسرتهایاش بیندیشد و با خود فکر کند او هنگامی که مرگ و پیری به سراغاش میآید به چه خواهد اندیشید. یا همانطور که مونیکا در جایی میگوید: «حرف آخر شما در زمان مرگ چه خواهد بود؟»
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.