لوسبازیهای خستهکننده
طی هفتهی پیش بود که شایعاتی مبنی بر رابطهی خارج از ازدواج «والتر کاگینز» با یکی از بازیگران همکارش در هالیوود پخش شد. حال در حال مرور اثری هستیم که خانم «نادیا کانرز»، همسر والتر کاگینز، روی پرده برده است. در این اثر آقای کاگینز یکی از نقشهای اصلی را در کنار بازیگرانی چون «پدرو پاسکال» و «الیزبث ریزر» بر عهده دارد. اتفاقاً درونمایهی این اثر نیز در باب خیانتهای پیدا و پنهان و روابط قبل و در حین ازدواج سلبریتیهای هالیوودی است. اما خانم کانرز در اولین گام خود در سینمای بلند داستانی نشان میدهد که صرفاً دنیا را از روزنهی تنگ سلبریتیمحور خود شاهد است.
این اثر قرار است در باب زوجی باشد که شب پذیرای بازیگران و کارگردانهای سرشناس هالیوود هستند. زن که رز نام دارد بازیگر سابق تئاتر بوده و از همان ابتدا با برانداز کردن خود مقابل آینه و واگویههایاش نشان میدهد که بالا رفتن سن باعث دوری او از حرفهی مورد علاقه و در نهایت ورود به دنیای تنگ و تاریک افسردگی زیبایی شده است. از آنسو همسرش مدیر برنامههای یک کارگردان سرشناس است ک تحت فشار بسیار زیادی قرار دارد. در این بین پیرزنی با نام «هلن» سر از منزل آنها در میآورد؛ او نمیداند منزلش کجاست و رز نیز گویی پیری خود را در این بازیگر سابق و بازنشسته مشاهده میکند و از او درخواست میکند تا سر رسیدن یکی از آشنایان همراه آنها باشد.
روایت خانم کانرز از همان ابتدا اثری شلخته و در هم است که قادر نیست ساختاری مشخص را در فرم روایی مقابل چشم مخاطب قرار دهد. او قصد دارد با لحنی نرم و انزواطلبانه در روایت و بدون نقطهعطفی مشخص مخاطب را در برابر سه نسل از بازیگران قرار دهد که چرخهی تکراری و بدون توقف سن را نشان میدهند؛ دلیا همچون بازیگری تازهنفس که همهی نقشها را میرباید، رز که در میانهی مسیر رها شده و همچنان امید دارد به سینما و تئاتر بازگردد و در نهایت هلن که چند نفس با مرگ فاصله دارد. اگر در باب لوکیشن این فیلم کاشف به عمل میآمد که منزل شخصی خانم کانرز و آقای کاگینز است، اصلاً تعجببرانگیز نبود. چرا که روایت تنبل این کارگردان حتی مخاطب را وادار به غوطهخوردن در دنیای انتزاعی کاراکترها نمیکند.
در بهترین حالت این اثر حاصل بیحوصلگی و کسالت یکی از هالیوودنشینان است که با همکاری همسر و چندتن از دوستان بازیگرش درامی را در باب زندگی و هستی انسان روی پرده برده است. خانم کانرز در این اثر بههیچعنوان دغدغهای قابل اعتنا در باب زندگی ندارد. کاراکترهای او در یک مهمانی بیسروته سرگردان هستند و قابهای فیلم آنقدر ضعف دارند که نمایی کلی از وضعیت آشفتهی این شب را به خورد مخاطب نمیدهند. در نهایت قرار است تراژدی نسلی را با مرگ آمیخته مشاهده کنیم. در چنین روایتهای مضحکی مقولهی زیباییشناسی و اقدام به فرو کردن آن در چشم مخاطب از طریق رنگهای نئونی و قابهای عکس یکی از کلیشههای بیریخت چنین آثاری است؛ آثاری که حتی دغدغهی سینمایی هم ندارند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.