پوستر فیلم در سرزمین برادران

زوج ترسویی که لحظه‌هایی نشان دادند سینما را هم می‌شناسند

در سرزمین برادران
In the Land of Brothers
محصول ۲۰۲۵ – ایران
ژانر درام
رده‌ی سنی ۱۳+
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

با فیلم اول دو کارگردان جوان با نام‌های «رها امیرفضلی» و «علیرضا قاسمی» مواجه هستیم که به یکی از مسائل پرمناقشه‌ی این روزهای مردمان ایران می‌پردازد؛ مهاجران افغانی. طی سال‌ها هر کدام از ما به‌نحوی با پناهندگان افغانی در شهرهای مختلف ایران سر و کار داشته‌ایم؛ به‌خصوص شهرهای شمال شرقی و شرق و شهرهای مرکزی که موقعیت کارگری و گم‌شدن میان سیل جمعیت برای این مردمان آسوده‌تر است. در تجربه‌های شخصی مختلفی که از رویارویی با این مردمان داشته‌ایم شاید بیشتر آن‌ها ما را در برابر کارگرانی ساکت، کم‌حرف و ایزوله قرار می‌دهد که هر از گاهی طرف ایرانی آن‌ها را با الفاظی که برابر با «کاکاسیاه» آمریکایی‌های سفیدپوست خطاب به بردگان آفریقایی است خطاب کرده است. طی یک دهه‌ی اخیر اما گویی شبکه‌های اجتماعی و ورود نسل سوم این مهاجران که در ایران متولد شده است باعث شدند واکنش مخاطب ایرانی به حضور این افراد در لایه‌های شهر سرد و گرم باشد. برخی از مردم با سمپاشی اطلاعات غلط که حدود ۱۹ میلیون افغانی در ایران زیست می‌کنند دائم تقاضای اخراج آن‌ها را دارند. از آن‌سو جمعیت پانک لوس و سانتیمانتالی که تنها مواجهه‌اش با یک کارگر افغانی در سوپرمارکت سر کوچه بوده از طریق واسطه‌های پرسشی و رخدادی تلاش می‌کند ماجرا را کاملاً مثبت تصویر کند و خیلی از جنایات و جرم‌هایی را که این پناهندگان مرتکب شده‌اند نادیده بگیرند. اما باید گفت هر دو گروه کاملاً در مسیری اشتباه گام برمی‌دارند. ابتدا باید این را در نظر گرفت که آیا ایران مهاجرپذیر است یا خیر؟ آیا سازوکاری برای مواجهه با سیل پناهندگان در این کشور وجود دارد؟ به‌طور حتم نه. در نتیجه حاکمیت سعی می‌کند از طریق پر و بال دادن به طرز فکر هر دو گروه آن‌ها را مانند سگ و گربه به جان هم بیندازد؛ پرسشی‌ها با سرمایه در دست و چکش‌های آهنین فریاد وا فاشیستا سر می‌دهند و تاجی‌ها نیز از ارتجاع سرخ می‌گویند. در این میان مهاجرانی باقی می‌مانند که هیچ مدیریتی روی حضورشان در کشور مقصد وجود ندارد؛ مهاجرانی که بسیاری‌اشان کارت شناسایی ندارند و در زاغه‌های اطراف شهرهای بزرگ مخفیانه زیست می‌کنند. به‌نظر می‌رسد ایران از همان ابتدا مرزهای ولنگاری داشته که اکنون با بحران مدیریت حضور این پناهندگان مواجه است. 

حال زوج کارگردان ایرانی سعی دارند در اثر خود مخاطب را درگیر سه دوره از حضور این پناهندگان در ایران کنند؛ از زمان حمله‌ی ایالات متحده به طالبان در سال ۱۳۸۲ تا ۱۳۹۱ و تثبیت حضور مخفیانه و هم‌زیستی کارفرمای ایرانی و مهاجر افغانی و در نهایت زمانی که در سال ۱۴۰۱ پناهندگان افغانی در ازای قرار گرفتن در میان نیروهای پیشگام در جنگ‌های منطقه‌ای می‌توانستند اقامت خود در ایران را کامل کنند. در نتیجه به سه داستان با حضور سه کاراکتر محمد، لیلا و قاسم مواجه هستیم که اتفاقاً هر سه نفر در یک خانواده زیست می‌کنند. روایت اول در باب محمد است که به یک هنرستان می‌رود و همراه دیگر اعضای خانواده‌اش در یک گلخانه مشغول به کار است. زوج کارگردانی در روایت اول دقیقاً منطبق با رئالیسمی دردآور مخاطب ایرانی را با بسیاری از مشاهداتش در طول آن سال‌ها مواجه می‌کند. حضور پناهندگان افغانی در ایران پس از هجوم شوروی رفته‌رفته پررنگ شد و پس از آن با حکمرانی طالبان در دهه‌ی ۱۹۹۰ عملاً بسیاری هزاره‌ها و تاجیک‌ها به‌سوی ایران گسیل شدند. داستان اول آن‌قدر قابل لمس است و قاب‌ها آن‌قدر خود را از دنیای کیارستمی‌گونه و مملو از گردوغبار دور گرفته‌اند که باعث می‌شود روایت بیرون‌زدگی‌ای نداشته باشد. زوج کارگردانی در داستان اول به هر آن چیزی که می‌خواهد رسیده است و مخاطب نیز به‌خوبی و بدون هیج مشکل رایجی در برابر این داستان قرار می‌گیرد. نقطه‌قوت دیگر داستان اول میزانسن‌ها و لوکیشن‌هایی است که متناسب با ابتدای دهه‌ی ۱۳۸۰ هستند. درون‌مایه‌ی داستان نیز روایت تلخ تجاوز و نابودی زندگی فردی‌ست که حتی مجال گریه هم ندارد؛ مهاجری که حضورش نیز در این کشور قسطی و پنهانی‌ست.

اما داستان دوم در زمانی رخ می‌دهد که مردمان ایران در بدترین شرایط روحی خود به سال ۱۳۹۱ زیست می‌کردند. اینکه فیلم درون این کشور فیلمبرداری شده و زوج کارگردانی هم آن‌قدر جسارت پرداخت بیشتر به زمانه‌ی داستان را نداشته‌اند در این بخش به‌خوبی قابل لمس است. در هر حال وارد زندگی همان لیلایی می‌شویم که معشوقه‌ی محمد داستان اول بود و حال سال‌هاست که همراه همسر خود در بندر انزلی سرایدار یک ویلا هستند. داستان دوم نه به‌اندازه‌ی روایت اول، اما در حد یک روایت متوسط هیجان‌انگیز قابل اعتناست. زوج کارگردانی در این بخش دیگر اکستریم‌لانگ‌شات‌های داستان اول را تکرار نمی‌کنند و در چند نما از لانگ‌شات‌های محدود بهره می‌برند. آنچه در این بخش به‌خوبی حس می‌شود جنبش دوربین است که به اضطراب لیلا کمک فراوانی می‌کند. اما مشکلی که در این بخش وجود دارد دیالوگ‌نویسی و منطق روایی است که در برخی نقاط عملاً داستان را مضحک جلوه می‌دهند. 

در هر حال وارد ضعیف‌ترین بخش داستان در سال ۱۴۰۱ می‌شویم. زوج کارگردانی در این بخش عملاً ثابت می‌کنند که عافیت روایت را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهند و در این راه حاضرند از مناقشه‌های ایرانی‌ها نیز دوری کنند. شاید اینگونه پاسخ دهید که آیا چنین اتفاقی در زندگی مهاجران افغانی نیفتاده است؟ آیا آن‌‌ها در ازای اقامت حاضر به گذشتن از جان خود نشده‌اند؟ در روایت سوم عملاً با نگاه قارچ‌زده، سانتیمانتال و آشفته‌ای از سوی این زوج کارگردانی مواجه هستیم که سعی دارند از طریق بخشی از زندگی قاسم در حومه‌ی کرج داستان خود را دچار ایمنی کنند. آیا آن‌ها در این بخش صرفاً در حال بازنمایی خانواده‌ای هستند که پسرشان برای گرفتن اقامت دائم دیگر اعضای خانواده خود را به آغوش مرگ فرستاده است؟ صرفاً همین؟ شاید یکی از حسرت‌های روایت درست در همین‌جاست که دختر کوچک خانواده که نماینده‌ی نسل چهارم این مهاجران است بدون هیچ لهجه‌ای در حال زیست میان دیگر ایرانیان است و از این زیست لذت می‌برد. اما زوج کارگردانی این درون‌مایه‌ی مهم را فراموش می‌کنند تا روایت را آن‌گونه که قرار است بیمه شود ببندند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟