فیلم بیداستان، بیکاراکتر و بیهدف در چهار فصل
خانم «تیفنی پالسن» در سال ۲۰۱۷ اولین فیلم داستانی خود را با نام «قو» روی پرده برد. او در آن فیلم نشان داد که در دستهی فیلمسازانی قرار خواهد گرفت که سعی دارند در دنیای ملودرام و عاشقانه و کمدی روایتها را پی بگیرند. حال این کارگردان در جدیدترین اثر خود مخاطب را با عاشقانهای نوجوانپسند روبهرو میکند که قرار است طی چهار فصل رابطهی بین پسری با نام «بارنز» و دختری با نام «رمی» را پی بگیرد.
از همان شاتهای ابتدایی و موسیقی متنی که باعث سرسام میشود بسیاری از مخاطبان شاید از روایت جدا شوند و به خود اجازهی دنبال کردن آن را ندهند. این دافعه در نتیجهی اصرارهای بیشازحد هالیوود و سینمای میانهی هالیوود برای دنبال کردن کلیشههای رنگورفتهی نوجوانپسند است. خانم پالسن هم از همان ابتدا نشان میدهد که تلاش چندانی برای جدا شدن از این سنت کلیشهها ندارد. در نتیجه با بارنزی مواجه میشویم که در حین استعمال ماریجوانا روی پشتبام خانهی دوست خود دختری را مشاهده میکند که در ورودی خانهاشان با پدر و مادر در حال بدرقهی یک تیم خبرنگاری هستند. او از این دختر میپرسد و طبق انتظار دوستش از نابفه بودن دختر میگوید. چشمانی که بارنز تیز میکند و در ادامه تلاشهای او برای بهدست آوردن دل دختر نوجوان منجر به پسزده شدن از این دختر میشود. روایت در همین فصل زمستان آنقدر حفره دارد که شاید نیازی به ادامهی آن نباشد. کارگردان برای اختصاصی کردن دنیای این دو هر کاری میکند تا دنیای پیرامون آنها را به مضحکترین شکل ممکن حذف کرده تا با خیال راحت به عاشقانهاش برسد.
این روایت مشکلی ندارد، زیرا اصلاً شکل نمیگیرد که بتوان در آن ساختار بهدنبال مشکل بود. هیچکدام از این دو کاراکتر برای مخاطب کنونی سینما – حتی مخاطب سینمای سرگرمی و عاشقانههای عامهپسندی از این دست – قابل لمس نیستند. بهنوعی کارگردان هر اتیکتی که به کاراکترها میچسباند لاجرم برای شور کردن آش خود است و نه چیز دیگری. او حتی در پرداخت کاراکترها گویی نمیداند قرار است آنها را با چه هدفی به درون روایت بفرستد. در نتیجه با گذر فصلهایی مواجه هستیم که نهتنها در آنها هیچ رخدادی شکل نمیگیرد بلکه فصلبهفصل به بیرخدادی میرسند. بهطور مثال در فصل زمستان و بهار شاهد تلاش کارگردان برای جدا کردن دنیای این دو کاراکتر و تلاش برای پایبند بودن کاراکتر رمی به مسیر پیشرفت خود هستیم. اما در تابستان در تلاشی کودکانه او کاراکتر بارنز را تبدیل به برندهی این نبرد میکند و رمی را همچون مجنونی که گویی نمیداند از دنیا چه میخواهد رها میکند. در این داستان گویی خود کارگردان نیز نمیداند چه میخواهد و صرفاً بهدنبال همان کلیشههای غریبه، پسزدن، آشنایی دوباره، عشق آتشین، جدایی، ندامت و در نهایت بوسهی نهایی است. اما او در همین روند پیشبرد روایت نیز کاراکتری ندارد که بخواهد مخاطب دنیای قابل لمس را همراه آنها کند و بهنوعی باعث برانگیختن حس همذاتپنداری در او شود. روایت خانم پالسن همچون آبکشی میماند که قرار نیست محتوایی را درون خود نگاه دارد و تهی از هر فرم و درونمایهای به پایان میرسد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.