فیلم یا موزیکویدیو؟
یکی از آفتهای سینما وجود برخی فیلمسازان است که احساس میکنند در تلفیق ژانرها مخاطب را درگیر اثری لایهلایه کردهاند. زمانی که برای این عده از ضعف فیلم و ناتوانی آن در رسیدن به هدف ذهنی فیلمساز میگویی بهسرعت پای سینمای گروه ب را وسط میکشند. اگر چنین اثری در سینمای دلهره باشد که فیلسماز خیلی راحت از زیر بار شکست در رسیدن به هدف خود فرار میکند. حالوروز فیلم «خاکستر» آقای «فلاینگ لوتوس» هم همین است. او در اثر خود سعی کرده در یک سیلو و با استفاده از جلوههای ویژهی کامپیوتری و برخی نقوش مد نظر اسیدبازان بههمراه موسیقی متنی که هیچ تناسبی با روایت ندارد شترگاوپلنگی بهزعم خود تلفیقی را به مخاطب ارائه دهد.
در باب این اثر اگر بخواهیم از داستان بگوییم که باید گفت در حق داستانپردازی در روایتهای دلهره جفا کردهایم. حتی سینمای گروه ب هم در داستانهای دلهره روی یک خط کلیشه حرکت میکنند و مخاطب این ژانر هم از روند پیشبرد داستان و هم نقاط عطف آن آگاهی دارد. اما در این اثر خبری از داستان نیست. کارگردان به خیال خود قرار است مخاطب را با هیجانی شگفتانگیز در انتهای داستان مواجه کند، اما از این آگاه نیست که هیجان مد نظر باید پیشینهی داستانی قدرتمندی داشته باشد. ماجرای فیلم از این قرار است که زنی تنها با نام «ریا» در یک مقر فضایی از خواب برمیخیزد. او دائم از خود میپرسد که «من کی هستم؟» یا «اینجا کجاست؟» ریا در عبور خود میان راهروهای این مقر متوجه میشود دیگر اعضای گروه سلاخی شدهاند. از طریق تکهپارههای ذهناش او در مییابد که یکی از اعضای گروه مرتکب این جنایت شده است و در نتیجه دائم به خود فشار میآورد تا علت این موضوع را درک کند. این پلات داستانی شاید از بیرون و زمانی که بدون تصویر در برابر شما قرار میگیرد از آن انتظار روایتی در حد آثار دلهرهی جسمی کروننبرگ را دارید؛ چون هم علمی-تخیلی است و هم قرار است واپاشی تن را در آن شاهد باشیم. از سویی دیگر کارگردان تمام تلاش خود را میکند که اثرش ملغمهای از نگاه کارپنتر را نیز در خود داشته باشد. اما آیا او موفق شده در یک فیلم کاملاً سولهای و در فضایی ایزوله موفق به انجام این کار شود؟ باید گفت خیر. کارگردان این اثر حداقل در تصاویر خود نشان میدهد که هیچ درکی از دنیای دلهره ندارد. کار این فرد موسیقی و موزیکویدیو است و نه بیشتر از آن. در سینما در به روی همه باز است، اما تا زمانی که این فرد از هنری دیگر بتواند قاببندیهای سینما را به درستی در برابر مخاطب قرار دهد. اما لحاف چهلتکه و بیقوارهی آقای لوتوس آنقدر مضحک است که تحمل تماشای آن برابر است با عذابی الیم در خاطرات سینمایی یک مخاطب.
اما بازیگران و دنیای رهایی که گویی هیچکدام در نقشهای خود بازیگردانی نشدهاند. آنچه در این اثر شاهد هستیم حضور بازیگری چون «ایزا گونزالز» در نقش ریا است که نهتنها توانایی حضور در این کالبد از هم گسسته و دچار فروپاشی را ندارد، بلکه در کل روایت گویی در یک سالن فشنشو در حال گام برداشتن است تا تقلا برای ادامهی حیات در سیارهای که کارگردان خلق کرده است. حال تصور کنید در روایتی که هیچ منطقی ندارد و مخاطب باید با خوشبینی همهی حماقتهای روایی را نیز بپذیرد، با چنین بازیگری مواجه شویم. آقای لوتوس در این بازار مکارهی سینمایی خود باز هم بیکار ننشسته است و با دقت خاصی کپیبرداری ناشیانهی از فرنچایز و خط روایی اصلی «بیگانه» را در دستور کار خود داشته است. الهام گرفتن از آثار گذشته در یک ژانر اصلاً کار بیهوده و تابویی نیست، بلکه به قوام اثر جدید کمک میکند. اما اثر آقای لوتوس نهتنها یک کپی بیارزش، بلکه تلاشی برای بدنام کردن سینمای گروه ب و چه بسا سینمای تجربی محسوب میشود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.