بادکنک ترکیده
کارنامهی فیلمسازی آقای «گالدر گازتلو اوروتیا» تا کنون شامل دوگانهی «پلتفرم» میشود. گویی او آنقدر در بادکنک تبلیغات نتفلیکس که منجر به باورپذیری مخاطب عام سینما مبنی بر آش دهانسوز بودن این دو اثر باد شده است که حال تصمیم گرفته در اولین فیلم انگلیسیزبان خود باز هم بهسراغ درونمایهای مشابه، اما در فضای باز برود. او در این اثر نهتنها آشفتهتر از دو اثر قبلی روایتی بیسروته را ارائه میدهد، بلکه حتی قادر نیست درونمایهی روایت خود را پیش روی مخاطب با زبانی ساده تصویر کند.
داستان فیلم جدید آقای اوروتیا در باب دنیایی است که بهیکباره دچار دگرگونی میشود. چگونه؟ نفرات لیست ثروتمندترین افراد مجلهی فوربس یکی پس از دیگری با درخشش زیادی در دندانهایاشان میمیرند. این ویروس ثروتمندان همهی دنیا را دچار آشفتگی میکند و اینبار پول بیارزشترین کالا میشود و همه برای حیات بیشتر حاضرند تمام دارایی خود را وقف کنند. بهنوعی آقای اوروتیا در روایت خود سعی دارد آخرالزمانی را در برابر چشم مخاطب ترسیم کند که اینبار اولین حلقهای که از بین میروند قدرتمندترین ساختارهای اقتصادی در دنیا هستند و نه بیخانمانها. او از ابتدا تا انتها تلاش میکند این مهاجرت عکس انسان از عالیترین مراتب ثروت را بهسوی بدویترین شکل زیستن تصویر کند. اما روایت او آنقدر آشفته است که همین چند خط توصیف در باب پلات را با هر سختیای که شده از طریق دیالوگهای شعاری کاراکترها و نه قابهای فیلم به مخاطب القاء میکند.
کاراکتر مرکزی آقای اوروتیا در این فیلم زنی با نام «لورا» است که بهعنوان دستیار یک خانوادهی ثروتمند نهایت تلاش خود را میکند تا وارد حلقهی ثروتمندان شود. او بهظاهر در حال جدا شدن از همسر اسپانیایی خود است و تلاش میکند به هر طریقی که شده حضانت تکدخترشان را بهدست آورد. داستان آنقدر پرشهای بیربط دارد و کارگردان آنقدر به این در و آن در میزند که حتی کاراکتر اصلی روایت هم پرداخت نمیشود؛ چه برسد به دیگر کاراکترها که عملاً در کل زمان فیلم نقش جاشمعی میزانسن را بازی میکنند.
حکایت آقای اوروتیا و تلاش برای رسیدن به جامعهی بیطبقه مخاطب را بهیاد کشورهایی چون کوبا و کرهی شمالی میاندازد که در دل ویرانهها از اینکه مقابل سرمایهداری کمر خم نکردهاند خوشحال هستند. او در سه اثر خود به هر دری میزند تا قدرت، ثروت، سرمایه و در نهایت انسان مسخشده درون آنها را به چالشی سخت بکشد. اما خروجی هر سه تلاش تبدیل به داستانهایی شده که عملاً هیچ خاصیتی در فرم روایی و بصری خود ندارند. بهنظر میرسد آقای اوروتیا باید برای رسیدن به یک زبان گویا در سینمای خود کمی در سینمای فیلمسازانی غور کند که خیلی هوشمندانه به نقد ساختار اجتماعی و اقتصادی جهان میپردازند. آنچه در اثر آخر اوروتیا شاهد هستیم سبک زندگی هیپیهای دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ است. او برای اینکه روایت خود را بیشازپیش دچار آشفتگی نکند سعی دارد لورا را تبدیل به فردی کند که همچنان برق طلا و پول او را وسوسه میکند. ای کاش تمرکز کارگردان روی همین خاصیت شخصیت لورا بود و اکنون با اثری مواجه بودیم که در آن این طمع و حرص و در نهایت قساوت حاصل از آن منجر به رخدادهایی تلخ و خشن میشد. اما تصمیم آقای اوروتیا هیپیبازی سبکسرانه و بدون عمق بوده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.