پوستر فیلم نفس آخر

آیا بازنمایی داستانی نیاز بود؟

نفس آخر
Last Breath
محصول ۲۰۲۵ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۳+
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

سینمای مستند باعث می‌شود مخاطب در برابر رخدادها و تجربه‌هایی قرار بگیرد که تا پیش از آن شاید حتی در تخیلات و کابوس‌های خود با آن‌ها مواجه نشده بود. این مستندها که در باب برخی شغل‌های طاقت‌فرسا و منحصربه‌فرد و حوادث مربوط به آن‌هاست طرفداران بسیاری میان مخاطب عام دارند. در سال ۲۰۱۹ مستندی با نام «نفس آخر» به شغل پرخطر غواصی صنعتی در اعماق آب‌های اقیانوس پرداخت که اتفاقی نادر را بازگو می‌کرد؛ غواصی که در کف اقیانوس به‌مدت ۲۹ دقیقه اکسیژن نداشت. حال آقای «الکس پارکینسون» که در آن مستند نیز نقش داشت و خود نیز یک مستندساز محسوب می‌شود سعی کرده آن روایت را در سینمای داستانی بازنمایی کند.

در چنین روایت‌هایی که قرار است یک رخداد واقعی را بازنمایی کنند یکی از شروط اصلی نقاط عطف و تعلیق‌هایی است که منجر به انتقال هیجان به مخاطب می‌شود. آقای پارکینسون در این روایت همه‌ی مواد اولیه‌ی لازم در روایت را در اختیار داشته و بیش از آن یک اثر مستند را نیز تجربه کرده است. حال انتظار از او این است که مخاطب را درگیر این هیجان در میان سکوت اعماق اقیانوس کند. او برای قوت بخشیدن به پیشبرد روایت سعی دارد سه نقش اصلی را به «وودی هارلسون»، «فین کول» و «سیمو لیو» بسپارد تا در انتقال هیجان از طریق اکت‌ بازیگران کمبودی نداشته باشد. اما مشکل روایت او درست در همین نقطه است. بازیگران گویی به‌نوعی بازیگردانی شده‌اند که در حال بازی در یک مستند هستند. آن‌ها حتی برای لحظه‌ای هم مخاطب را درگیر داستانی نمی‌کنند که در آن یک نفر در تاریک‌ترین اعماق زمین و زیر آب اقیانوس رها شده است. همه‌چیز گویی فاصله‌ی بسیار زیادی با یک بازنمایی حادثه‌ای واقعی دارد.

از اکت کاغذی بازیگران که بگذریم، روایت آقای پارکینسون نیز آن ضرب مورد نظر را ندارد. او زمانی قابل‌توجه را برای ورود به نقطه‌ی بحرانی صرف می‌کند تا مخاطب درگیر فضای روایت و خصوصیات کاراکترها شود. داستان با زندگی شخصی «کریس»‌ در ابردین آغاز می‌شود و سپس قرار است دانکن و دیوید نیز به او اضافه شوند. در این بین آقای پارکینسون از طریق دیالوگ‌های بین کاراکترها سعی دارد اطلاعات لازم برای درک بهتر شرایط قبل از شروع غواصی را در اختیار مخاطب قرار دهد. این فضاسازی آن‌قدر مستقیم و در عین حال ناقص است که نه‌تنها مخاطب را درگیر شرایط دشوار این شغل نمی‌کند، بلکه در عوض او را با بی‌حوصلگی به‌سوی اتفاقی که قرار است بازنمایی شود سوق می‌دهد. شاید نقطه‌ی شروع روایت آقای پارکینسون آن‌قدر شخصی و در عین حال دور است که قادر به گرم کردن ذهن مخاطب نیست. بی‌دلیل نیست که کلیشه‌ی این ژانر با رخدادی از یک تجربه در شغل مورد نظر آغاز می‌شود و سپس زندگی شخصی کاراکتر اصلی همچون سکته‌ای آرام‌بخش در میان آن قرار می‌گیرد. اما آقای پارکینسون ترجیح داده از یک خط مستقیم صعودی بهره ببرد.

حسرتی که پس از این فیلم می‌خوریم در نتیجه‌ی جای خالی درک شهودی از سختی این شغل است؛ شغلی که با همان تعاریف یک خطی ابتدای فیلم در نظر بسیاری از مخاطبان دهشتناک به‌نظر می‌رسد. اما آقای پارکینسون در استفاده از المان‌های سینمای داستانی کاملاً عاجز مانده و فیلم را همچون گزارشی تصویری در یک شبکه‌ی خبری به مخاطب ارائه می‌دهد. تلاش بازیگری چون وودی هارلسون برای بیشتر کردن بار دراماتیک داستان نیز کاملاً تصنعی است و از روایت بیرون می‌زند. در نهایت باید گفت با داستانی مواجه هستیم که نسبت به نسخه‌ی مستند خود هیچ ارزش افزوده‌ای در سینمای بلند داستانی در ژانر هیجان‌انگیز ندارد؛ مونوتونی که می‌خواست هیجان‌انگیز باشد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟