به پیشنهاد همراهان محترم در کانال تصمیم گرفتیم به مرور فیلم در حال اکران «رها» به کارگردانی آقای «حسام فرهمند» در اولین تجربهی بلند سینماییاش بپردازیم. بازار داغ درامهای اجتماعی در سینمای ایران طی یک دههی گذشته یکی از ترکشهای سینمای بدون ژانر است. زمانی که از مقابل پردیسهای سینمایی عبور میکنیم با انبوهی از زشتیها در طراحی پوستر آثاری مواجه میشویم که گویی همهی عوامل آنها مشترک هستند و صرفاً جای بازیگران و نام کاراکترها عوض میشود. شکی نیست که در این آشفتهبازار این درامهای اجتماعی هستند که باعث میشوند مخاطب حداقل برای گفتن از سینمای نداشتهی این روزهای ایران حرفی برای گفتن داشته باشد. اثر جدید آقای فرهمند نیز سعی دارد در کمترین زمان ممکن به هر آنچه که در بطن جامعه دیده و شنیده واکنش نشان دهد.
اولین سوالی که در حین تماشای این فیلم ذهن را درگیر میکند این است که چرا آقای فرهمند قاب آکادمیک را برای اثر خود انتخاب کرده است. در سینما معمولاً زمانی از این قاب بهره میبرند که کارگردان تأکید خاصی روی کلوزآپها و خطوط چهرهی کاراکترها داشته باشد. از سویی دیگر این قاببندی در سینمای عریضقاب این روزها انتخاب میشود تا مخاطب نزدیکی بیشتری به کاراکترها داشته باشد و از این طریق بهتر و بهتر با دیالوگها و کنشوواکنشهای آنها ارتباط برقرار کند. در این فیلم اما گویی کاربرد چنین قابی دور از این اهداف است. داستان در باب یک خانوادهی چهار نفره است. آقای فرهمند سعی دارد شخصیتپردازی کاراکترها را نه بر اساس نظام سهپردهای، بلکه بهصورت جزءبهجزء و همگام به رخدادهای پیشآمده در داستان پرداخت کند. در نتیجه ابتدا گزارهای تحت عنوان گمشدن لپتاپ دختر خانواده، «رها» مطرح میشود و سپس از طریق آن رخدادهای تصادفی مقابل این خانواده قد علم میکنند.
در روایت آقای فرهمند نوعی طمع موضوعی را میتوان دریافت. او در طول اثر خود به هر موضوع و خردهموضوعی که مردم ایران طی این سالها با آن درگیر بودهاند ورود میکند؛ از موی زن و فقر گرفته تا جنگهای لفظی میان طبقات اجتماعی جامعه. اما ورود به هرکدام از این بخشها گویی همچون کلیپهای زرد اینستاگرامی است که در طول یک سکانس پایان مییابد و دیالوگهای روی عکس مخصوص استوریهای اینستاگرام و توییتهای چندخطی را به خورد مخاطب میدهد. آقای فرهمند در اثر خود عملاً هیچ تلاشی برای درگیر کردن مخاطب با جامعهای که خود آن را لمس میکند ندارد. او در عوض در طول روایت خود از تراویس اسکورسیزی تا رخدادهای ویدیوی بنی میشاییل هانکه وام میگیرد تا همهاشان را در ساختاری شبیه ملودرامهای هندی تصویر کند. آنچه در این اثر میبینیم اتفاق پشت اتفاق است و در این میان زندگی شکل نمیگیرد. کاراکترها صرفاً جملات اینستاگرامی بر زبان جاری میکنند، اما خودشان تبدیل به یک شخصیت نمیشوند. در طول فیلم گویی با بازتولید کلیپهای اجتماعی زرد اینستاگرامی مواجه هستیم که در ساختاری سینمایی تبدیل به داستان شدهاند.
روایت آقای فرهمند در بخشهایی از خود تلاش کرده وارد یک ساختار سینمایی شود، اما گویی کارگردان محترم بهسرعت از چنین ساختاری فرار میکند. به شروع روایت که مینگریم و شکل گرفتن روابط بین این خانواده، گویی یک کمدی-ابزورد اجتماعی-خانوادگی در حال شکل گفتن است و همین باعث میشود کمی امید در ذهن شکل بگیرد. اما آقای فرهمند بهسرعت مخاطب خود را ناامید میکند و سفر خود را در میان نقاطعطف داستان پیش میگیرد، بلکه به انتها برسد. گویی همهی هدف او این است که از نقطهی آغازین روایت که رها با موهای رها در کنار پدر دراز کشیده به انتهایی با لانگشات برسد. در این میان او انبوهی از خردهروایتها و رازآلودگی، ابزودیسم و نهایت هیجان را به روایت تزریق میکند.
داستان آقای فرهمند بازیگران خوبی ندارد و این را بهخوبی از همان ابتدای روایت میتوان درک کرد. بازیگران جوان را فاکتور بگیریم که بود و نبودشان در این داستان به همان داستانهای پشتپردهای وصل است که هیچکدام از ما خبر نداریم. اما آقای شهاب حسینی گویی در حال تکرار نقشهای مضحک خود در ترکیبی از روایتهای فرهادی و مازیار میری در دو اثر جدایی و حوض نقاشی (اثر آقای تئوریسینی که سودای بازن شدن در سر داشت، اما مازیار میری شد) است. اینکه مخاطب قرار است از اکت او و پرشهای کلامیاش تأثیر ترومایی دردناک را شاهد باشد، از آن حرفهاست. اما در مقابل غزل شاکری توانسته جور برهوت اکتها و قدرت بیان را در این روایت به دوش بکشد. آقای فرهمند در بسیاری از نقاط روایت خود میتوانست وارد دنیایی شود که برهوت سینمایی ایران به آن نیاز مبرم دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.