لحاف چهلتکه در اولین تجربهی کارگردانی
در مرورهای بسیاری طی این چند سال عنوان کردهایم که تجربه در سینما بسیار کمککننده است. چون در حال صحبت از یک اثر در دنیای سینمای تجاری و سرگرمی هستیم، بگذارید از همین سینما مثال بزنیم؛ آقای چاد استاهلسکی در فیلمهای «جان ویک». او تا قبل از کارگردانی این آثار یک بدلکار حرفهای در سینمای اکشن بود. تجربههای دو دههی این بدلکار بذر ابتدایی ساخت یکی از کالتترین و قدرتمندترین اکشنهای تاریخ سینما شد. اما همین تجربه را اگر تبدیل به کپیبرداریهای ناقص از چند ساختار سینمایی، چند بازیگر مشهور و در نهایت چند ژانر کنید، چیزی شبیه اثر اول آقای «جاناتان اوزبیو» را به مخاطب تحویل خواهید داد. جاناتان اوزبیو نیز طی سالها در بسیاری از آثار سینمای اکشن در نقشهای مختلف پشت و مقابل دوربین فعالیت داشته است. اما این همه تجربهی اندوخته برای او گویا حاصلی نداشته است.
روایت آقای اوزبیو حول کاراکتری با نام «ماروین» میچرخد که در یک شهر کوچک تبدیل به مشاور املاک برتر شده است و زندگی کاملاً شادی را از سر میگذراند. زندگی او پس از ورود زنی مرموز با نام «رز» دچار تحولی عجیب شده و گذشتهی دردناکش بار دیگر روی سر این کاراکتر آوار میشود. آقای اوزبیو قرار است داستان خود را در همین دوگانهی گذشته و حال کاراکتر ماروین بهتصویر بکشد.
آنچه باعث میشود این فیلم حتی چشم مخاطب خود را گرم نکند متوسلشدن کارگردان به بخشی از دنیای آثار «جکی چان» و کپیبرداری از بدلکاریهای او و تقلید ناقصی از اکشن-کمدی-ابزوردهایی به سبک گای ریچی و دیگران است. در این فیلم مخاطب هویت مستقلی را همچون یک اثر سینمایی برآمده از ذهن یک کارگردان سینمایی شاهد نیست. او صرفاً در حال تماشای سکانسهایی است که آقای اوزبیو از فیلمهای دیگر در ذهن داشته و حول کاراکتر جکی چانگونهاش آنها را بازنمایی میکند. بههمین سبب است که فیلم اول آقای اوزبیو داستان گیرایی ندارد و متکی به سکانسهای اکشن و ترکیب آنها با کمدیهای موقعیت مرسوم در اکشنهای رزمی هنگکنگی است.
اما بازی آقای «کی هوآی کوآن» در نقش ماروین نه توانسته تقلید قابل اعتنایی از بازی جکی چان باشد و نه گویا آنقدر آزادی عمل داشته که بتواند خودش طبق تجربه این سکانسها را بر اساس کاراکتر ماروین و نه آقای چان طراحی کند. در نتیجه زاویهی دوربین، فاصلهی آن از کاراکترها در حین اکتهای اکشن و تغییر نماها و در نهایت برشهای اتاق تدوین مخاطب را با اکشنی بیمایه مواجه میکنند؛ از آن دست اکشنها که گویی سکته دارند و مخاطب زودتر از کاراکترها تصنع آن سکانس را درک میکند. بازی خانم «آرایانا دبوز» نیز، علیرغم تجربهی این بازیگر در دنیای اکشن و هیجانانگیز، چند پله پایینتر از کاراکترهای فرعی است و اگر برشهای سکتهدار کارگردان وجود نداشت با فاجعهای بسیار بدتر مواجه بودیم. شاید در میان این بیروایتی و ضعف بازیگران اصلی تنها نقطهی امید روایت را بتوان در بازی بازیگران فرعی آن همچون «شان آستین»، «مارشاون لینچ» و «اندره اریکسن» و حتی «لیو تیپتون» جستوجو کرد که حداقل در موقعیتهایی که در مرکز قاب قرار دارند مخاطب را درگیر کاراکترهایی داستانی میکنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.