واقعاً آقای موریس این فیلم شماست؟
چهار سال از به قتل رسیدن «مارک» و مرگ نابههنگاماش میگذرد. «بریجت» در تمام این مدت سعی کرده تمام انرژی خود را برای دو فرزندش، بیلی و میبل، بگذارد و زندگی را برای آنها شیرین کند تا نبود پدر را احساس نکنند. او اما در این بین خود را فراموش کرده و حتی به ظاهر خود هم توجه نمیکند. به همین دلیل هم احساس میکند دیگر مانند گذشته توان اینگونه زندگی کردن را ندارد. بهنظر میرسد او از زندگی خسته شده است. بریجت اما عاقلتر از این است که به راحتی تسلیم شود. در اولین قدم برای تغییر زندگیاش تصمیم میگیرد به حرف دکترش گوش دهد و به سر کار بازگردد. در همین حین او با پسر جوانی با نام «راکستر» مواجه میشود و زندگی جنسی و عاشقانهاش نیز تغییر میکند.
«مایکل موریس» در اولین تجربهی خود در ساخت فیلم بلند سینمایی «تقدیم به لزلی» را در سال ۲۰۲۲ ساخت. فیلمی که در آن آقای موریس به زندگی زنی ورود کرده بود که با از دست دادن ۱۹۰هزار دلاری که در لاتاری برنده شده بود، حالا دائمالخمری بود که هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد و هیچ چیزی هم نداشت. روایتی که در آن مخاطب قدم به قدم میتوانست با شخصیت اصلی داستان همراه شود و با او خود را از منجلابی که در آن گرفتار شده بیرون بکشد. مخاطب بعد از تماشای این اثر آقای موریس را به عنوان کارگردانی هوشیار و هدفمند در ذهن باقی میگذاشت و بیصبرانه منتظر فیلم بعدی او میماند. حال مایکل موریس با روایتی جدید در سال ۲۰۲۵ وارد شده است. روایتی که نام «بریجت جونز» را با خود دارد. همان شخصیت دوست داشتنی و پرشوری که اولین بار در سال ۲۰۰۶ وارد دنیای سینما شد. زنی جذاب، شوخطبع، سرزنده و پر از امید و آرزو. بریجتی که حالا دیگر نه آن جوان سرخوش گذشته که مادر دو کودکی است که ناامیدانه به دنبال یافتن امید است.
اگر روایت آقای موریس را در این فیلم به سه بخش تقسیم کنیم، میتوان گفت تنها بخش اول آن را انگار خودش کارگردانی کرده و دو بخش دیگر را به کارگردانی هالیوودی داده تا مطابق میل کمپانیهای سانتیمانتال آن را بسازند. در بخش دوم و سوم ما هیچ نشانی از همان کارگردان فیلم «تقدیم به لزلی» نمیبینیم. کارگردانی که در آن فیلم هرگز رشتهی روایتاش از دستاش در نرفت و تا انتها همراه کاراکتر اصلی خود بود.
بخش اول این روایت زندگی بریجت را بدون حضور دیگران تصویر میکند. بریجیت در این بخش همان بریجت گذشته است که تلاش میکند روحیهی خود را حفظ کند. او فرزنداناش را به مدرسه میبرد، با آنها بازی میکند، با دوستاناش کمی وقت میگذراند، با دنیل ارتباط دارد و تمام وقتاش را برای دیگران میگذارد. آقای موریس در این بخش که تا دقیقهی ۴۸ ادامه دارد به خوبی میتواند روتین زندگی بریجت و دلیل تلاشاش برای خارج شدن از این روتین را تصویر کند. اما از این دقیقه است که روایت آقای موریس افت میکند. اینکه بریجت با پسری بسیار جوانتر از خود وارد رابطه شود، در مسیر روایت هیچ اشکالی ایجاد نمیکند، اینکه حتی عاشق او هم شود اشکالی ندارد، اما به شرطی که بتوان برای آن منطقی روایی را توصیف کرد. متأسفانه آقای موریس راکستر را برای مخاطب پرداخت نمیکند. مخاطب هیچ چیز جز سکانسها و برشهایی که راکستر و بریجت در حال خوشگذرانی هستند را نمیبیند و نمیتواند دلیل عشق و علاقهی این دو به هم را درک کند. بخش دوم با رفتن راکستر بدون پرداخت درست کاراکترها تمام میشود تا بخش سوم آغاز شود. در بخش سوم این بار قرار است بریجت در برابر مردی دیگر با نام آقای «والیکر» قرار بگیرد. اما رابطهی این دو نفر چگونه شکل پیدا میکند؟ به صورت کاملاً سطحی و بیجهت. در انتها هم مانند بسیاری از روایتهای سطحی هالیوودی ما شاهد جشنی بزرگ هستیم که همگی با شادی و خوشحالی در کنار هم سالی جدید را آغاز میکنند. مخاطب نه تنهایی فرزندان و دلتنگی آنها را برای پدر میتواند به خوبی درک کند، نه چگونگی ایجاد رابطهی صمیمی میان دنیل و پسرش را متوجه میشود و نه دلیل عشق بریجت و آقای والیکر را پرداخت شده میبیند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.