مانند همیشه؛ دنیای ساده و بداههی مایک لی
لندن در آثار «مایک لی» گویی همان حلاوت توکیو در آثار «اوزو»، سئول در دنیای «هونگ سانگسو» و رم در آثار «فلینی» را دارد. مایک لی در طی ۵ دهه فعالیت خود در سینما نهتنها دنیایی از ناگفتنیها را روی زبان کاراکترهای خود ارائه داده، بلکه باعث شناساندن بازیگرانی چون «گری اولدمن» و «تیم راث» به دنیای سینما نیز شده است. حال او در اثر جدید خود بار دیگر مخاطب را در برابر زندگیهایی قرار میدهد که در ضربآهنگی ملایم همراه با دوربینی تنبل مخاطب را بهیاد آثار متأخر هونگ سانگسو میاندازد. اما در دنیای آقای لی کاراکترها لب به اعتراف نمیگشایند و جرعهای از نوشیدنی خاصی نمیخورند، بلکه با سکوتی مرگبار خود را رها میکنند.
به افتتاحیهی روایت دقت کنید. شات آغازین هر اثر سینمایی گویی بیانگر همهی آن است. در این فیلم با اکستریملانگشاتی از یک دوچرخهسوار در خیابانی خلوت مواجه میشویم که بهسوی یک ون میآید، دوچرخه را در ون قرار میدهد و همراه با مرد راننده از کادر خارج میشوند. دوربین با پن آرام خود مخاطب را در برابر ساختمان سفیدی در نبش خیابان قرار میدهد. همهی داستان قرار است از این ساختمان آغاز شود. «پنسی» زنی میانسال است که با پسر ۲۲سالهاش با نام «موزز» و همسرش، «کرتلی»، مشغول زندگی است. زبان تند و نیشدار این زن از همان ابتدای روایت گویی تشنجی را در میان سکون دوربین به مخاطب ارائه میدهد. این تشنج باعث سرسام مخاطب نمیشود و در عوض او را مشتاق میکند که قرار است پنسی را در انتهای روایت کجا ببیند. پنسی در این روایت برای لحظهای توانایی سکوت ندارد. او دائم در حال تحقیر موزز و همسرش است و حتی سر میز شام نیز برای لحظهای سکوت نمیکند و نسبت به هر آن چیزی که رخ داده لب به شکایت و دشنام میگشاید. دوربین آقای لی اما قرار نیست صرفاً روی این کاراکتر فریز شود. زندگی در این روایت به دو بخش تقسیم میشود. در سوی مقابل ما با «شانتل»، خواهر پنسی، مواجه هستیم که همراه دو دختر جوان خود زندگی میکند و مشغول شغل آرایشگری است.
آقای لی در تصویر کردن زندگی این دو خواهر از میزانسنی کاملاً متناسب با درونیات ذهنی این دو خواهر بهره میبرد. به خانهی پنسی که مینگریم گویی با عریانی منظمی که رنگ غالب آن سفید است مواجه میشویم. این خانه نشان از زنی دارد که دائم در حال شستن و جارو کردن است و اجازه نمیدهد هیچکس برای لحظهای نظم مورد نظر او را بر هم زند. حیاط خلوتی که مقابل خانه قرار دارد گویی فضای متروکی است که فقط انبار وسایل کرتلی در آن خودنمایی میکند. اما در سوی مقابل با خانهای مواجه هستیم که تراس آن را انبوهی از گل و گیاه در بر گرفته است و تضاد رنگهای گرم در آن خودنمایی میکند. آقای لی هر دو خانواده را در دیالوگ با یکدیگر نیز به تصویر میکشد؛ پنسی متکلم وحده و همسر و فرزند روزهداران سکوت. در مقابل شانتل و دختران گویی سه دوست هستند که در هر لحظه از همکلامی با یکدیگر لذت میبرند. این تضاد حتی به درون زندگی حرفهای و گذرهای خیابانی این شش کاراکتر هم راه پیدا میکند. موزز همچون جوانی ناامید و خردشده هر روز صبح از خانه بیرون میزند تا دیالوگ کمتری با مادر داشته باشد. آقای لی این سرگردانی را در پیادهرویهای بیهدف او تصویر میکند. اما دو دختر شانتل را نیز زیر فشار خردکنندهی کار شاهد هستیم. گویی زندگی را در برابر برزخی از آن میبینیم.
آقای لی در روایت خود سعی ندارد کاراکتر پنسی را طی چند اوج و فرود در برابر یک تختهسنگ بزرگ قرار دهد و سرش را به آن بکوبد. او در عوض پنسی را در برههای از زندگیاش در برابر چشمان مخاطب قرار میدهد که گویی دیگر نای هیچ کاری را ندارد. پنسی او در این فیلم بهیکباره تهی از هر چیزی میشود؛ حتی تهی از پوچی. پنسی در بخش دوم روایت از خود، از زندگی، از همسری که گویی هیچگاه او را دوست نداشته خسته میشود. آقای لی از طریق دیالوگهای بین او و شانتل مخاطب را درگیر مادری میکند که دیگر نیست اما سایهی سنگیناش روی زندگی پنسی سنگینی میکند. پنسی همراه مادر برای خواهر کوچک خود مادری کرده است و بهنوعی از همان کودکی بزرگسالی را چشیده است. آقای لی در قابهای خود سعی دارد این وادادگی پنسی را همچون یک تابلوی ایست در مسیر زندگی این کاراکتر قرار دهد.
قابهای آقای لی در این اثر گویی فرمی چون هونگ سانگسو را در آثار اخیرش دارند. تفاوتی که در این قابها شاهد هستیم در فرم روایت است. در داستان آقای لی سکون دوربین باعث میشود مخاطب دنیای متشنج پنسی را همچون نظارهگری شاهد باشد که هیچ کاری از دستش برنمیآید. اما در قابهای ساکن آقای هونگ سانگسو تشنجی در کار نیست و کاراکترها در خلسهی پس از نوشیدن الکل از گرههای زندگی خود میگویند. در فیلم «حقایق تلخ» کاراکتر پنسی همچون دوندهی ماراتن که خط پایان را میبیند دوست دارد همهچیز تمام شود و همین گویی خواب سنگین حاصل از سالها خستگی را بر سر او آوار میکند. پنسی دائم در حال خرد کردن ناامیدیهایی است که در ذهن دارد و این خردهها را در دیالوگهای خود با دیگران از دهان بیرون میریزد. او میایستد، کمی میگرید و در نهایت سکوت میکند. گویی سکوت او مرهمیست برای دیگرانی که احساس میکند هیچ علاقهای به او ندارند. پنسی برای شاخهگلی به مناسبت روز مادر از سوی فرزندش میگرید. او میایستد و سکوت میکند بلکه برای لحظهای دیگران او را در آغوش بگیرند. پنسی در برههای از زندگی خود در برابر ما قرار میگیرد که دیگر حتی توان رها کردن و رفتن را هم ندارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.