همهمهی همیشهغایبان
چند هفتهای منتظر بودیم تا دو اثر از آقای «آلفونسو رویزپالاسیوس» را در کنار هم مرور کنیم. اما هر چه تلاش کردیم فیلم سال ۲۰۲۱ این کارگردان مکزیکی با نام «پلیسبازی» را به دست نیاوردیم. در هر حال به اثر جدید این کارگردان با نام «آشپزخانه» وارد میشویم.
شروع روایت با دختری جوان و مکزیکی است که گویی محو شلوغیهای نیویورک شده است و پرسانپرسان در حال رسیدن به میدان تایمز است. قبل از آرام گرفتن تصاویر سیاهوسفید قابها گویی در برابر اثری از وونگ کار-وای با امضای استپپرینتینگ او قرار گرفتهایم. این قابها کمک میکند تا مخاطب همچون استلا برای آنی درون این شلوغی غوطهور شود. استلا به دنبال رستورانی با نام «گریل» است و پس از ورود به آنجا جویای فردی با نام «پدرو» میگردد و در نهایت از طریق چند کارگر و آشپز درگیر مصاحبهی کاری میشود. کارگردان گویی از همان ابتدا سعی دارد این کاراکتر را درگیر تصادفهایی کند که مسیر پیش روی او تا رسیدن مقابل پدرو را بدون اینکه کلمهای انگلیسی بلد باشد تصویر کند. اما زیبایی ماجرا آن است که «استلا» صرفاً نمایندهی کارگردان برای ورود به راهروهای زیرین این رستوران بزرگ است. پس از ورود استلا گویی او نیز همانند دیگرانی میشود که در حال رفتوآمد هستند. اما شخصیتهای اصلی روایت همان پدرویی است که استلا در پی او بود و معشوقهی آمریکاییاش با نام جولیا که در همین رستوران سالندار است.
داستان فیلم گویی همهی افراد درون این آشپزخانه را در بر میگیرد و کارگردان سعی دارد از طریق دیالوگهای بین این افراد و موقعیتهای ناگهانی پیشآمده روایت را پیش ببرد. آقای رویزپالاسیوس اما حفرهای را درون روایت قرار میدهد که تا انتهای داستان مخاطب را اسیر خود میکند. او ابتدا کاراکتر استلا را تبدیل به شخصیت مکگافینی میکند که هر چه در روایت پیش میرویم درون این همهمه بیشتر غرق میشود. اما ۸۲۳ دلاری که از صندوق برداشته شده و کسری صندوق حسابدار مجموعه تبدیل به مسیری موازی در روایت میشود که دائم مخاطب را درگیر شک میکند. زمانی که این شک به جان مخاطب افتاد گویی شخصیتپردازی پدرو و دیگران جان میگیرد و بهنوعی نمیتوان آنها را صرفاً غلوشدگیهای کارگردان در اثر خود نامید. پدرو کاراکتری کاملاً برونگراست.
در بندهای بالا از همهمه گفتیم. این آشپرخانه ترکیبی از عربها، آمریکاییهای سفیدپوست و سیاهپوست و مردمان لاتین است. مردان لاتین سعی دارند زنان سفیدپوست را مورد توجه خود قرار دهند؛ اتفاقاً یکی از ترسهای جولیا از عمیق کردن رابطهاش با پدرو و ترس از نگاه داشتن فرزند او نیز همین است که شاید او ابژهی رسیدن پدرو به ویزای آمریکا باشد. مردان و زنان سفیدپوست دائم همکاران خود را از رابطهی عمیقتر با مردان لاتین بر حذر میدارند. اما در این میان زنان لاتین همچون استلا اصلاً دیده نمیشوند و این را بهخوبی میتوان از طریق زنی که همراه استلا به مصاحبه آمده بود متوجه شد. در این میان مردان و زنان سیاهپوست تبدیل به دنیای مرشدانی شدهاند که نحوهی زیست در ایالات متحده را به مرور به مردمان لاتین آموزش میدهند. این در هم تنیدگی با شروع سرویس ظهر تبدیل به لانگتیک ویرانکننده و فرسایشی ۱۲ دقیقهای میشود. همهی این نگاههای تحقیرآمیز و در نهایت زیر پا لهشدنها را میتوان در این لانگتیک و از طریق دوربینی که برش ندارد شاهد بود.
آقای رویزپالاسیوس سعی دارد در طول روایت خود نگاه سوبژکتیوی به مقولهی مهاجران غیرقانونی کشورهای لاتین نداشته باشد. او در عوض کلیت فضای این آشپزخانه را تبدیل به محل رفتوآمد مردمانی از همهی اقشار کرده که گویی جدای از نژاد همهاشان صرفاً زحمتکشانی هستند که طبقهی بالا و سالن رستوران مورد پسند مشتریانی از همهی نژادها باشد. آنها در رستورانی واقع در یکی از شلوغترین نقاط شهری جهان مشغول به کار هستند. بهنوعی کارگردان سعی دارد خردهروایتهای نژادی و جنگهای مربوط به آن را زیر سایهی این حجم سنگین کاری پنهان کند. روایت او برای هر مخاطبی در سینما قابل احترام است، چرا که در یکی از زیرژانرهای درامهای جریان اصلی که مخاطب را در برابر سرآشپزان وسواسی و متعهد به کار قرار میدهد، روی دیگری از آشپزخانهها را بهتصویر میکشد. این روی دیگر یعنی جدایی از سانتیمانتالیسم نژادی، فرهنگی و هر آن چیزی که به دهان برخی جریانهای فرهنگی و اجتماعی رادیکال شیرین آید. او در اثر خود کاراکتر پدرو را تبدیل به سوپاپ این غوغای ویرانکننده کرده است و سعی دارد همراه با او همهچیز را دچار هرجومرجی حاصل از نفسبریدن کند. پدرو عملاً تبدیل به همان مرد ناپلی مورد اشاره در داستان کاراکتر «نونزو» میشود. او مردی عاشق است که بهسبب همهی حواشی پیرامون خود قادر به رفتاری از جنس یک انسان معمولی نیست. کارگردان هم قرار نیست او را تافتهای جدابافته تصور کند و از طریق این کاراکتر دست به شعار زدن کند. پدرو آشپز خوبیست اما مورد احترام نیست. او صرفاً در تلاش است تا خود را همچون معمولیترین افراد در خیابانهای نیویورک تصور کند. غریبی این خواسته را شاید در آن لانگشات از پدرو در سنترال پارک باید دید.
آقای رویزپالاسیوس در دو نقطه از روایت خود مخاطب را از قابهای سیاهوسفید جدا میکند و در میان نور آبی سردخانه یکی اروتیکترین تقابلهای تنانهی فرهنگی و قومی را بین پدرو و جولیا به تصویر میکشد. مورد دیگر تصویری کردن آن نور سبز بیگانگان در داستان نونزو است. گویی رویای ناپدیدشدن نونزو و داستان مرد ناپلی تبدیل به واقعیت شده است. کارگردان سکانس استراحت در کوچه را تبدیل به بیصداترین سکانس خود میکند و بهنوعی پدرو چهار نفر دیگر را درون برزخی قرار میدهد که نونزو هدایت آن را بر عهده دارد. کارگردان در این سکوت است که بدون دوربین روی دست و استیدیکم مخاطب را در برابر پنج رویا در پنج زندگی متفاوت قرار میدهد. داستان آقای رویزپالاسیوس رنگ را از خود گرفته تا همهمه را تصویر کند. اثر او بههمان میزان که در باب انسانهاست، همانقدر هم خوشمزه است.در این روایت چندوجهی بهوضوح میتوان رگهی قدرتمند کمدی-ابزورد را شاهد بود. سکانس پایانی روایت بهنوعی وصل کردن دنیای محوشدگان به دنیای توریستی و تمیز طبقهی همکف است. گویی این اتصال جز با جنون امکانپذیر نیست؛ جنونی از جنس درخشش نور سبز بیگانگان.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.