کلاف سردرگم
سینمای دلهرهی کرهی جنوبی از درون دلهرههای ژاپنی سربرآورد تا بالاخره در میانههای دههی ۲۰۰۰ توانست خود را همچون وجودی مستقل ارائه دهد. در سالهای بعد شاهد آثاری بودیم که کمکم حتی موتیفهای خود را به درون سینمای جنایی کرهای نیز بردند، اما همچنان میتوانستند مخاطب را همچون یک اثر دلهرهآور دچار هیجان کنند. اولین فیلم آقای «هیون مون سوب» سعی دارد مخاطب را درگیر دلهرهای ساده و بدون هیاهو کند.
روایت قرار است طی سه روز خاکسپاری در یک خانواده بگذرد. افتتاحیهی روایت با مراسم جنگیری از دختر این خانواده آغاز میشود و سپس چرخش دوربین میان پدر و مادر و راهروهای خانه و در نهایت مرگ دختر. پدر که مرگ را نپذیرفته همچنان بهدنبال راهی برای بازگرداندن دختر است. او خود جراح قلب است و پیوند قلب دختر بیمار خود را انجام داده است. مرگ دختر اولین شکست در کارنامهی کاری او محسوب میشود و گویی این موضوع همچون خورهای افکار او را در هم ریخته است.
کارگردان از همان ابتدای روایت سعی دارد غرور پدر را همچون شیطانی پنهان تصویر کند و باید گفت از طریق نشانههایی که میان صحنههای فیلم قرار میدهد این مسیر را بهدرستی طی میکند. اما مشکل داستان او آنجاست که انسجام ندارد. این عدم انسجام سبب میشود فیلم دچار وسعتی بی سر و ته میان دلهرههای فولکلور، ماورایی و انتزاعی شود. تلاش بیهودهی کارگردان برای پنهان کرده درونمایهی اصلی روایت راه به جایی نمیبرد. این تلاش مخاطب را در میان روایت سردرگم میکند و حتی در آن تکسکانس پایانی نیز قرار نیست به او شگفتی وصفناپذیری ارائه دهد.
مقولهی خشونت خانگی و مردسالاری همیشه در سینما درونمایهی بسیاری از آثار بوده است؛ چه از زاویهدید یک زن یا فرزند. کارگردان در این فیلم سعی دارد همهچیز را از زاویهدید دانای کل در اختیار مخاطب قرار دهد و سپس وارد زاویهدید پدر یا همان خدای این خشونت خانگی و غرور حاصل از آن کند. زمانی که فرم روایی اثر منفذهای بسیاری دارد بهطور حتم نمیتوان محتوایی را در این ظرف حتی بهصورت تهنشینشده دریافت. نتیجه این میشود که کارگردان در پردهی پایانی روایت دست به هر کاری میزند که مخاطب بالاخره مسیر او را بیابد.
آقای هیون در اولین گام بلند سینمایی خود قادر نیست که تصویر و درونمایه را دچار انسجام کند. او پردهی اول و دوم روایت را هزینه میکند تا مخاطب علاقهمند به سینمای دلهره را درگیر المانهای مختلف این ژانر کند. اما این المانها که شامل برخاستن جسد، تکانههای جسم فرد تسخیرشده روی تخت، جامپ اسکرهای متوالی، سردخانهی سالن تشییع، رنگوروی پریدهی فردی متوفی و در نهایت زیباییشناسی میزانسن در قابی وسیع میشود قرار نیست باری را از روی دوش فیلم بردارد. در نهایت با اثری مواجه میشویم که مجبور است در پردهی سوم خود دست به افشاگری بزند و همهی رازآلودگی دو پردهی قبل را به فراموشی بسپارد. باید دید این کارگردان نو در سینمای کره آیا در همین مسیر ژانری گام برمیدارد یا مانند بسیاری دیگر قرار است طعم ژانرهای دیگری را بچشد تا در نهایت دنیای خود را بشناسد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.