آنچه مهم بود گفته نشد
پس از درگیریهای غیرمستقیم بین بلوک شرق و غرب طی جنگ سرد جنبشهای ضد جنگی میان جوانان هر دوره شکل گرفت که با هر نوع جنگی در دنیا مخالف بودند. حال میراث آن گروه صلحطلب و معترض به جوانانی در خیابانهای اروپا و آمریکا رسیده است که بدون درک شرایط ویرانکنندهی جنگهای جهانی حتی به مردمانی که آن جنگها را تجربه کردهاند حمله میکنند و میگویند باید از راه صلح و پرهیز از خشونت به جنگ پایان میدادید. این نگاه خام به جنگی که نه مانند جنگهای امروزی که توسط دولتها به راه انداخته شده بود، بلکه توسط جنون ذهنی یک حزب در یک کشور سرتاسر دنیا را در بر گرفته بود منصفانه نیست. آقای «جان آندرئاس اندرسن» که در سینمای نروژ به ساخت آثار تجاری هیجانانگیز شهره است سعی دارد زندگی یک از اعضای جبههی مقاومت نروژ را در جنگ جهانی دوم تصویر کند؛ «گونار سونستبی».
کاراکتر گونار سونستبی و هر آنچه که انجام داده به گواه شاهدان نشان از پارتیزانی داشته که طی سالهای جنگ جهانی دوم همیشه موفق بوده است و حتی برای ثانیهای اسیر نیروهای نازی نشده است. حال کارگردان نروژی سعی دارد روایت او را از سال ۱۹۳۹ تا پایان جنگ جهانی دوم به تصویر بکشد. آقای اندرسن اما تصمیم گرفته از گونار سالخورده که به شهر محل تولد خود رفته و سعی دارد برای عدهای جوانها از کتابش و خاطرات جنگ بگوید آغاز کند و او را همچون راوی حاضر در روایت به درون سالهای جنگ ببرد. پس با روایتی مواجه هستیم که راوی در زمان حال مخاطب را به فلشبکهای انتخابی از سالهای جنگ میبرد. اما آقای اندرسن در تصویر این خاطرات لنگ میزند و همین باعث میشود مخاطب نهتنها کاراکتر گونار را نشناسد، بلکه بهیاد مستندهای روایی شبکههای تلویزیونی بیفتد. گونار در این روایت بدون آنکه مخاطب روتینی از زندگی معمولیاش را داشته باشد تصمیم به جنگ علیه نازیها میگیرد و پلههای موفقیت را پیدرپی طی میکند تا به سرکردگی گروه مقاومت اسلو میرسد و در نهایت از طریق عملیات مختلف خرابکارانه و ترور وارد پایان جنگ میشود.
داستان آقای اندرسن معلق است. این اثر نه درامی جنگی است که مخاطب را وارد روابط بینافردی و کشمکشهای اخلاقی کند و نه داستانی هیجانانگیز دارد که مخاطب حس کند از طریق آن وارد زندگی فردی شده است که آه از نهاد نیروهای نازی در آورده است. کارگردان صرفاً فردی سالخورده را در برابر عدهای جوان قرار داده و هنگام صحبت در باب یک حادثهی خاص ناگهان به بطن یک عملیات یا تصمیم مهم میرویم. گونار مشهور نروژی در این داستان زنده نمیشود، بلکه گزارش میشود.
اما اتفاق عجیب در پردهی سوم این روایت رخ میدهد. دختری که چند نمای بسته را در ابتدای فیلم از او شاهد بودهایم وارد مکالمهای فرسایشی با گونار میشود. آقای اندرسن اگر همین مکالمه را در ابتدای فیلم و از زبان چند جوان دیگر به انواع مختلف تبدیل به گزارهی اصلی روایت خود میکرد، حال همان گزارشهای تصویری ناقص پردههای اول و دوم تبدیل به پاسخهایی ذهنی در سکوت گونار میشدند. اما کارگردان ترجیح داده در پردهی سوم دست روی این پرسشها بگذارد که دیگر دیر شده است. این فیلم آنقدر توان ندارد که حتی از طرق تعلیقهای قبل از یک عملیات مخاطب را درگیر یک اثر هیجانانگیز جنگی کند. در نتیجه با اثری مواجه هستیم که میان دنیای ژانرها و گزارههای اخلاقی جنگ معلق مانده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.