قصدشان این بود نقی معمولی دلتنگ خانه نشود
اولین برخورد من با «هومن سیدی» در قامت کارگردان با فیلم «آفریقا» در اولین دوره از جشنوارهی فیلمهای ویدیویی بود. در آن فیلم بهوضوح رد پای سینمای «کیم کی دوک» و شخصیتپردازیهایاش را احساس میکردیم. از آن پس هومن سیدی تبدیل به بازیگر-کارگردانی شد که در گروه فیلمسازان متوسط و خالی از خلاقیت جای میگرفت؛ گروهی که بدون توجه به تپشهای جامعه سعی دارند خط مشی سینمایی خود را کاملاً در اختیار خودسانسوریهای ذهنی قرار دهند و در شبکههای اجتماعی با ایموجی و استوری و گاه خط قرمز دل دنبالکنندگاناشان را به دست بیاورند. بهنوعی میتوان دورهی این فیلمسازان را به دورهی مرگ قابلیتهای هنر سینما در یک کشور تعبیر کرد. به پیشنهاد شما همراهان عزیز سعی داریم به فیلم «جنگ حهانی سوم» این کارگردان بپردازیم.
روایت آقای سیدی از همان ابتدا برخی کدگذاریهای را انجام داده تا از اتفاقات قابل پیشبینی سکانسهای پیش رو تخطی نکند. مخاطب در ابتدا در برابر کاراکتر «شکیب» قرار میگیرد که در یک روسپیخانهی مخفی در شهرستانی واقع در شمال کشور با کارگر جنسیای که او را نمیبینیم و انعکاسی از او در آینه مشخص است با زبان اشاره سخن میگوید. پس از آن قرار است روتین زندگی این شخصیت را شاهد باشیم؛ شخصیتی که حتی سقفی بالای سر خود ندارد و در مغازهی مردی خیرخواه شبها را به صبح میرساند و در روز سر چهارراه بهعنوان کارگر ساده منتظر دعوتبهکارهای تصادفی میماند. داستان زندگی این مرد از زمانی رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد که او قرار است بههمراه عدهای برای یک گروه فیلمسازی مشغول به کار شود.
آقای سیدی در طول دورهی فیلمسازی خود دائم سعی کرده نیمنگاهی به روایتهای کرهای داشته باشد و از طریق ساختار آثار جنایی و هیجانانگیز این سینما نمونهای متوسط و متناسب با دنیای خود را ارائه دهد. اما این دنیا چه تعریفی دارد؟ این دنیا همان جهان خودسانسور و متوسطی است که خود فیلمساز ابتدا در ذهناش همهچیز را روتوش میکند و سپس وارد مسیر فیلم میشود. شکیب در این روایت کاراکتری رهاشده و بهنوعی لحاف چهلتکهی کارگردان است. آقای سیدی چند خط روی مچ دست چپ او ایجاد کرده، دختری جوان را از یک روسپیخانه تبدیل معشوقهاش کرده و در نهایت از طریق رخدادی تصادفی که از همان ابتدای حمل خانهی پیشساخته به محل فیلمبرداری انتظارش را میکشیدیم سعی دارد این کاراکتر را دچار تحولی جنونآمیز کند. شکیب آقای سیدی در یک جمله قرار است مخاطب را مجاب کند که سالهاست روزهی سکوت گرفته و سعی دارد در حاشیه باشد، چون همه زمانی او را مقصر کشتهشدن خانوادهاش زیر آوار میدانستند. آقای سیدی با اطمینان خاطر از روایت مضحک خود سعی دارد مخاطب را مجاب به پذیرش تمام شعارهای پوچ کلامی از طریق دیالوگهای رد و بدلشده بین شکیب، تهیهکننده و کارگردان کند.
آقای سیدی حتی قدرت ارائهی متنآمیختگی را نیز ندارد. او مخاطب را از همان شروعبهکار شکیب در این گروه فیلمسازی درگیر ساخت فیلمی میکند که گویی کارگردان معروف آن سعی دارد کمدی سیاهی را در باب دیکتاتورهای قرن بیستم ارائه دهد. شکیب دائم میان گروه اسرای آشویتس و افسران نازی در حال غوطهخوردن است تا اینکه نقش هیتلر به او پیشنهاد میشود. برای لحظهای منطق نداشتهی روایت کارگردان را کنار بگذارید. برای لحظهای بگذاریم روایت آقای سیدی در همین مرداب مضحک ساکن بماند و حال از دور نگاهی به اینهمانی بین هیتلر و شکیب بیندازیم. کارگردان همهی تلاش خود را میکند تا جنگ جهانی شکیب را تبدیل به انتقامی خونین از مسببان دومین رنج فقدان خود کند. او سعی دارد شکیب را تبدیل به همان مردی کند که قرار است همهی بغض خود را در دومین تجربهی سوگ خود فریاد بزند و اینبار در نقش هیتلر دست به قتلعامی جنونآمیز بزند. اما آن چیزی که در این روایت میبینیم نقی معمولی بدون مویی است که از همان ابتدا نه بهگونهای پرداخت شده که توان این دگرگونی روانی را داشته باشد و نه حتی مسیر روایت او به سمتی پیش میرود که قادر باشد دوگانگی شخصیتی را در بخش اول و دوم روایت ارائه دهد. آقای تنابنده برای این اثر حتی برای لحظهای کاراکتر شکیب مد نظر کارگردان را نیز ارائه نمیدهد.
دوربین آقای سیدی در این اثر در بیشتر اوقات روی دست است. او سعی دارد از این طریق اضطرابی در ابتدا پنهان و در ادامه آشکار را به مخاطب تلقین کند. اما زمانی که به کلیت فیلم توجه میکنیم، گویی کارگردان این انتخاب را داشته چون از نماهای ثابت میترسیده و احتمالاً توان و حوصلهی طراحی صحنه را نیز نداشته است. شاید او اگر از روایتهای مشابه کرهای در طی همین دهه باز هم تقلید میکرد و توالی بین نماهای ثابت و دوربین روی دست را بهخوبی در اثرش جای میداد حداقل عکاس فیلم میتوانست قابهای بهتری را برای دلبری در جشنوارهها ارائه دهد. در باب طراحی لباس نیز باید گفت که اصولاً آقای سیدی و همکیشاناشان در سینمایی که ارائه میدهند چندان به طراحی لباس اعتقادی ندارند و این کار برای آثار تاریخی میرداوودیگونه و فتحیگونه کنار گذاشتهاند تا از انباریهای موریانهزده لباسی عاریهای را انتخاب کنند. زمانی که طراحی صحنه و لباسی در کار نباشد، انتظار از پیشروی فیلم از طریق انتخاب پالتهای رنگی نیز بیهوده است.
داستان جنگ جهانی سوم آقای سیدی تلاشی خام از فیلمسازیست که همهی تلاش خود را میکند تا در این ساختار سینمایی نفس بکشد و از طریق پلتفرمها و لشگرهای مجازی تبلیغات دائم خود را در بطن اخبار قرار دهند. بهطور مثال ضد تبلیغهایی از جنس وارونهخوانی لوگوی یک سایت دانلود توسط یکی از سرتیمهای این لشکرهای مجازی تا گرفتن سکانسهایی از جنس دیالوگ بین ندا و کارگردان تا بخش دیگری از این لشکر تبلیغاتی آنها را همچون کلیپهای اینستاگرامی و توییتری بین مردم از همهجا بیخبر نشر دهند. تا زمانی که فیلمسازی جریان اصلی ایران در همین مسیر آلوده گام برمیدارد حتی نمیتوان این کپیبرداریهای ناقص از ساختار سینمایی کشورهای پیشرو در سینما را برای لحظهای تحمل کرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.