فیلم میسازم چون بابام پولداره
تنها دلیلی که «لولا» هنوز با مادر و پدر ناتنیاش زندگی میکند آن است که میخواهد کنار برادر کوچکاش باشد، اما مادری که مدام او و برادرش را تحقیر میکند و ناپدریای که به او چشم دارد بالاخره باعث میشوند لولا دست برادر را بگیرد و به خانهی یکی از دوستاناش برود. او برای گذران زندگی شبها در کلابی میرقصد و روزها به عنوان فروشنده در یک مغازه کار میکند.
یکی از صدها مزایای دختر یک بیلیونر بودن آن است که میتوانی بهراحتی و بدون داشتن پیشینهای مشخص در سینما فیلمنامهای بنویسی، بازیگر نقش اصلی آن را خودت انتخاب کنی و در نهایت فیلم را هم خودت کارگردانی کنی. بعد از پایان فیلم هم همه برایات کف و هورا بکشند و جایزه بدهند و دست به ستایشات بزنند. به همین آسانی. اما سینما و تاریخ سینما نشان داده که آنچه ماندگار میماند اثری است که روایت بر مخاطب خود میگذارد و نه بهبه و چهچه کردنهای بیخود و بیجهت کسانی که به دنبال منافع شخصی خود هستند.
خانم «نیکلولا پلتز» سی ساله در اولین تجربهی کارگردانیاش، بدون داشتن حتی یک فیلم کوتاه، دست به ساخت روایتی زده که در آن قرار است دختری جوان هم از سوی مادر و هم از سوی ناپدری دچار آسیب جسمی و روحی شود. مادری که مدام او را تحقیر میکند که هیچچیز نیست و زندگی او را خراب کرده و ناپدریای که در نهایت با تجاوز به او عطش جنسی خود را نسبت به او خاموش میکند. اما آیا خانم پلتز هیچ تصوری و هیچ درکی از گزارهای که قرار است در روایت خود ارائه دهد، دارد؟ پاسخ این سؤال بسیار ساده است و بعد از دیدن نیمی از روایت به طور کامل مشخص میشود که نه. این دختر جوان هیچ درکی از آنچه قرار است در برابر مخاطب قرار دهد، ندارد.
روایت از همان ابتدا مخاطب را دچار شک و تردید میکند، زیرا خانم پلتز که نقش اصلی روایت را بازی میکند در سکانسهای داخلی کلاب به هیچ عنوان بهدرستی تصویر نمیشود. یعنی لولا به عنوان کسی که در کلاب کار میکند و باید در برابر مردان برقصد و لباسهای خاص بپوشد هرگز در این شکل و شمایل دیده نمیشود. او در سکانسی طولانی درحال آرایش کردن صورتاش نشان داده میشود، اما همین که دوربین میخواهد وارد کلاب شود و کارش را شروع کند، با یک برش ناگهانی از کلاب خارج میشود. مخاطب تا میانهی روایت کمی خوشبین میماند که شاید در بخش دوم اتفاق دیگری رخ دهد، اما بعد از سکانس تجاوز که آنقدر مضحک رخ میدهد یا بهتر بگوییم اصلاً تصویر نمیشود، دیگر کاملاً مطمئن میشود که از این روایت آب گرمی بلند نمیشود و فقط دختر یک بیلیونر حوصلهاش از بازیگری در فیلمهای دستچندمی خسته شده و خواسته خودش فیلمی را بسازد.
در سوی دیگر خرده پیرنگ برادر لولا است که آن هم سانتیمانتالی دیگر در مسیر روایت این دختر بیلیاردر است. برادری که حس میکند دختر است و مادر مذهبیای که این را نمیپذیرد و کسی که برای فرار از دست مادر به خیابان میرود و بهناگاه با یک ماشین تصادف کرده و میمیرد. این دختر بیلیاردر حتی اگر یک فیلم هم دیده بود یا یک کتاب خوانده بود بهتر از این میتوانست خرده پیرنگی وارد روایتاش کند. در نهایت هم لولای داستانِ دختر بیلیاردر بهراحتی میپذیرد فرزندی که با تجاوز به این دنیا آمده را بزرگ کند و از مادر جدا شود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.