ترکیب سادهی قدرت بازیگری و یک روایت مستقیم
«لویی گرل» در کنار بازیگری، نزدیک به یک دهه است که در قامت کارگردان نیز ظاهر میشود. او در آثار خود بیشتر وارد کمدی-عاشقانههایی شهری و گاه انتزاعی و فانتزی شده است. حال آقای گرل در جدیدترین اثر خود روایت مستقیم دیگری را از زندگی مرد جوانی با نام «ابل» به تصویر میکشد که سعی دارد از سوگ گذشته فرار کند و در امید فردا غوطهور شود.
همانطور که انتظار میرود، داستان آقای گرل در همان چند سکانس ابتدایی هر آن چیزی که مخاطب از کاراکترها نیز دارد به او میدهد. ابل به اتفاق مادرش در حال رفتن به زندان هستند. ماجرا را باید در افتتاحیهی روایت جستوجو کرد؛ زمانی که «میشل» در حال اجرای تئاتری به کارگردانی مادر ابل در زندان است. این دو رابطهای عاشقانه را با یکدیگر آغاز کردهاند و حال میشل که درخواست آزادی مشروط را پر کرده قرار است در زندان با مادر ابل ازدواج کند. ابل که از تجربههای گذشتهی مادر خود دل خوشی ندارد، با اکراه به عنوان شاهد عقد این دو در مراسم حضور دارد. این بدگمانی ابل به میشل و دنیای گنگستری او بخش اصلی روایت را میسازد. اما روایتی دیگر در زندگی شخصی و عاطفی ابل نیز جریان دارد که به موازات با آن بخش هیجانانگیز پیش میرود. ابل و کلمانس سالهاست با یکدیگر دوست صمیمی و همکار هستند. رابطهی آنها حتی در زمان حیات همسر ابل صمیمیتر هم بوده. اما پس از مرگ ناگهانی همسر ابل این دو نیز برای فراموشی این سوگ گویی خود را در پوچی محض سرگردان کردهاند؛ کلمانس در میان قرارهای یکشبه با مردانی که از تیندر مییابد و ابل نیز با تماشای خاطرات گذشته از صفحهی لپتاپ. قرار است این دو خط موازی در پردهی سوم در یک تقاطع یکدیگر را قطع و در نهایت کل داستان را دچار برهمنهی متناقض کنند؛ بدینصورت که افتتاحیهای که با مادر ابل و میشل آغاز میشود، با ابل و کلمانس به پایان میرسد.
روایت آقای گرل همانطور که اشاره شد خط مستقیمی دارد و حتی قصد این را ندارد که با رازآلودگی پنهان میان موقعیتهای کمدی و ابزورد مخاطب را دچار شگفتی کند. داستان این فیلم صرفاً روی هنرنمایی بازیگران منعطفی پیش میرود که هر کدام سابقهی نقشآفرینی در آثار مختلف سینمای فرانسوی و انگلیسیزبان را در کارنامه دارند. به رابطهی بین ابل و کلمانس دقت کنید که چگونه وابسته به قدرت بازیگری «لویی گرل» و «نوئمی مرلان» است. هر دو بازیگر به خوبی از عهدهی دیالوگها و موقعیتهای کمدی برآمدهاند. این زوج در میانهی روایت آنقدر چفت میشوند که مخاطب همهی حماقتها و در عین حال فرارهای غمبارشان از سوگ گذشته را در یک پکیج زیبای بازیگری شاهد است. هیمن مثال را نیز میتوان در باب زوج «رشدی زم» و «آنوک گرینبرگ» زد. لویی گرل بار دیگر نشان داد که در محضر پدرش درس سینما را خوب آموخته و تجربهاش را در همکاری با بزرگان سینمای معاصر فرانسه بیشتر و بیشتر کرده است. او چه در بازیگری و چه در کارگردانی متهور است و گویی هیچ ترسی برای ورود به هر نقش یا روایتی ندارد. همین تهور را در اثر «بیگناه» نیز شاهد هستیم. این خصوصیت به لویی گرل اجازه میدهد از همهی پتانسیل خود در بازیگری نهایت بهره را ببرد و در قامت یک کارگردان یک روایت کاملاً متوسط و سرگرمکننده را واقعاً سرگرمکننده ارائه دهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.