«بیلی» و «پیت» به همراه دو پسر خود برای تعطیلات به دامنهی کوه میروند تا از برف و اسکی لذت ببرند. در ابتدا به نظر میرسد همه چیز خوب پیش میرود. تا اینکه هنگام صرف صبحانه صدای مهیبی شنیده میشود. این صدا با یک بهمن بزرگ همراه میشود که از جایی که آنها نشستهاند قابل دیدن است. در ابتدا همه با هیجان در حال فیلم گرفتن یا نگاه کردن به این اتفاق هستند اما بهمن هر لحظه به آنها نزدیکتر میشود و ناگهان آنها را فرامیگیرد. این بهمن روند اتفاقات بعدی را عوض کرده و انگار با خودش نه برف که بهمنی از مشکلات را برای خانوادهی پیت و بیلی آورده است.
فیلم «سراشیبی» بهنوعی نسخهای دیگر از فیلم سوئدی «فورسماژور» محصول ۲۰۱۴ است و شاید بتوان گفت نسخهای پایینتر از فیلم ذکرشده. هالیوود تبحر زیادی برای ساخت نسخههای دوم فیلمهای اروپایی دارد. تبحر از جنبهی توانایی در بهکاربردن ایدهی اروپاییها نه بهتر بودن فیلمهای آنها. درواقع در بیشتر مواقع این نسخههای اروپایی هستند که میتوانند کاملتر و بهتر باشند. اما چون صنعت هالیوود بزرگتر است و بینندگان بیشتری را دارد پس فیلمهایاش بیشتر توسط عموم دیده میشوند. مثلاً اگر کسی نسخهی نروژی فیلم «بیخوابی» را دیده باشد میتواند بگوید چیزی کم از نسخه آمریکاییاش با بازی پاچینو ندارد.
در دو فیلم «سراشیبی» و «فورسماژور» میتوان تفاوتهای فاحشی را دید. حتی میتوان به این فکر کرد که این دو فیلم را جدا از هم باید تفکیک نمود. ولی چیزی که دیده میشود این است که هر دو نسخه کمدی-درام هستند، اما کمدی موجود در نسخهی آمریکائی هجوآمیزتر از نسخهی سوئدیست. مثلاً شخصیت «شارلوت» در فیلم آمریکایی هجو بیشتری دارد، اما هر دو شخصیت قرار است دو انسان آزاد و رها را بازی کنند که در مقابل دنیای آن خانواده قرار میگیرند. یا اتفاقاتی که در کلبهی کوچک بین بیلی و معلم اسکیاش رخ میدهد بار طنز بیشتری دارند.
از سوی دیگر پیت در فیلم همواره در حال چک کردن گوشی خود و دیدن عکسها و فیلمهاییست که همکارش از خودش و دوستدخترش ارسال میکند. این اتفاق مکرراً در طول فیلم رخ میدهد -او در جایی نشسته و عکسهای سفر آنها را نگاه میکند- اما فیلم نتیجهگیری درستی از این اتفاق هم نمیگیرد. و چنان که باید به علت عملی که پیت انجام میدهد توجه نمیکند. شاید بتوان گفت این عمل یا حتی عملی که در مواجهه با بهمن انجام میدهد هم از حس نارضایتیِ درونی پیت از زندگیاش ناشی میشود که فیلم به آن نپرداخته است. حتی سکانس پایانی داستان هم آب سردیست که بر بیننده میریزد و پیت را عملاً یک انسان بیفکر نشان میدهد. یعنی هر حرفی که او به بیلی در راهرو هتل زده و از او عذرخواهی کرده است تنها حرف بوده و او دوباره عمل خود را در انتها تکرار میکند.
شخصیت بیلی نیز جالب است و مانند همهی مادران در تلاش است فرزنداناش را به هر شکلی از آسیب دور نگه دارد. اما آیا این فیلم بیرحمانه با شخصیت پدر برخورد نکرده است؟ یا چون از این نوع انسانها نیز در جامعه وجود دارند نشان دادن آنها لااقل در یک فیلم میتواند بازگوکنندهی حقایق جامعه باشد؟؛ کسانی که خودخواهانه به خود فکر میکنند و وجود فرزندانشان را هم میتوانند به راحتی انکار کنند. آیا شخصیت پیت با چنان پرداختی، مستحق آن پایان بود؟ یا اینکه صرفاً کمدی بودن داستان این اجازه را به فیلم میدهد که پایانی هجوآمیز هم داشته باشد؟ همهی اینها سوالاتیست که هر بیننده میتواند از جنبهی خود به آنها پاسخ دهد. و همین ایجاد سوال کردن شاید نشان دهد فیلم کار خود را تاحدودی خوب پیش برده است. چرا که سوال پرسیدن یعنی گشتن به دنبال پاسخی برای آن پرسش.