برف در سینمای ترکیه گویی شخصیتی منحصربهفرد است و هر بار خود را در اثر یکی از سینماگران جشنوارهای این کشور هویدا میکند. خانم «سلسین ارگون» در روایت جدید خود سعی دارد مخاطب را از طریق کاراکتر «اسلی» به یک روستای دورافتاده ببرد. اسلی برای گذراندن دورهی اجباری طرح خود به این روستا آمده است. کارگردان لحظهی ورود او به این روستا را تبدیل به افتتاحیهی روایت میکند؛ ماشینی قرمز در میان سفیدی برف در حال گذر است و دوربین از زاویهدید پرنده به درون ماشین و بستهشدن قاب روی چهرهی اسلی میرود. کاراکتر اصلی دیگر فیلم در همین افتتاحیه وارد قاب میشود؛ «صامت» که جوانی منزوی در این روستاست و در زمستان برای حیوانات جنگل غذا تهیه میکند.
پس از معرفی ابتدایی دو کاراکتر اصلی، کارگردان سعی میکند از طریق اسلی مخاطب را به درون روستا ببرد و خانهی بهداشت را تبدیل به محلی برای معرفی مردمان این روستا کند؛ از زن حامله و دخترش تا کافهچی و پیرمرد همیشه نگران و مأمور ژاندارمری. از آنسو خانم ارگون قاب خود را در جاهایی به کاراکتر صامت قرض میدهد تا از طریق او نیز مخاطب تعاملاتی با دیگر کاراکترها داشته باشد. اما در این میان کاراکتر حسن، قصاب روستا، که بهسبب شلیک به یک خرس و کشتن آن جریمه شده همان حفرهی مد نظر کارگردان است. حسن همسر آن زن حامله است. کارگردان از طریق اوست که سعی دارد رنج زن سنتی را تصویر کند که البته این تصویرسازی دچار نقص است و عملاً با درونمایهای که کارگردان برای روایت خود در نظر گرفته همخوانی ندارد و حتی در برخی نقاط از روایت همچون یک خردهروایت نیز محسوب نمیشود. نقطهی کور روایت زمانی رخ میدهد که حسن پس از این با نوشیدن راکی مست کرده و ابتدا مشاجرهای از جنس طبیعت را با صامت داشته به درون کوچههای تاریک و سرد و برفاندود روستا میرود. در همین حین اسلی نیز برای خرید سیگار و میوه به سوپرمارکت آمده که ابتدا با صامت و سپس با حسن روبهرو میشود. حسن که قصد تعرض به او را دارد دائم خود را نزدیک میکند و اسلی نیز گامهای خود را سریعتر پیش میبرد. اما در یک لحظه با ضربهای به بدن بیتعادل حسن، سکوت کل قاب را در بر میگیرد و با برشی مستقیم به صبح فردا میرویم. این حادثه همان چیزی است که کارگردان در نظر داشته تا از طریق آن بعد دیگری از دو کاراکتر صامت و اسلی را پرداخت کند؛ صامت که فقط تمنای دیده شدن و مکالمهای ساده را با مردمان دارد و اسلی که برای ثابت کردن خود به عنوان یک زن مستقل زندگی مرفه شهری را رها کرده و به این مکان آمده است.
خانم ارگون قصد دارد از مالیخولیای سرما و زمستان طولانی و برف نهایت بهره را برای وسیعتر کردن ابعاد این حادثه کند. او دائم از زبان بسیاری از کاراکترهای پیرامونی اسلی عنوان میکند که این زمستان گویی برای اولین بار قصد تمام شدن ندارد و مردم دیگر به ستوه آمدهاند. خانم ارگون دائم سعی میکند از طریق این تکرار به مالیخولیایی انتزاعی برسد، اما در این رئالیسم سرد چنین مالیخولیایی شکل نمیگیرد. اینکه با چند ضربه به حلبی در گوشهای از روستا و روشن کردن آتش به مالیخولیا برسیم، انتظاری سادهلوحانه است. شاید اگر بهجای این القای مالیخولیایی روی خرس و زمستان و در نهایت باورهای فولکلور مردمان روستا تأکید میشد، روایت دچار غنای اجتماعی بهتری میشد. اما خانم ارگون تصمیم گرفته همهچیز را یکجا در این روایت ساده و غیر قابل انعطاف جای دهد؛ درونمایههایی که هر کدام میتوانستند یک اثر مجزا باشند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.