چهار فصل یک خانواده
سینمای خانم «مائورا دلپرو» را از طریق فیلم «مادرانه» میشناسیم. او بیآنکه سعی در غلو کردن داشته باشد، بهراحتی به درون داستان زندگی زنانی میرود که هر کدام از چیزی رنج میبرند. او در روایت جدید خود پا را کمی فراتر گذاشته و به سال ۱۹۴۴ در روستایی دورافتاده با نام «ورمیلیو» رفته است. ورمیلیو در این روایت روستاییست که مخاطب از زمستان وارد آن میشود و چهار فصل را در آنجا از سر میگذراند. اما کارگردان صرفاً قرار نیست روستا و روابط بین مردمان آن را برای مخاطب تصویر کند. او در عوض یک خانوادهی ۱۰نفره را انتخاب میکند؛ پدری که معلم روستاست، عاشق موسیقیست، مطالعه میکند و هیچگاه ناملایمات روزگار او را دچار رعشه نمیکند. در کنار او زنی کاملاً روستایی بهعنوان همسر قرار دارد که صبح از خواب برمیخیزد و شیر گاو میدوشد، صبحانه و ناهار و شام آماده میکند و روزگار را بدین طریق از سر میگذراند. فرزندان آنها نیز شامل سه دختر و پنج پسر هستند که نوزاد شیرخواره کمی پس از شروع فیلم از دنیا میرود و او را در کنار فرزند دیگر به خاک میسپارند، اما زن باز هم حامله است.
خانم دلپرو از کل روستا به درون خانواده و در این خانوادهی شلوغ به درون زندگی کاراکترهای «لوچیا»، «پدر»، «آدا»، «دینو» و در نهایت فلاویا میرود. از طریق هر کدام از این کاراکترهاست که پیرنگ او شکل واحدی به خود میگیرد و مخاطب عملاً به درون جزئیات روایت میرود. سال ۱۹۴۴ است، اما این روستا آنقدر دورافتاده است که گویی در زمانی حول و حوش دههی ۱۹۱۰ در حال زیست هستیم. کارگردان برای درک بهتر مخاطب از موقعیت اجتماعی روستا زیست اجتماعی اعضای این خانواده را با دیگر مردمان روستا نیز به تصویر میکشد. بهطور مثال معلم در کلاس درس و در میکدهی روستا مخاطب را به درون دیالوگهایی میبرد که نوعی بدویت درون آنها وجود دارد. از طریق لوچیا با کاراکتری با نام «پیترو» آشنا میشویم که یک سرباز فراری است و برای پناه به اینجا آمده است. از طریق آدا به بلوغ دختری نوجوان اما پایبند به اصول مذهبی و سنتی روبهرو میشویم که در دوگانگی بلوغ و عذاب وجدان مذهبی سرگردان است. از طریق فلاویا در معرض دختری تازهنوجوان قرار میگیریم که اولین تجربههای بلوغ و دیدن خون حاصل از عادت ماهانه را سراسیمه با پدر در میان میگذارد، چرا که مادر پس از ۱۰ زایمان دیگر توانی برای تربیت فرزندان ندارد.
خانم دلپرو در روایت خود همهی این کاراکترها را گویی حول کاراکتر پدر در حال تصویر است و اوست که اهرم همهی این تغییرات است. پدر با سه صفحهای که در اتاق خود دارد و کشوی بسته و سیگار و عکسهای اروتیک درون آن ضربآهنگ اثر را هم برای مخاطب و هم برای فرزنداناش تنظیم میکند. کارگردان کاراکتر پدر را همچون راوی خاموش اما آگاهی تصویر میکند که اجازه عاشق شدن به دخترش میدهد و از آنسو با فرزندآوری فراوان گویی قصد دارد امور خانه را بر عهدهی فرزندان بگذارد تا بدون دغدغه مطالعه کند و موسیقی گوش دهد. او گویی برای تقسیم کار بین فرزندان و نحوهی تعامل آنها در زندگی برنامهای خاموش اما بیرحمانه در ذهن دارد و بهمرور و در طول فیلم شاهد هستیم که چگونه فرزندی را در خانه نگاه میدارد، آن یکی را به خانهی بخت میفرستد و در نهایت دیگری را برای آموزشهای بیشتر راهی مدرسهای شبانهروزی میکند.
این فیلم گویی روایتی بدوی از زندگی کاراکترهایی است که عصیانهایاشان نیز خاموش است. خانم دلپرو با پالت رنگی خنثی حتی سعی در درگیر کردن مخاطب با ناتورالیسمی عاشقانه ندارد، بلکه از طریق این طبیعت وحشی در کنار روستاییانی دورافتاده کاراکترها را به جنگ با تقدیر میبرد. زمانی که روایت را پس از پایان بار دیگر در ذهن مرور میکنیم، گویی شوپن، ویوالدی و شوبرت سه پردهی آن را همچون شعری سرد نواختهاند. فیلم خانم دلپرو بیرونزدگی شعارگونهای ندارد و در عوض مخاطب را درگیر زندگیهایی جدا و در عین حال درگیر با هم میکند. او از روایت خود قصد ندارد فقر را بیرون بکشد، قصد ندارد رنج دنیای سنتی روی زن را تصویر کند و حتی مردسالاری معلمی آگاه و دارای مطالعه را به مخاطب القاء کند. او همهی این مضامین را تصویر میکند، اما همهاشان را درون دالان زندگی میان فصلهای یک روستای دورافتاده روایت میکند؛ بیآنکه انگشت اتهام بهسوی نقطهی خاصی نشانه رفته باشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.