داستان جزیرهای است که قرار است مراجعیناش را به عمیقترین و اصیلترین خواستهی درونیشان برساند، ولی دو قانون وجود دارد؛ هرکس فقط میتواند یک فانتزی داشته باشد و نیز باید به پایان طبیعی و خودکار آن فانتزی احترام گذارد.
در یک نظر خلاصه داستان فیلم «جزیره فانتزی» اغواکنندهای است. همین چند خط داستان را خواندن کلی جرقه و سوال در ذهنمان میتراشد و کنجکاومان میکند که ببینیم کارگردان و فیلمنامهنویس چطور از این ایده بار جستهاند. اما نتیجه چیست؟ اگر کسی میخواهد به معنی فاجعه در تکرار کلیشهها پیببرد، بد نیست نگاهی به این فیلم بیندازد. فیلمی که نمونهی بسیار خوب آن را در همین سال، به تماشا نشستیم؛ «شکار»، که بسیار در کلیت داستان به هم شبیهاند؛ یک جزیره، و پنج انسان بههمنامرتبط که مثلا ًقرار است یک تیم پرجذبه برایمان بسازند و البته که سلاخی شوند.
فیلم در استفاده از کلیشهها و به گندکشیدنشان بیاغراق، رکورد میزند. کارگردان شاید میتوانست اینبار از این موقعیت بارها دیده شده، ولی هنوز پرهیجان، بهخوبی استفاده کند و حداقل ارزشی برای تماشاگری که ۱۱۰ دقیقه از وقت خویش را صرف فیلماش میکند قائل باشد . ولی دریغ از اندکی شعور و احترام به تماشاگر. با اینکه ژانر فیلم ابداً به دلهره حتی نزدیک هم نمیشود، ولی به وفور از جامپاسکر و موسیقی متن دلهرهآور استفاده شده است؛ موسیقی متنی که ابداً کار نمیکند و در لحظاتی حتی مشمئزکننده نیز است.
این جمع پنجنفره نیز، نه ساخته میشوند و نه میتوانند به شیمی خاصی در طول فیلم برسند؛ یک جفت برادر، از قضا یکیشان آسیایی و همجنسگراست و برادری چشمآبی دارد؛ یک تیپ مرد ماهیچهای که بدل به سرباز آمریکایی ازجانگذشته میشود و تیپ رایج دختر جذاب و باحالِ بلوند که نرسیده خودخواهی و لاس زدناش را با سرباز قصهمان شاهدیم. باور نکردنیاست این حجم از موقعیتهای خوبی که میتوانست با اندکی فکر و تخیل این چنین به یغما نروند.
از تدوین شلخته، قابهای شلخته، صحنه پردازی بهشدت بد، مخصوصاً در آن مثلاً قلب جزیره که خاصیت جادویی جزیره از آن نشأت میگیرد و بیشتر یادآور لوکشین آب حیات «دزدان دریایی کارائیب: سوار بر امواج ناشناخته» است تا هر فریم و هر ثانیه از این فیلم، لحظهای از کلیشه رهایی ندارند. حتی بازی بازیگران نیز هیچیک اصیل نیست و همگی به سخیفترین لحن ممکن کلیشهای را از یک بازی اکشن پرمهیج تکرار میکنند.